تبليغاتX
هری پاتر و انجمن نظام سیاه
هری پاتر و انجمن نظام سیاه
کتاب هفتم هری پاتر به نوشته سیاوش درخشان
اخبار -- نوشته شده توسط ( کیمیا )
سلام دوستان عزیز

امیدوارم که همگی سرحال باشید شرمنده که یه مدت نبودم یه مشکلی پیش اومده بود نمیتونستم بیام به هر حال الان دیگه با دست پر امدم .سیاوش جون هم داستانو گذاشته واقعا لذت بخش بود .

خب میرم سر خبرا:

همونطور که قبلا بهتون گفتم مجلهEmpire کاندید هایی رو برای دریافت جوایز خود اعلام کرد که فیلم هری پاتر و جام آتش در دورشته اون کاندید بود (این مطلب رو قبلا گفتم حالا خبر جدید).متاسفانه فیلم هری پاتر و جام آتش در هیچکدوم از این رشته ها جایزه ای رو بدست نیاورد و به فیلم های Pride & Prejudice و Star Wars Episode III: Revenge Of The Sith باخت.در این مراسم دنیل رادکلیف بازیگر نقش هری پاتر،اما واتسون بازیگر نقش هرمیون گرنجر،روپرت گرینت بازیگر نقش رون ویزلی،دیوید هیمن تهیه کننده فیلم،جیمز و الیور فیلیپس بازیگران نقشهای فرد و جرج ویزلی و تعدادی دیگر از بازیگران فیلم هری پاتر و جام آتش حضور داشتند.تعداد زیادی عکس از این مراسم رو میتونید از اینجا و اینجا ببینید.

ستارگان فیلم هری پاتر و جام آتش برای کمک به موسسه ملی سواد آموزی در انگلستان یکی از نسخه های کتاب هری پاتر و جام آتش رو امضا کردند و برای فروش گذاشتند.افرادی که این کتاب رو امضا کردند عبارتند از:دنیل رادکلیف بازیگر نقش هری پاتر،اما واتسون بازیگر نقش هرمیون گرنجر،روپرت گرینت بازیگر نقش رون ویزلی،تام فلتون بازیگر نقش دراکو مالفوی،بانی رایت بازیگر نقش جینی ویزلی،کیت لیونگ بازیگر نقش چو چانگ،جیمی ویلت بازیگر نقش وینسنت کراب،جاش هردمن بازیگر نقش گرگوری گویل،دیون موری بازیگر نقش سیموس فینیگان،کلمنس پوزی بازیگر نقش فلور دلاکور،افشان آزاد بازیگر نقش پادماپاتیل، جیمز فیلیپس بازیگر نقش فرد ویزلی،الیور فیلیپس بازیگر نقش جرج ویزلی و متیو لویس بازیگر نقش نویل لانگ باتم.برای دیدن این کتاب میتونید از این لینک استفاده کنید.

رابرت پتنشن بازیگر نقش سدریک دیگوری و جیمز و الیور فیلیپس بازیگر نقش فرد و جرج ویزلی از تاریخ ۲۸ آپریل تا ۱ می در Collectormania ۹ حضور دارن.قراره که این بازیگران در طول اقامتشون با طرفدارهاشون ملاقات کنن و عکس ها و چیزهای دیگه رو براشون امضا کنند.

ریچارد گریفت بازیگر نقش ورنون دورسلی در مجموعه فیلم های هری پاتر جایزه الیور را برد.ایشون این جایزه رو به خاطر بازی خوبشون در نقش معلم انگلیسی در فیلم پسران تاریخ بردن.

 

عکسی بسیار زیبا از منظره آخر کتاب آخر هری پاتر یعنی کتاب هری پاتر و شاهزاده دو رگه که نشاندهنده گریه ققنوس وفا دار دمبلدور بر سر قبر او است.
این عکس که خواهید دید یکی از زیبا ترین عکس ها و قمبار ترینشان است که در کمتر جایی لنگه آن را خواهید یافت.

دریافت عکس

اینم دوتا پوستر هری پاتری هست:

عکس شماره ۱

عکس شماره ۲

منبع سایت طفره زن  . امیدوارم که خوشتون بیاد خدانگهدار

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/30ساعت 11:15 PM  توسط سیاوش درخشان  | 

نکته ها : داستان - نظر سنجی (جدید)
با درود فراوان

قسمت جدید داستان به صورت متنی در وبلاگ  h-p-7 قرار داده شده است . دوستان می توانند به لینک زیر مراجعه کنند :

www.h-p-7.blogfa.com

وقت مطالعه مجدد را نداشتم . برای همین اگر اشکال تایپ داشت به بزرگی خودتان ببخشید . همچنین اگر اشکالات تایپی که پیدا می کنید را برای من هم توی پست این قسمت بنویسید " ممنون می شوم .

همین طوری که کمیا جان در پست قبلی ذکر کردند " پوریا جان در وبلاگ خود نظرسنجی برای داستان های هری پاتر قرار داده اند . برای رفتن به وبلاگ پوریا جان به لینک زیر مراجعه کنید .

www.potter7.blogfa.com

دوستان متاسفانه من هنوز موفق نشدم " پی دی اف های داستان را در وبلاگ قرار خواهم داد . برای آپ دیت بعدی خبرتون خواهم کرد . منتظر نظراتتون هستم .

خبرنامه برای دوستانی که می خواهند موقع به روز شدن داستان را بدانند موجود می باشد .

خلاصه داستان نیز که توسط کمیای عزیزم تهیه شده در زیر این مطلب موجود می باشد .

با تشکر سیاوش درخشان

پاینده باد ایران

2 نوشته شده در  شنبه 1385/05/28ساعت 7:40 PM  توسط سیاوش درخشان  | 

نکته ها
سلام دوستان عزیز

امیدوارم که همگی حالتون خوب باشه و روزای خوشی داشته باشین.

خب میبینم که سیاوش جون سرعتتشو خیلی بالا برده و میخواد جبران کنه من که از فصل جدید خیلی لذت بردم.

امروز خبری ندارم ولی فقط اومدم بهتون تا دیر نشده بگم یک نظر سنجی در مورد داستان های ۷ که دوستان مینویسند در وبلاگ اقا پوریا هست که امیدوارم همه شرکت کنند .

اینم ادرس وبلاگ اقا پوریا پاشایی  www.potter7.blogfa.com

با ارزوی سلامتی و موفقیت شما دوستان کیمیا

 خدانگهدار

2 نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/23ساعت 10:27 PM  توسط سیاوش درخشان  | 

نکته ها : بخش 1 - فصل 1 - قسمت 10 ( پایان فصل اول )
با درود فراوان

قسمت جدید داستان به صورت متنی در وبلاگ  h-p-7 قرار داده شده است . دوستان می توانند به لینک زیر مراجعه کنند :

www.h-p-7.blogfa.com

این قسمت دهم که برایتان گذاشتم پایان فصل اول می باشد . من حقیقتا وقت نکردم این قسمت را دوباره مطالعه کنم . برای همین اگر اشکال تایپ داشت به بزرگی خودتان ببخشید . همچنین اگر اشکالات تایپی که پیدا می کنید را برای من هم توی پست این قسمت بنویسید " ممنون می شوم .

دوستان متاسفانه من هنوز موفق نشدم " پی دی اف های داستان را در وبلاگ قرار خواهم داد . برای آپ دیت بعدی خبرتون خواهم کرد . منتظر نظراتتون هستم .

خبرنامه برای دوستانی که می خواهند موقع به روز شدن داستان را بدانند موجود می باشد .

خلاصه داستان نیز که توسط کمیای عزیزم تهیه شده در زیر این مطلب موجود می باشد .

با تشکر سیاوش درخشان

پاینده باد ایران

2 نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/23ساعت 6:51 PM  توسط سیاوش درخشان  | 

اخبار
سلام دوستان عزیز

 امیدوارم که همگی سرحال باشید از سیاوش جون خبری ندارم فعلا اامدو اخبار جدید رو براتون بذارم.

