سلام من پسرخاله سیاوش هستم .
برایش مشکلی پیش آمده . قسمت چهارم نزد من هست . برایتان می گذارم . دو قسمت دیگر نیز دارد . در هفته جدید هر دو را برایتان می گذارم . امیدوارم از شنبه دیگر خودش بیاید .
بخش اول : تعطیلات تابستانی
فصل دوم : بازگشت کسی که نباید می رفت
قسمت 4.1 : باز گشت گریندل والد
-- هرِی !
هری به پشت سرش نگاه کرد . جینی او را صدا می زد . هری با کمی هیجان گفت :
بله . کاری با من داشتی ؟
بوی عطر جینی کاملا در اتاق پیچیده بود . جینی گفت :
-- کجا بودی ؟ من دو دفعه دیگر نیز دنبالت گشتم ولی نبودی ؟
هری که احساس آرامش می کرد " گفت :
رفته بودم پیش .... کار داشتم .
چند دقیقه نمی شد که هری از پیش آرتیموس برگشته بود .
چرا نمی نشینی ؟
جینی با لبخند رو به روی هری نشست و گفت :
-- حالت خوب هست ؟
هری گفت :
آره . خوبم . منظورت چی هست ؟
جینی با بی خیالی گفت :
-- احساس خوبی نسبت به تو ندارم .
هری که آزرده شده بود " گفت :
چرا احساس خوبی نسبت به من نداری ؟
جینی خیلی راحت گفت :
-- چون مطمئن هستم این تغییر رفتارت الکی نیست .... صبر کن بگذار حرفم را بزنم . من مثل بقیه نیستم . این چند روز کمی تنهایت گذاشتم تا بتوانی مرگ دامبلدور را برای خودت تفهیم کنی . ولی بعد از آنکه هرمیون به من گفت که با تابلوی دامبلدور صحبت کردی و همیشه اون تابلو در اتاقت هست " فهمیدم که مسئله این نیست .
تو دقیقا مثل پرفسور مک گونگال شدی . حتی از اون هم بدتر . البته منظورم نیست که مقرراتی شده باشی بلکه منظورم اخلاقت هست .
جینی با نگاه عمیقی به هری نگاه کرد . هری هیچ گونه قدرت جواب دادن نداشت . جینی ادامه داد :
-- واقعیت را بگو که چه چیزی تو را این شکلی کرده است ؟
هری :
جینی باور کن خودم هم نمی دانم . باور کن .
جینی و هری چند لحظه به چشمان یگدیگر نگاه کردند . جینی با ملایمت گفت :
-- باور می کنم . چشمات به من دروغ نمی گه . ولی هنوز چیزهایی هست که از ما داری مخفی می کنی . درسته ؟
هری با سرش تایید کرد . در همان لحظه هرمیون و رون وارد شدند . هر دو اخم کرده بودند . رون با عصبانیت پیش هری نشست . هرمیون هم کنار جینی . هری و جینی هم زمان گفتند :
-- چی شده ؟
رون و هرمیون همزمان گفتند :
-- چیزی نشده .
در همان لحظه کریچر ظاهر شد و گفت :
-- ارباب نامه دارید .
بعد جغدی را به دست هری داد . جغد بسیار شبیه عقاب بود . هری به هرمیون نگاه کرد . هرمیون نیز متوجه شده بود ولی مثل اینکه رون و جینی فرستنده را حدس نزده بودند . رون گفت :
-- بازش کن ببینیم از طرف کی هست ؟
هری نامه را از پای جغد باز کرد . تای آن را باز کرد و شروع به خواندن کرد .
خطاب به هری پاتر
نامه تهدید آمیزت صبح به دستم رسید .
فکر نکن که ترسیده ام . ولی به هر حال به کمکت احتیاج دارم .
اگه دلت می خواهد واقعا به من و مادرم کمک کنی " امشب ساعت 8:00 به هاگزهد بیا .
دراکو مالفوی
هری به بقیه نگاهی انداخت . همه به ترتیب نامه را خواندند . رون گفت :
-- برات تو هاگزهد تله گذاشتند .
جینی گفت :
-- رون احمق نباش . اون ها اگر بخواهند برای هری دام بگذارند ” اینجوری نمی گذارند . منظورم این هست که توسط یک دوست برای هری نامه می نویسند نه از طرف دشمنش .
هرمیون گفت :
-- اگه فرض کنیم این یک دام باشد " جاهای بهتری برای قرار گذاشتند بود . چرا اینجا ؟
همه در فکر فرو رفتند . هری سعی کرد درست فکر کند . با صدای نامطمئنی گفت :
ولی من فکر می کنم که دراکو واقعا احتیاج به کمک دارد .
هرمیون گفت :
-- یعنی می گی می خواد به سمت ما برگرده ؟
هری :
فکر نمی کنم . فکر کنم ترجیح می ده جایی پنهان بشه ؟
رون گفت :
-- شرط می بندم می خوان برای جاسوسی بفرستنش پیش تو .
هری گفت :
اون از وضعیتش ناراضی هست .
هرمیون گفت :
-- از کجا می دانی ؟
هری :
اول اینکه اون نتوانست دامبلدور را بکشد . تقریبا حرف های دامبلدور رویش تاثیر گذاشت . اون بیشتر نگران جون خودش و پدر و مادرش بود .
دوم هم در خواب هایم که می دیدمش اصلا خوشحال و راضی به نظر نمی رسید .
هرمیون گفت :
-- هری خودت تصمیم بگیر . الان چیزی به ساعت هشت نمانده .