از همه کسانی که نظر میدن ممنونم .خب دیگه میرم سر خبرا:

ما عکس هایی جدیدی از فیلم ۵ داریم که حین فیلمبرداری در کاخ Blenheim در آکسفوردشایر گرفته شده است . عکس ها دنیل ردکلیف را حین بازی در یک location نشان می دهد . شما میتوانید آنها را از اینجا ببینید .

سایت آمازون آپدیت شد و تقویم های ۲۰۰۷ هری پاتری را معرفی کرد . شما میتوانید انواع آنها را ببینید : دیواری , دیواری کوچک , Day-To-Day و همچنین رومیزی . همچنین تقویم های مختلفی را میتوانید با کلیک کردن در اینجا ببینید

دومین قسمت از سری فیلم های هری پاتر ؛ هری پاتر و حفره ی اسرارآمیز در ABC Family به نمایش در خواهد آمد ؛ جمعه ساعت ۷ بعد از ظهر و شنبه ساعت ۲ بعد از ظهر .

msn.com ویدئویی در رابطه با مراسم ” بعد از ظهری با هری و کری و گارپ ” ارائه داده است که میتوانید آن را با کلیک کردن در اینجا ببینید . شما همچنین میتوانید ترن اسکریپت این مراسم را از اینجا ببینید

.سایت رسمی جی . کی . رولینگ آپدیت شد تا تولد جینورا ( جینی ) ویزلی را تبریک بگوید . با توجه به اینکه رابطه ی هری پاتر و جینی ویزلی تا دادن شکوفه ادامه پیدا خواهد کرد و همینطور قول خانم رولینگ که ما بزودی درخواهیم یافت که جینی واقعا چقدر نیرومند است , ما میتوانیم فرض کنیم که جینی ماجراهای زیادی را در کتاب ۷ با خود به دنبال دارد

در تاریخ ۲۵ جولای نسخه کاغدی کتاب هری پاتر و شاهزاده ی دورگه برای میلیون ها آمریکایی مشتاق منتشر شد . طبیعتا زیرجلدی کمتری نسبت به اولین چاپ کتاب با جلد سخت در تابستان گذشته موجو بود . اما Scholastic هنوز در حال پیشی گرفتن از فروش های عادی بود . به هر حال بر اساس لیست ۱۵۰ فروشنده ی برتر USA Today , نسخه ی کاغدی شاهزاده ی دورگه در دومین هفته ی فروش خود از جایگاه اول به جایگاه سوم سقوط کرد . شما میتوانید لیست کامل را از اینجا ببینید .

به گفته ی DVD Town ؛ HD-DVD هری پاتر در تاریخ ۲۹ آگوست با قیمت ۲۸.۹۹ دلار منتشر خواهد شد . بخش های ویژه ای شامل این محصول می شوند : timeline هری پاتری ؛ صحنه های اضافی ؛ تریلر تئاتری ؛ کیفیت صدای دالبی . با این وجود شرکت وارنر براس اعلام کرد هنوز چیزی تایید نشده است .

منبع سایت طفره زن  امیدوارم خوشتون بیاد و راضی باشین .با ارزوی موفقیت و سلامتی همگی  خدانگدار

2 نوشته شده در  شنبه 1385/05/21ساعت 1:21 AM  توسط سیاوش درخشان  | 

نکته ها :
با درود فراوان خدمت دوستان عزیز

کمیا خانم لطف کردن " خلاصه ای از داستان را برای ما تهیه کردند . بسیار از ایشان سپاس گذار هستم . خلاصه به ۵ قسمت تقسیم شده است که می توانید در زیر همه آن را مشاهده کیند .

خبر نامه هم برای دوستانی که دلشون می خواهد از طریق میل " خبر آپدیت شدن قسمت داستان را دنبال کنند " موجود می باشد .

داستان را در سایت جادوگران نیز آپ دیت کردم .

تا فردا عصر که ادامه داستان را بگذارم .

با تشکر سیاوش درخشان

پاینده باد ایران

2 نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/16ساعت 3:15 PM  توسط سیاوش درخشان  | 

خلاصه ای از داستان هری پاتر و انجمن نظام سیاه (5) نوشته کمیا

رو به روي هري زن بسيار زيبايي ايستاده بود . اتاق بزرگ " مجلل و ترسناک بود . زن کمي نزديک شد و گفت :

 

--    تام " خواهش مي کنم بيرونم نکن . من بايد باهات صحبت کنم  .

 

هري با انزجار سري تکان داد و با حرکت دستش تمام درهاي ورودي اتاق بسته شد . آن زن در حالي که گريه مي کرد جلو آمد " زانو زد و لبه رداي هري را بوسيد . هري در حالي که هيچ احساسي نداشت " دستش را جلو برد و سر زن را نوازش کرد . چند لحظه فقط با صداي آهسته گريه آن زن گذشت . بعدش هري گفت :

 

بلند شو . من تو رو بخشيدم کارولين . کارولين بلند شو که الان مهمان هاي من خواهند رسيد .

 

کارولين از جاي خود بلند شد و بر روي صندلي کنار هري نشست . در همان لحظه چند نفر وارد اتاق شدند . پسر جواني که بسيار خوشحال بود جلو آمد و با احترام گفت :

 

--    سروم . مهمان ها آمدند . اجازه شرف يابي دارند ؟

 

هري هم با سرخوشي گفت :

 

تشريف بياورند .

 

پسر جوان بيرون رفت و بعد از چند لحظه با حدود پنج زن و سه مرد وارد اتاق شد . همه آنها اشراف زاده بودند . شنل هاي خودشان را به دور بدنشان پيچيده بودند . همگي صورتي رنگ پريده اما زيبا داشتند . پسر جوان با صداي نسبتا بلندي گفت :

 

--    عالي جنابان :

 

 

 

کنت هايريس

 

دوک ژنغو

 

بارون کورمبک

 

دوشيزه ناتاليا

 

بارونس سرفيکافگوس

 

همشهري دوشيزه بيهايور

 

کنتس نيکتوتي

 

دنتس فاگيني

 

 

 

هر هشت نفر هم زمان اداي احترام کردند و همان مرد دوباره اعلام کرد :

 

 

 

--    و در آخر   جناب لرد ولدمورت کبير  بزرگترين لرد سياه و جادوگر قرن .

 

 

 

هري هم با سرخوشي براي آنها سري تکان داد و گفت :

 

خواهش مي کنم بفرماييد بنشينيد .

 

بعد رويش را به سمت همان پسري کرد که در ابتدا مهمانان را استقبال کرده بود و گفت :

 

--    دورينت براي ما نوشيدني بياور . تنها افرادي که مي توانند حضور داشته باشند " خودتي " کارولين " آنتونين دالاهوف " گيديون و فابيان پريوت هستند .

 

بعد از رفتن افرادي که بايد مي رفتند " هري شروع به صحبت کرد :

 

دوستان من از آخرين دفعه اي که مي بينمتون تقريبا هفده سال مي گذرد . فکر کنم همه شما مطلع باشيد که در طول اين زمان من حدود سيزده سال وجود ظاهري نداشتم . مطمئن هستم که همه مي دونيد که من توسط هري پاتر به اين تبعيد سيزده ساله محکوم شدم . ولي با قدرت هاي فرواني که داشتم دوباره توانستم که نزد شما باز گردم .

 

البته من براي بازگو کردن اين مطالب شما را به اينجا دعوت نکردم . اگر آخرين ملاقاتمان يادتان باشد " من داشتم شما را براي همکاري قانع مي کردم . حالا ديگر حوصله قانع کردن ندارم . احتمالا در طول اين مدت شما به پيشنهاد من فکر کرده ايد . حالا دلم مي خواهد جواب شما را بشنوم .

 

سکوتي رعب انگيز بعد از حرف هاي تهديد آميز هري به وجود آمد . همه مشغول نوشيدن نوشيدني بودند . هري هم با نگاه خيره خودش همه را معذب مي کرد . بعد از چند دقيقه بارونس سر فيکافگوس گفت :

 

--    جناب لرد " فکر کنم احتمالا مي دانيد که در کتاب اجدادي و باستاني ما همکاري با جادوگران و مشنگ ها منع شده است ؟

 

هري سري تکان داد . بارونس ادامه داد :

 

--    پس چرا شما به اين مسئله اصرار مي ورزيد ؟

 

هري به دورينت نگاهي کوتاهي کرد و بعد گفت :

 

چون من مي خواهم  مانند هشت هزار سال پيش کابينه انجمن نظام سياه را بر قرار کنم . در ضمن شما به من احتياج داريد . همان طوري که من به شما احتياج دارم .

 

دوک ژنغو گفت :

 

--    جناب لرد . شما داريد زيادي بلند پروازي مي کنيد . شنيده ام شما به تازگي ملکه طبيعت را مطيع خود کرده ايد . درست نمي گويم ؟

 

هري با لبخندي که بي رحم بودنش را نشان مي داد گفت :

 

درسته دوک عزيز . ولي فقط يک اشکال کوچک پيش آمد .

 

تامل هري رعب انگيز شده بود که دوشيزه ناتاليا پرسيد :

 

--    چه اشکالي به وجود آمد جناب لرد ؟

 

هري با لبخند تهديد آميزي گفت :

 

هيچي اشکالي پيش نيامد . فقط ملکه عوض شد و من هنوز موفق نشدم اين يکي را مطيع خود کنم .

 

هيچ صدايي از جمع در نمي آمد . همه مي دانستند که فقط وقتي ملکه عوض مي شود که ملکه قبلي به هر عللي نابود شده باشد . ملکه قبلي بسيار جوان بود . چون فقط ده سال بود که ملکه شده بود . عمر ملکه ها تقريبا هزار سال است . تقريبا همه نتيجه گيري کرده بودند که ملکه کشته شده است و اين فکر مو را بر تن تمام حضار سيخ کرد . بعد از مدتي بلاخره بارون کورمبک به خود جرات داد و پرسيد :

 

--    جناب لرد احيانا که ملکه کشته نشده ؟

 

هري با رضايت سري از روي تائيد تکان داد . بارون آب دهنش را غورت داد و پرسيد :

 

--    به دست غوم خاص يا شايد هم به دست غوم هاي ديگر . اصلا شايد به دست هم نوعانش کشته شده باشد . اين طور نيست ؟

 

هري به علامت منفي سري تکان داد . تمامي حضار وحشت کرده بودند . بار ديگر بارون با انزجار گفت :

 

--    جناب لرد اميدوار هستم نخواهيد بگوييد که شما ...

 

هري با صداي وحشتناکي قهقه زد و گفت :

 

درست حدس زديد . من خودم به شخصه اون را کشتم . چون کارهايي را که مي خواستم انجام نداد . همچنين آموزش هاي لازم را نيز به من نداد . بي فايده شده بود . من هم راحتش کردم .

 

جو اتاق از آن جو نسبتا صميمي اول به جوي " مملو از وحشت تبديل شده بود . همه حرکات اضافه پيدا کرده بودند . برخي عرق از پيشانيشان پاک مي کردند . دنتس فاگيني در حالي که آماده گريه کردن بود  " گفت :

 

--    جناب لرد شما چي کار کرديد ! مگه نمي دانستيد با کشتن ملکه ...

 

هري با صداي بلندي گفت :

 

ساکت . موضوع را عوض نکنيد . من فقط يک بار ديگر به شما پيشنهاد همکاري مي دهم . اگر اين بار هم پيشنهاد لرد ولدمورت را رد کنيد ...

 

هري مکثي کرد و با صداي ملايمي گفت :

 

اون وقت جزو دشمنان من محسوب مي شويد . 

 

همه آنها معني اين تهديد مستقيم را درک کرده بودند . بعد از مدتي آنها همه همکاري با لرد ولدمورت را قبول کردند . همگي با هم دست دادند . در اين زمان همشهري دوشيزه بيهايور با صداي محکمي گفت :

 

--    جناب لرد فقط شما بايد چند مطلب را بدانيد .

 

اول اينکه ما آزادي عمل مي خواهيم . افراد ما بايد حسابي تغذيه شوند و من ترجيح مي دهم که شما و افرادتان مسئول تهيه غذاي افراد ما باشيد .

 

هري با سرش موافقتش را اعلام کرد . دوشيزه ادامه داد :

 

--    دونستن اين مسئله که هري پاتر واقعا چه شخصيتي است و چرا شما ديگر به دنبال نابودي اون نيستيد ؟

 

همه ساکت شده بودند و منتظر جواب لرد سياه بودند . هري بعد از کمي تفکر گفت :

 

هري پاتر يک پسر با قدرت بيش از حد زياد است . شخصيت ساده " گندزاده دوست و احمقی دارد ....

 

لرد ولدمورت تقريبا از ديد خودش هري را براي آنها ترسيم کرده بود .

 

....  و همان طوري که گفتم اون يک سانتيکلوس ساخت يافته است . قدرت هاي زيادي دارد و همين باعث نابودي خودش مي شود . اون رکتانگولار مي شود و خودش تا چند وقت ديگر باعث نابودي خودش مي شود .

 

 

 

ناگهان هري در حالي که عرق سرد بر روي پيشانيش نشسته بود " از خواب پريد .

هري خوابي که ديده بود را براي دامبلدور تعريف کرد و سپس دامبلدور به او گفت راستي هري همين الان کاملا فهميدم چرا قبل از ظاهر شدن لرد ولدمورت جلوي خونه خاله ات آن ابر به وجود آمد . اون بر ملکه طبيعت غلبه کرده و اين يک فاجعه به حساب مي آيد .

 

هري پرسيد :

 

اصلا اين ملکه طبيعت کي هست ؟

 

دامبلدور در حالي که به هري نگاه عجيبي مي کرد " گفت :

 

--    ملکه طبيعت ملکه عناصر طبيعي است . مانند  باد " طوفان و ....        . اون تواناهايي دارد که خارق العاده است . اون مي تواند آتشفشان ها را فعال کند . زلزله به وجود آورد و خيلي کار هايي که مغز مشنگ ها توانايي درک آن را ندارد .

 

هري بسيار گيج شده بود . اطلاعات دردناکي بهش داده شده بود . با ناراحتي گفت :

 

خوب اگر ولدمورت به اون ملکه دسترسي پيدا کرده باشد ...

 

آب دهنش را به سختي قورت داد و ادامه داد :

 

کار دنيا تمام است .

 

دامبلدور با لبخندي بي رمق گفت :

 

--   مي شود گفت تقريبا عمق فاجعه را بيان کردي . ولي اون ملکه کشته شد . به دست شخص لرد ولدمورت و اين بدين معنا است که ملکه ابواب علمش را بر روي لرد ولدمورت باز نکرده است . پس هنوز خطر  " جدي نشده است .

 

هر دو براي مدتي نا معلوم ساکت شده بودند . بعد از مدتي هري گفت :

 

پس من اين مسئله را بايد هر چه سريعتر به محفل بگويم

به سمت اشپزخانه رفت و متوجه شد محفل جلسه دارد در زد و وارد شد ماجرا را براي مک گوناگال تعريف کرد  پرفسور گفت :

 

--    ازت متشکرم که به ما اعتماد کردي . فردا سراغت مي آيم تا با هم گفتگو کنيم .

 

هري که حس کرد پرفسور مک گونگال مودبانه از آنجا بيرونش کرده است " با عصبانيت از اتاق خارج شد و با خود گفت :

 

اين جوري نمي شود . بايد خودم دست به کار شوم .