رون طوری به هرمیون نگاه می کرد " گویی دفعه اول است او را می بیند . با عصبانیت گفت :
-- منظورت این نیست که هری باید برود پیش اون عوضی ؟
هرمیون جواب نداد . هری چند لحظه فکر کرد و بعد گفت :
بهتره به دیدنش بروم . شاید واقعا کمک بخواهد .
رون با ناباوری گفت :
-- تو هم مثل دامبلدور داری زیادی اطمینان می کنی .
ولی گویی از حرفش پشیمان شد . هری با خشم گفت :
رون .
هری آرام به کریچر نگاه کرد و گفت :
هنوز کاری داری ؟
کریچر تعظیم کرد و گفت :
-- بله .
دستش را دراز کرد و کتاب معجون سازی پیشرفته را به هری داد . هرمیون هوا را محکم از بینیش خارج کرد . هری گفت :
ممنون . می توانی بروی .... خب . هرمیون لطفا اعضای الف دال را خبر کن . بگو امشب ساعت 9:00 جلوی ایستگاه اتوبوس مری استون منتظر بمانند .
هرمیون آرام گفت :
-- هری . مطمئن هستی که کار درستی داری انجام می دهی ؟ محل قرارگاه را می خواهی کجا بگذاری ؟
هری گفت :
بله . مطمئن هستم . محل را نیز در همین جا می گذارم .... بعدا برات توضیح می دهم .
جینی به سرعت گفت :
-- ولی نباید اون ها اینجا را بشناسند .
هری :
این خانه راه مخفی از ایستگاه دارد . نمی گذارم نه اینجا را یاد بگیرند نه راه مخفی را مطمئن باش .
جینی به صورت غیر منتظره ای گفت :
-- نمی خوای برامون تعریف کنی در این مدت چه اتفاقاتی افتاده است ؟ یا بگی چه طوری توی وزارت خانه جلوی چشم همه آپارات کردی ؟
هری به فکر فرو رفت . بعد از اندکی تصمیمش را گرفت و سریع تمام وقایع را برای آنها تعریف کرد . رون با حیرت گفت :
-- هری تو جدا به اسمشونبر ملاقات کردی ؟
هری با عذاب وجدان گفت :
بهتون که گفتم . من .... اون لحظه حال درستی نداشتم .
هرمیون گفت :
-- به نظر من این آرتیموس یک جای کارش می لنگد .
هری با سرعت گفت :
من به دیدن مالفوی می روم . بعد از جلسه الف دال دوباره راجبش صحبت می کنیم .
هری بلند شد و رفت . قبل از اینکه از در خارج شود " اسلاگهورن به سرعت خودش را به هری رساند و گفت :
-- پسرم . پسرم صبر کن کارت دارم .
اسلاگهورن نفسی گرفت و ادامه داد :
-- خب فردا صبح کلاس را ادامه می دهیم . فقط من می توانم ازت یک خواهشی کنم ؟
اسلاگهورن به شدت سرخ شد . هری گفت :
البته . بفرمایید .
اسلاگهورن :
-- می خواستم ببینم اجازه می دهی من در تابستان اینجا زندگی کنم . زمانی که هاگوارتز باز شود " من می روم ...
هری به میان حرف اسلاگهورن پرید و گفت :
البته که می توانید . کریچر .
کریچر با صدای پاقی ظاهر شد . هری ادامه داد :
یک اتاق به پرفسور بده . باشه . خب پرفسور من باید بروم .
هری بعد از این حرف قبل از اینکه اسلاگهورن حرف دیگری بزند از خانه خارج شد . بر روی هاگزمید تمرکز کرد و غیب شد . به اطراف نگاه کرد . به شدت دلش گرفت . با ناراحتی به طرف هاگزهد حرکت کرد . هاگزهد مانند همیشه به شدت کثیف بود . هری نزد صاحب کافه رفت و گفت :
یک نوشیدنی گرم به من بدهید .
صاحب کافه با عصبانیت به هری نگاه کرد و بعد نوشیدنی کره ای داغی به هری داد . هری بر روی میزی نشست . در حالی که مشغول خوردن بود به این فکر می کرد که مالفوی چگونه به اینجا می آید . ناگهان صدای او را از جا پراند . صدای دراکو گفت :
-- پاتر . لطفا به اتاق 36 طبقه بالا بیا .
هری آهسته بلند شد و به طبقه بالا رفت . آخرین اتاق درون راهرو 36 بود . در اتاق را باز کرد و وارد شد . بلافاصله پشت سرش دراکو را دید که شنل نامرئی را از روی سرش برداشت . دراکو بسیار رنگ پریده و شکسته به نظر می رسید . با لحن آمرانه ای گفت :
فکر نمی کردم جرات کنی به اینجا بیایی .
هری با پوزخند جواب داد :
لطفا برو سر اصل مطلب مثل اینکه از من کمک می خواستی ؟
مالفوی طوری دهانش را جمع کرد گویی حالش دارد بهم می خورد ولی با صدای آرامی گفت :
-- تو جدا اون شب " اون بالا بودی ؟
هری با خونسدردی گفت :
می خواستی فقط این را ازم بپرسی ؟
مالفوی گفت :
-- نه می خوام بدانم می توانی من را جایی مخفی کنی ؟
مالفوی چنان غیرمنتظره این را پرسید که یک آن هری شکه شد . چند لحظه به یکدیگر نگاه کرد . ناگهان صدای دیگری گفت :
-- پس درست حدس می زدم . تو یک خیانتکاری .
هری به طرف صدا برگشت . زن بسیار شیک پوشی و زیبایی از پشت کمد بیرون آمد . هری آن زن را می شناخت در خوابش او را مشاهده کرده بود .