 

سريع به اتاقش رفت . پشت ميز بزرگ اتاقش نشست . ورقي بزرگ پهن کرد و مشغول برنامه ريزي شد .

هري صبح بيدار شد و روزنامه پيام امروز را گرفت تا بخواند کازاريوت دولت را در دست گرفتبه گذارش خبرنگار پيام امروز ديروز هيات موقت دولت با انتساب کازاريوت به عنوان وزير سحر جادو موافقت کردند . جناب آقاي الستور مودي در گفتگويي با خبرنگار ما در تاييد اين خبر گفتند :

 

--   هيات موقت دولت بعد از تحقيقات فراوان به نفع دولت کارآگاهي کنت کازاريوت عقب نشيني کرد . هيات موقت دولت پس از بررسي هاي دقيق به اين نتيجه رسيد که جامعه جادوگري به يک قدرت نظامي نياز دارد و از هم اکنون

ادامه در صفحه ي 5

جناب وزير کنت کازاريوت در مصاحبه اي فرمودند :

 

--      ....        من نويد آينده اي بهتر را به شما مي دهم . از نظر من جواب بدي را بايد با بدي داد . قدرت گرفتن لرد سياه به دليل دل رحمي بيش از اندازه مقامات مسئول است . وقتي خانواده هاي ما شکنجه و يا کشته مي شوند " ما بايد به جاي ترس بيشتر فکر انتقام باشيم . من به کمک شما ....

ادامه در صفحه ي 7

به گذارش خبر نگار پيام امروز " امروز دادگاه آرتور ويزلي رييس سازمان مبارزه با وسايل تقلبي متهم به کشتن اسکريم جيور وزير اسبق سحر و جادو خواهد بود .

 

داد گاه راس ساعت 10:00 صبح در دادگاه شماره 9 بر گزار مي شود . قاضي دادگاه " جناب آقاي داويليش و همچنين منشي دادگاه " خانم جوليا نورس " دادستان " جناب آقاي تابمستون و همچنين وکيل مدافع جناب هري جيمز پاتر هستند .

ناگهان هري به سرعت از جايش بلند شد . به طور کامل دادگاه آقاي ويزلي را فراموش کرده بود . به سرعت به طرف حمام رفت . يک ردا شب بسيار شيک پوشيد . خودش از قيافه اش در آيينه خوشش آمده بود . آهسته به سمت آشپزخانه رفت . در آنجا خانم ويزلي را ديد که در فکر فرو رفته است . هري با صداي بلندي گفت :

 

صبح به خير  .  کريچر !

 

پاق !!!

 

براي ما صبحانه آماده کن .

 

کريچر مشغول آماده کردن صبحانه شد . ناگهان خانم ويزلي زد زير گريه . با صداي بلندي گريه مي کرد . هري بر روي صندلي خودش در انتهاي ميز نشست . اين صندلي سيريوس در گذشته بوده . هري چند لحظه به خانم ويزلي اجازه داد تا خودش را خالي کند . بعد از مدتي خانم ويزلي با صدايي که به زور از گلويش بيرون مي آمد " گفت :

 

--    هري ... تو مطمئن  ... هستي ؟

 

هري با آرامش گفت :

 

اميداوار هستم .

 

براي خودش هم عجيب بود که اين قدر خونسرد و بيروح نشسته مقابل زني که مثل مادر دوستش دارد و او دارد با گريه خودش را هلاک مي کند . انگار احساس دلسوزي و محبت و .... در او از بين رفته است .

 

کم کم بقيه افراد نيز به آشپزخانه آمدند . رون و هرميون و جيني و ماريتا در دو سمت هري نشسته بودند . رون و جيني رنگ به رخسار نداشتند . لوپين به منظره اي نامعلوم در ذهنش مات بود . اسلاگهورن به صورت کسل کننده اي قهوه اش را هم مي زد . خانم ويزلي گاهي مي خنديد و گاهي گريه مي کرد . ناگهان زنگ خانه به صدا در آمد . هري به کريچر گفت :

 

برو ببين کي . مواظب باش دشمن نباشه .

 

کريچر هم تعظيمي کرد و رفت . چند لحظه بعد پرفسور مک گونگال به همراه تانکس " فرد " جرج " فلور دلاکور " مودي " کينگزلي شکلبولته " استرجس پادمور و چارلي وارد شدند . همه به احترام تازه واردين از جاي خود بلند شدند و بعد از احوال پرسي نشستند . پرفسور مک گونگال اولين نفري بود که حرف زد :

 

--    مرگخوارها خيلي قوي شده اند . به نظرم انتخاب کازاريوت خوب باشد .

 

مودي هم گفت :

 

--    من به شخصه موافق نبودم . هيچ وقت نتوانستم احساس خوبي نسبت به اين مرد داشته باشم . در کل به نظر من کسي که به طرف جادوي سياه برود " قابل اطمينان نيست . ولي خوب کل پارلمان راي مثبت داد .

 

چارلي گفت :

 

--    کازاريوت امروز مي تواند حسن نيت خودش را نشان دهد . بعد از دادگاه مي توانيد اظهار نظر کنيد .

 

فرد گفت :

 

--    مي شه اين حرفها را ول کنيد و بگوييد کي بايد به اونجا برويم . دادگاه ساعت 10:00 شروع مي شود .

 

مودي :

 

--    به نظرم از الان بايد برويم چون جاده خطرناک است . اگه الان که ساعت 7:00 است حرکت کنيم " مي توان اميد داشت که ساعت 9:30 به آنجا برسيم .

 

هرميون گفت :

 

--   اصلا با چي به آنجا مي رويم ؟ از طريق آتش يا غيب و ظاهر شدن ؟

 

پرفسور مک گونگال گفت :

 

--    با اتوبوس شواليه مي رويم . به نظرم اگر ساعت 9:30 برويم خوب باشد .

 

خانم ويزلي هم با حالت گريه گفت :

 

--    نيم ساعت ديگر برويم .

 

تانکس گفت :

 

--    به نظر من اصلا با جارو برويم .

 

هر کس داشت نظر خودش را مي گفت . در اين حال هري با صداي بلند و خشني گفت :

 

راس ساعت 8:00 با اتوبوس شواليه مي رويم . نه يک دقيقه زودتر نه يک دقيقه کمتر . تمام .

 

بعد از اين حرف از صندلي خود بلند شد و در حالي که به رون و هرميون اشاره مي کرد که باهاش بيايند " گفت :

 

کريچر لطفا قهوه هاي ما را به کتابخانه بياور .

 

و در نگاهاي متعجب حاضرين از آشپزخانه خارج شد . در کتابخانه نشسته بود که رون و هرميون رسيدند . به آنها اشاره کرد که روي مبل ها بنشينند . رون در حالي که انگار دادگاه را فراموش کرده بود " گفت :

 

--    پسر تو چرا اين جوري شدي ؟!  اصلا مدتي هست رفتارت تغير کرده است . بعد از اون اتفاق ما ديگر حتي يک لبخند خشک و خالي بر روي چهره ات نديدم .

 

هرميون هم گفت :

 

--    هري تو ديگه اون آدم سابق نيستي . خيلي فرق کردي .

 

هري در نهايت خونسردي چند لحظه صبر کرد تا آنها ديگر غر نزنند و بعد گفت :

 

مي خواستم باهاتون صحبت کنم . من ديشب خواب جالبي ديدم ...

 

هري تمام خوابش و وقايع و ... را براي آنها تعريف کرد . مکث کوتاهي کرد و منتظر عکس العمل آنها شد . هرميون گفت :

 

--    هري موضوعي هست که بايد بهت بگم . ولي بعد از دادگاه مي گويم چون الان وقت کم مي آوريم . خواب عجيبي بوده . به نظرتون اون زن  ... اسمش چي بود ... آهان ... کارولين کي بوده ؟

 

هر سه چند لحظه به فکر فرو رفتند . هري سکوت را شکست و گفت :

 

حالا يک چيز مهمتر من مي خواهم دوباره ارتش دامبلدور را فعال کنم . ولي نه مثل سابق که فقط براي آموزش باشد . بلکه چيزي شبيه محفل ققنوس ...

 

دهان رون و هرميون از تعجب باز ماند . هري هم بهشون فرصت نداد و گفت :

 

من اين کار را انجام مي دهم . ديشب هم نخوابيدم و تا صبح داشتم برنامه ريزي مي کردم . حالا هم به جاي فکر کردن پاشيد بريم که ساعت پنج دقيقه مانده به هشت .

 

هري بعد از گفتن اين حرف بلند شد و حرکت کرد . همه حضار در حال ورودي خانه ايستاده و مشغول صحبت بودند . با آمدن هري سکوتي غير عادي همه جا را فرا گرفت . همه به هري نگاه مي کردند . هري به نزديکي کريچر رفت و گفت :

 

کريچر مواظب باش . ممکنه دشمن از اين غفلت چند ساعته ما سو استفاده بکنه . دقت کن .

 

بعد هري به حضار نگاهي کرد و گفت :

 

پایان .

 

با تشکر از کمیا خانم که بسیار زحمت کشیدن و خلاصه داستان را برای شما دوست های عزیز فرستادند .

قسمت بعد از ادامه خلاصه  :  بخش 1- فصل 1 – قسمت 8.5   است .

می توانید قسمت های  8.5  و   8.6    را در وبلاگ زیر مطالعه نمایید .

www.h-p-7.blogfa.com

با تشکر سیاوش درخشان

2 نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/16ساعت 3:8 PM  توسط سیاوش درخشان  | 

خلاصه ای از داستان هری پاتر و انجمن نظام سیاه (4) نوشته کمیا

 

 هري با فکر آشفته اي مشغول قدم زدن شد . ناگهان متوجه شد به قسمتي از خانه آمده است که تا به حال به آنجا نيامده بود . به اطراف نگاه کرد . بر روي ديوار رو به رويش عکس يک گوزن و يک سگ و يک گرگ و يک موش هکاکي شده بود . ناگهان قلبش به تبش افتاد . در اين سالن هر چه که بوده بايد مسئله اي مربوط به غارتگران وجود داشته باشد .

اين قسمت خانه هنوز خاکي بود . چون سيريوس دستور داده بود کسي به اينجا نيايد . هري جلو رفت و روي ديوار دست کشيد . در آن طرف سالن يک ميز گرد وجود داشت . بر روي چهار صندلي دور ميز عکس هاي هر کدام از غارتگران هکاکي شده بود . هري صندلي شاخدار را انتخاب کرد و بر روي آن نشست . اين صندلي متعلق به پدرش بود . براي کم شدن خاک از روي ميز " هوا را محک از دهانش خارج کرد . ناگهان دفتري بر روي ميز پديدار شد . دفتر را باز کرد . صفحه اول نوشته شده بود . غارتگران . در صفحه بعد فهرستي به شرح زير وجود داشت :

 

 

 

1- سال اول : تشکيل گروه دو نفره براي شوخي

 

2- سال دوم : تشکيل گروه غارتگران

 

3- سال سوم : شناخت هاگوارتز  -   مشکل کوچلوي پشمالو

 

4- سال چهارم : انجام هر کاري خلاف هاگوارتز و وزارت خانه – تفريح و شوخي

 

5- سال پنجم : يادگيري – متحد شدن با مدير هاگواتز ( دامبلدور ) – ساختن قوطي غارتگر

 

6- سال ششم : نوشتن خاطرات غارتگران – تکميل قوطي غارتگر

 

7- سال هفتم :

 

 

 

 

 

هري با تعجب به سال هفتم نگاه کرد . هيچ عنواني در فهرست به آن اختصاص نيافته بود . کتاب را ورق زد . بعد از تيتر سال هفتم ديگر چيزي نوشته نشده بود . هري بلند شد و کتاب را در ردايش پنهان کرد . به طبقه بالا رفت در همان لحظه الستور مودي وارد شد . صورتش رنگ پريده بود . مودي سريع به هري گفت :

 

--    هري . هري لوپين را نديدي ؟

 

هري :

 

نه چه طور ؟

 

مودي :

 

--    گرگينه ها حمله کرده اند به دياگون ....  هري صبر کن کجا مي روي ؟

 

هري به سرعت به سراغ رون و هرميون رفت . هنوز در اتاق را باز نکرده بود شروع به حرف زدن کرد .

 

رون " هرميون گرگينه ها به دياگون حمله کرده اند . من مي خواهم به آنجا بروم . شما با من مي آييد ؟

 

رون و هرميون با تعجب به هري نگاه مي کردند . رون گفت :

 

--   آخه براي چي ما به آنجا برويم ؟ مگه ماموران وزارت خانه و محفل نمي روند که بايد برويم ؟

 

هري هم با خونسردي گفت :

 

--   من بايد مبارزه با آنها را از همين الان ياد بگريم .

 

بعد در حالي که شنلش را بر روي ردايش محکم مي کرد . از اتاق خارج شد . در حال راه رفتن آهسته گفت :

 

کريچر .

 

کريچر با صداي بنگي در جلويش ظاهر شد . تعظيم کرد و گفت :

 

--   ارباب با کريچر کاري داشت .

 

هري کتاب غارتگران را به کريچر داد و گفت :

 

اين کتاب پيشت باشه تا من برگردم . نه به هيچ کس اين را نشان مي دهي و نه به کسي ديگري به غير از من پس مي دهي .

 

هري به سمت در رفت و از آن خارج شد . ذهنش را در منطقه تاريکي در دياگون تصور کرد و غيب شد

يک نفر با صداي خشني گفت :

 

--   گري بک رفت بقيه را خبر کند . الان که مرگخوارها برسند ديگه هيچ کاري از دست شما بر نخواهد آمد .

 

يک نفر ديگر از آن سمت که رو به روي شنل پوشان سياه مي شد " گفت :

 

--    بهتره بچه ها را تحويل دهيد . ما هم به شما فرصت فرار خواهيم داد .

 

با شنيدن اين حرف " افراد سياه پوش با صداي چندش آوري قهقه زدند . هري کمي بيشتر دقت کرد . ناگهان متوجه شد که سياه پوشاني که پشتشان به هري بود هر کدام يک بچه را بغل کرده و جلوي خود نگه داشته اند . افراد رو به رويي مامورين وزارت خانه هستند که به خاطر بچه ها جرات حمله به گرگينه ها را ندارند . يکي از گرگينه ها با صداي ناهنجاري گفت :

 

--    چي شده ديگر از ما مي ترسيد ؟ وزير قدرتمندتان کجا هست ؟

 

گرگينه ديگري گفت :

 

--    اوليور " اگه اشتباه نکنم اون الان زير يک کپه خاک است .

 

گروه گرگينه ها دو مرتبه زدند زير خنده . هري هر لحظه عصباني تر مي شد . بهترين جاي ممکن ظاهر شده بود . بايد يک نقشه اي مي کشيد . ناگهان صداي جيغ دلخراشي هري را به خود آورد . اصلا دلش نمي خواست به جلو نگاه کند . با نگاهي دردمندانه به گرگينه ها نگاه کرد . يکي از آنها بچه اي را گاز گرفته بود و بچه از شدت درد به خودش مي پيچيد . در لحظه اي که هري خنده گرگينه ها را ديد تعادلش را از دست داد . حالش داشت بهم مي خورد . با تنفري بي سابقه در حالي که به سمت جلو حرکت مي کرد . چوبدستيش را به سمت همان گرگينه اي گرفت که تا چند لحظه قبل بچه بي نوا را گاز گرفته بود . در دلش آرزوي مرگ او را کرد . اين گرگينه ديگر نبايد زنده مي ماند . هري از ته وجودش خواستار مرگ او شده بود . تمام حواسش به زجه دختر بچه و خنده گرگينه ها بود . ديگر هيچ احساس رحمي در دلش وجود نداشت . با صداي نسبتا بلندي فرياد زد :

 

آواداکداورا     !!!

 

اشعه سبز رنگ بسيار برزگي به شکل مار از چوبدستي هري خارج شد و مستقيم به گرگينه برخورد کرد . اشعه که از چوبدستيش در آمده بود حتي از چندين اشعه که ولدمورت در برابرش ساخته بود قوي تر به نظر مي رسيد . قدرت طلسم به حدي زياد بود که گرگينه چندين متر پرتاب شد . گرگينه ها برگشتند و با ترس و خشم به هري نگاه کردند . هري هم فرصت را غنيمت شمرد و در حالي که گرگينه ديگري را هدف قرار داده بود " فرياد زد :

 

سکتوم سمپرا    !!!

 

اشعه بسيار قدرتمند از چوبدستيش خارج شد و به گرگينه ديگري خورد . گرگينه در حالي که بين زمين و هوا معلق مانده بود " خون با شدت از بدنش فوران کرد . گرگينه هاي ديگر هم با ديدن اين صحنه به تکا پو افتادند . مامورين وزارت خانه هم به سرعت حمله کردند . چنگ به سرعت مغلوبه اعلام شده بود . هري از از منطقه تاريک خارج شد و بالاي سر دختر بچه رفت . در لحظه اي که مي خواست بچه را از زمين بلند کند . ناگهان احساس سوزشي در کتف و شانه اش کرد . به سرعت به پشت سرش نگاه کرد . قلبش فرو ريخت . گري بک هري را گاز گرفته بود . مرگخوارها به علاوه ديوانه ساز ها ظاهر شده بودند . پس همه چي تمام شده بود . هري هم گرگينه شده بود . به صورت خندان گري بک نگاه کرد . گري بک گفت :

 

--    درسته پاتر . ديگر من قوي تر شدم . حتي اگر ماه کامل نباشد مي توانم افراد را به گرگينه کامل تبديل کنم . ولي لازم نمي بينم تو گرگينه شوي !! تو بايد به پيرمرد خرفت ملحق شوي . شايد پدر و مادرت هم منتظرت باشند .

 

گري بک آماده حمله شد . هري با خشم چوبدستيش را با آورد و با نفرت تمام فرياد زد :

 

کروشيو    !!!

 

طلسم به گري بک برخورد کرد . گري بک بر روي زمين افتاد . پيچ و تاب مي خورد . از شدت درد فرياد مي کشيد . هري هم از دردي که در بدن گري بک ايجاد کرده بود لذت مي برد . در ذهنش تمرکز بيشتري کرد . اين گرگينه سزاوار اين درد نيست . بايد بيشتر درد بکشد . در همين فکر بود که اشعه ديگري به رنگ زرد از چوبدستيش خارج شد . نور زرد دور بدن گري بک مي چرخيد و شکنجه اش مي کرد . هري متوجه شد که ديگر نياز نيست چوبدستيش را به سمت گري بک نگه دارد . نور زرد خودش تمام کار را انجام مي داد . ناگهان متوجه شد که ديوانه ساز ها دورش را گرفته اند . ولي عجيب بود که چرا روي هري تاثيري نمي گذاشتند . ديوانه ساز ها نزديک شدند . همه مستقيم به هري نگاه مي کردند . بعد از چند ثانيه همگي فرار کردند . هري هم از فرصت استفاده کرد و طلسم آواداکدورا را به سمت گري بک که در حال شکنجه شدن بود فرستاد . سريع برگشت و به صحنه مبارزه برگشت . کاملا درد شانه اش را فراموش کرده بود . متوجه شد که کم کم نور آبي رنگي در اطرافش به وجود آمده است . به اطراف نگاه کرد . مرگخواري در حال مبارزه با کينگزلي شکلبولت بود . مرگخوار طلسمي سرميه اي رنگي ساخت . طلسم به سه قسمت تقسيم شد و کينگزلي را احاطه کرد . کينگزلي مشغول جنگيندن با آن سه طلسم بود که مرگخوار پيروزمندانه طلسم آواداکداورا را به سمتش فرستاد . هري به سرعت طلسم محافظ را به طرف طلسم سبز رنگ فرستاد . ولي طلسم سبز رنگ قبل از برخورد با طلسم هري به کيگنزلي برخورد کرد . هري از عصبانيت و ناراحتي فريادي کشيد و در حالي که متوجه شد مار درونيش هم کاملا ظاهر شده است به سمت مرگخوار حرکت کرد . مرگخوار با ديدن هري به سمتش حرکت کرد و نقاب را از روي صورتش  برداشت . او کسي نبود جز روکوود .

هري فرياد زد :

 

آواداکداورا   !!!

 

روکوود غيب شد و چند متر آن طرف تر ظاهر شد و طلسم نيلي رنگي به سمت هري فرستاد . مار دور هري به راحتي طلسم را بلعيد . ناگهان روکوود به شدت عصبي شد و گفت :

 

--    صبر کن ببينم . اين امکان ندارد . تو خيلي نيرومند شدي . هم طلسم ها را به زبان مارها مي گويي و هم ....   اون مار ....

 

روکوود به سرعت به خودش آمد و چوبدستيش را حرکتي داد . طلسمي که دو سال پيش بر روي هرميون اجرا کرده بود را به سمت هري فرستاد . مار حمله کرد که آن طلسم را بگيرد ولي در کمال تعجب هري آن طلسم از بدن مار رد شد و به هري برخورد کرد . هري محکم به زمين برخورد کرد . هنوز بهوش بود ولي قدرت هيچ گونه حرکتي را نداشت . روکوود داشت بهش نزديک مي شد . هري به آرامي به اطراف نگاه کرد . مار هم مثل خودش روي زمين افتاده بود و در حال محو شدن بود . هري احساس کرد دارد به مرگ نزديک مي شود . نور عجيب و قشنگي از دور مي ديد که به سرعت داشت به طرفش مي آمد . ديگر قدرت باز نگه داشتن چشم هايش را نداشت .

  ارباب من خودم ديدم . اون واقعا يک سانتيکلوس است . اون به حدي قدرتمند شده بود که طلسم ها را به زبان پاراسل مي گفت . واقعا قدرت و سرعت طلسم هايش باور کردني نبود . طلسم سبزي به طرف من فرستاد . مطمئن نيستم ولي فکر کنم آواداکداورا بود . طلسم به حدي قوي بود که من از درست کردن سپر محافظ صرف نظر کردم و آپارات کردم . بعدش يکي از طلسم هاي من را اون مار بلعيد . من هم طلسم شوم سياه را به طرفش فرستادم . باور کنيد ارباب " در جا بيهوش نشد  !!!  چند لحظه اي طول کشيد تا بيهوش شد . بعدش هم اون ققنوس لعنتي قبل از اينکه دست من بهش برسد با خودش بردش .

 

ضربان قلب بيشتر شد . هري با صداي خشني گفت :

 

از اول تعريف کنيد ببينم دقيقا چه اتفاقي افتاده است .

 

جادوگران اطراف به لرزه افتادند . يکي از گرگينه ها جلو آمد و گفت :

 

--    ارباب گري بک حدود هشت نفر از گرگينه ها را احضار کرد و گفت که به دياگون حمله مي کنيم . بعد از ورود به دياگون " مامورين وزارت خانه به سرعت به آنجا آمدند ما هم بچه اي را گرگان گرفتيم و در جاي امني اسکان گرفتيم .  گري بک آمد تا گروه کمک بياورد . اوليور بچه اش را گاز گرفت . ناگهان ديديم از پشت سرمان در جايي که طلسم ضد آپارات دارد " پاتر بيرون آمد و با طلسم سبز بسيار بزرگي اوليور را کشت . طلسم به حدي قوي بود که اوليور به وسط ميدان پرتاب شد . تا آمديم به خودمان بجونبيم با طلسم عجيب ديگري تاتار را مسدوم کرد . تاتار به شدت از بدنش خون رفت و مرد . بعدش گروه نجات آمد . در اين وسط گري بک سريع رفت و پاتر را گاز گرفت . پاتر هم طلسم شکنجه گر را روي گري بک اجرا کرد . بعدش هم طلسم زرد رنگي را اجرا کرد . با اينکه ديگر به گري بک توجهي نداشت و چوبدستيش هم طرف ديگري بود گري بک عذاب مي کشيد . حتي بيشتر از قبل . طلسم زرد رنگ عين زنجيري دورش مي چرخيد . بعدش اتفاق عجيب ديگري افتاد . ديوانه ساز ها فقط توسط نگاه پاتر فرار کردند . بعدش پاتر گري بک را کشت و با روکوود درگير شد که خودش ماجرا را گفت .

 

ناگهان هري با عصبانيت از جايش بلند شد . تمام افراد حاضر در سالن به لرزه افتادند . هري با صداي بي روحي گفت :

 

گري بک نمرده است . اون با روش خاصي از مرگ فرار کرده است . در مورد پاتر هم بايد بهتون بگم که ....

ناگهان هري از خواب بيدار شد . سعي کرد دوباره بخوابد و ادامه خواب را ببيند ولي منظره ديدن ققنوس باشکوهي که در کنارش بود و داشت اهسته بر روي کتفش اشک مي ريخت او را از اين کار منصرف کرد.

 هري به بازويش نگاه کرد . اثر زخم گري بک داشت از بين مي رفت . دستش را بلند کرد و سر ققنوس را نوازش کرد . به آرامي گفت :

 

فاوکس .  نمي دونم چه طوري ازت تشکر کنم .

 

--    در حال حاضر حالت چه طور است ؟

هري ناخود آگاه گفت :

 

فاوکس پيش شما چي کار مي کند ؟

 

مرد با آرامش جواب داد :

 

--    اون فاوکس نيست . اسمش فيمادا است .

 

بعد از آن مرد شروع به حرکت کرد و در مقابل هري بر روي صندلي نشست . مرد گفت :

 

--    اسم من  آرتيموس آدام شانزده ام است . ما جزو خانواده هاي مار زبان هستيم که فقط چند نفري هستند که بدونن ما واقعا وجود داريم .

 

هري تازه متوجه شد که هر دو دارند به زبان مارها صحبت مي کنند . هري پرسيد :

 

يعني شما از خاندان سالازار اسلايترين هستين ؟

 

آدام با لبخند شيطاني جواب داد :

 

--    بله مار زبان ها همشون از نسل سالازار اسلايترين هستند .

 

هري با رضايت گفت :

 

ولي من يک مورد نادر به حساب مي آيم . من از نواده گودريک گريفندور هستم .

 

لبخند آدام پهن تر شد و گفت :

 

--    بله قبول دارم " تو خيلي نادر هستي . تو از نسل هر چهار بنيان گذار هاگوارتز هستي . ولي اگر دقيق حساب کنيم تو حدود 40 % از طرف سلازار بزرگ هستي و از بقيه بنيان گذاران " تقريبا هر کدام 20 % .

 

هري که از اين اطلاعات جديد شکه شده بود " گفت :

 

شما داريد اشتباه مي کنيد " من ....

 

آدام گفت :

 

--    فقط يک سانتيکلوس ساخت يافته هستي . خب آقاي پاتر بهتر است به منزل برويد . من بعدا با شما تماس خواهم گرفت . بهتر است تمامي سوال هاي خود را بگذاريد براي بعد . فقط بايد به من يک قول بدهيد که راجب اين ملاقات با کسي صحبت نکنيد .

 

هري گفت :

 

اما ...

 

ولي ناگهان احساس کرد دارد پرواز مي کند . اما پرواز نبود . پس چي بود ؟ در يک لحظه پاهايش بر روي زمين قرار گرفت . به اطراف نگاه کرد . جلوي خانه اش ايستاده بود . تازه صبح شده بود که البته از شدت مه روشنايي چنداني از آن ساطح نمي شد . به درون خانه رفت . به آشپزخانه رفت . بر روي ميز يک جغد خاکستري نشسته بود که پيام امروز را با خود آورده بود . هري پيام امروز را باز کرد و مشغول خواندن شد .

کريچر  ... کريچر بيا ديگه ...

 

کريچر با صداي پاقي ظاهر شد . تعظيمي کرد و گفت :

 

--    اوه " ارباب تشريف آوردند . ما همه براي شما ناراحتي کرد . گفتند که گري بک شما گاز کرده ....

 

هري با صداي بلندي گفت :

 

ممنونم کريچر . من الان گشنمه . اون دفترچه را که بهت دادم بهم بده و بگو ببينم اينجا چه خبر بوده است ؟

 

کريچر در حالي که براي هري غذا آماده مي کرد " گفت :

 

--    دوستان ارباب بسيار ناراحت هستند . همه فکر مي کنند که شما يک گرگينه شده ايد .

 

هري پس چند لحظه تفکر به اين نتيجه رسيد که بهتر است الان کتابش را بخواند . کتابچه غارتگران باز کرد و مشغول خواندن شد .

 

 

 

به کتاب جادويي غارتگران خوش آمديد . غارتگر عزيز شما بايد بدانيد که اين يک کتاب عادي نيست و قدرت هاي فراواني دارد ....

 

 

 

--    هري چه خوب شد که برگشتي ! ببينم واقعا گري بک تو رو گاز گرفته است ؟

 

اسلاگهورن در حالي که سعي مي کرد خودش را شاد نشان دهد " اين سوال را با درد فراواني پرسيده بود . هري گفت :

 

يک ققنوس من را نجات داد . من درست هيچيي بخاطر نمي آورم ولي يادمه که داشت روي بازوم اشک مي ريخت .

 

اسلاگهورن چند لحظه اي به هري خيره شد . ناگهان به طرف هري هجوم آورد و بغلش کرد . هري که از اين حرکت اسلاگهورن جا خورده بود " نتوانست چيزي بگوييد و ترجيح داد استخوانهايش زير فشار و سنگيني بازوان اسلاگهورن خورد شود . خيلي زود اسلاگهورن به خودش مسلط شد و گفت :

 

--    پس تا کسي از خواب بيدار نشده است بدو برويم اولين جلسه کلاس را تشکيل بدهيم که خيلي عقب افتاده ايم . با توجه به چيزايي که در اين چند روز ازت ديدم و شنيدم احساس مي کنمکه هر چه سريعتر بايد قدرت کنترل توانايي هايت را پيدا کني .

 

قبل از اينکه هري بتواند اعتراضي بکند " اسلاگهورن دست هري را گرفت و با خودش برد به اتاق دوئل . اسلاگهورن شروع کرد :

 

--    هري اولين درسي که بايد ياد بگيري . هميشه آماده ديدن خودت باش .

 

هري با چشمان از حدقه بيرون زده به اسلاگهورن نگاه مي کرد . اسلاگهورن ادامه داد :

 

--    در ضمن من را در کلاس ها هوريس صدا بزن . خب داشتم مي گفتم . ببين هري آمادگي ديدن خودت را  داشته باش . مثلا اگر يک هري ديگر همين الان از در اتاق وارد شود " چي کار مي کني ؟

 

هري پس از کمي تفکر گفت :

 

خب من فکر مي کنم که اون يک مرگخوار است و تصميم به نابودي آن مي گيرم .

 

اسلاگهورن در حالي که به نظر مي رسيد نا اميد شده است " گفت :

 

--    نه هري . تو فرضا توسط معجوني به گذشته برگشتي . حالا گذشته خودت " خودت را نابود مي کند .

هري تازه داشت منظور اسلاگهورن را مي فهميد . با کمي تفکر پرسيد :

 

حالا من از کجا بايد بفهمم که اون هري " از آينده من آمده است يا اينکه يک مرگخوار است ؟

 

اسلاگهورن که کاملا اشتياق خود را به دست آورده بود " گفت :

 

--    به نکته مهمي اشاره کردي هري . بگذار يک خاطره برات تعريف کنم . مي دوني که وزير هاي سحر و جادو بسيار قدرتمند تر از ديگران هستند ؟

 

هري سري تکان داد و اسلاگهورن ادامه داد :

 

--    يادم مي آيد زماني که 7 يا 8 سال بيشتر نداشتم کنت دگارد نخست وزير وقت بود . جناب کنت بسيار قدرتمند بود . به طوري که جادوگر سياه آن زمان لرد آيواس قدرت جولان دادن زيادي نداشت . لرد آيواس پس از تفکر بسيار دريافت که اگر بتواند فقط پنج ثانيه سريع تر از کنت عمل کند مي تواند کنت را شکست دهد . بعد از مدتي نقشه شيطاني کشيد . با معجون مرکب پيچيده خودش را به شکل کنت در آورد و در مقابل کنت ظاهر شد . سرعت عمل جناب کنت هميشه به حدي بالا بود که حتي کسي نمي توانست از پشت بهش صدمه بزند . ولي گول لرد را خورد و با ديدن خودش شکه شد و عکس العمل نشان نداد و لرد هم که همين چند ثانيه را مي خواست کنت را کشت .

 

هري به لرد آيواس فکر مي کرد . بسيار حقه کثيفي زده بود . درست مانند اسنيپ در مقابل بزرگترين جادوگر قرن .

 

--    ... بله و به اين صورت لرد آيواس قدرت را در دست گرفت . حالا مي خواهم بدونم با اين چيزايي که تعريف کردم اگر تو در مقابلت خودت ظاهر شود چي کار مي کني ؟

 

هري کمي فکر کرد و بعد گفت :

 

بدون هيچ تاملي طلسم پرفارک توت  ( اين طلسم تمام بدن را قفل مي کند . تنها قدرتي که براي فرد طلسم شده مي ماند قدرت تکلم است .  ولي قدرت اجرا طلسم ازش گرفته مي شود . ) را روش اجرا مي کنم . بعدش چوبدستيش را ازش دور مي کنم و ازش چند سوال که فقط خودم جوابش را مي دانم مي پرسم . اگه خودم بودم " آزادش مي کنم . در غير اين صورت ...

 

اسلاگهورن گفت :

 

--    خوبه . ولي پيشنهاد مي کنم که فقط به سوال کردن ازش " اکتفا نکني . از يک طلسم بايد استفاده کني . با اين طلسم مي تواني متوجه شي خودت هستي يا نه ؟

 

اسلاگهورن پس از مکثي گفت :

 

--    اين طلسم به قدرت زيادي نياز دارد . بايد بتواني انرژي جادويي خودت را افزايش دهي . وقتي اين طلسم را روي کسي اجرا کني اگر تغيير شکل داده شده باشد براي چند لحظه بدنش تشنج شديدي مي کند و به شکل اصلي خودش در مي آيد . ولي اگر تغيير شکل نداده باشد اصلا متوجه نمي شود که طلسم بهش برخورد کرده است .

 

ناگهان هري صداي جيغي شنيد . به پشت سرش نگاه کرد و خانم ويزلي را ديد . خانم ويزلي در حالي که گريه مي کرد به طرف هري مي آمد .

 

--    هري " هري اصلا ناراحت نباش . ببين بيل را هم گري بک گاز گرفته . لوپين هم گرگينه است ولي ما هيچ مشکلي باهاشون نداريم ...

 

هري به سرعت گفت :

 

خانم ويزلي من حالم خوبه و گرگينه نيستم . من را يک ققنوس نجات داد .

 

خانم ويزلي در حالي که متعجب بود " گفت :

 

--    فاوکس نجاتت داد ؟

 

هري هم گفت :

 

نه خانم ويزلي . لطفا ديگر از من سوال نکنيد که خسته شدم از تعريف کردن .

 

خانم ويزلي که از اين رفتار هري جا خورده بود " گفت :

 

--    صبحانه آمده است بيا بچه ها هم منتظرت هستن .

 

هري هم سري تکان داد و گفت :

 

شما برويد من هم مي آيم . لطف کنيد و اين حرفايي که به شما گفتم را به بقيه هم بگوييد که دوباره از من تعريف وقايع را نخواهند .

 

بعد از رفتن خانم ويزلي اسلاگهورن پرسيد :

 

--    هري مثل اينکه حالت خوب نيست . ادامه کلاس را براي فردا مي گذاريم .

 

بعد از آن اسلاگهورن نگاه عجيبي به هري کرد و از اتاق خارج شد . هري هم بر روي مبل راحتي نشست و کتابچه مربوط به غارتگران را از جيبش در آورد و مشغول مطالعه شد .

ناگهان در اتاق باز شد و رون و هرميون به داخل اتاق دويدند . هر دو هم زمان هري را در آغوش گرفتند . رون محکم به پشت هري ضربه اي زد و گفت :

 

--    گل کاشتي پسر . جامعه سر حال آمده " اولين مبارزه پسري که زنده ماند .

 

هرميون هم گفت :

 

--    هري باور کن من و رون هم مي خواستيم با تو بياييم . ولي فکر نمي کرديم که خودت تنهايي بروي . قبول کن که ما ترسيده بوديم ...

 

هري با نگاه خود " هرميون را ساکت کرد . بلند شد و ايستاد . به سمت در حرکت کرد . بعد با نگاهش به رون و هرميون فهماند دنبالش بروند .

 

 

 

آن شب شام " به خوبي گذشت و اتفاق خاصي نيافتاد . همه با احتياط صحبت مي کردند که مبادا دوباره هري به آنها تندي کند . هري به سمت اتاقش رفت . بعد تعريف اتفاقات براي تابلوي دانبلدور به رختخواب رفت . کمي به اتفاقات فکر کرد و ....

 

 

ادامه دارد . 

2 نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/16ساعت 2:59 PM  توسط سیاوش درخشان  | 

خلاصه ای از داستان هری پاتر و انجمن نظام سیاه (3) نوشته کمیا

بعد از آن خبر بد هری دست هرميون را گرفت و انگشتش را بر روي نوشته روي دستبندش گذاشت . در ذهنش غار را مجسم کرد . دوباره همه جا از رنگ طلايي پر شد . آواز ققنوس را در دلش احساس مي کرد

هري چشمانش را باز کرد . هواي بسار سرد بود . بر روي سخره اي قرار گرفته بودند که هفته پيش با دامبلدور ظاهر شده بودند . دريا طوفاني بود . امواج با شدت تمام " خود را به سخره مي کوبيند . هري آرام از سخره پايين رفت . هرميون هم به دنبالش آمد . وقتي هري در آب پريد " هرميون با عجله گفت :

 

-- هري مطمئن هستي که از اين راه بايد برويم ؟

 

هري با خونسردي گفت :

 

آره دنبالم بيا .

 

هري شنا کنان تا لبه دهانه غار رفت . در دهانه غار فرو رفت . چوبدستيش را بالا گرفت و آرام گفت :

 

لوموس !!!

 

چند ثانيه بعد از روشن شدند چوبدستي هري " چوبدستي هرميون هم روشن شد . بعد از چند دقيقه شنا کردن به پله ها و ورودي طلسم شده رسيدند . هري ابتدا چوبدستيش را به سمت بدن هرميون و بعد به سمت بدن خودش گرفت . سرما و خيسي از بدن جفتشان نابود شده بود . بعد از آن هري از جيب ردايش يک چاغو در آورد . هرميون که تا الان چيزي نگفته بود " با ترس گفت :

 

-- هري " چي کار داري مي کني ؟

 

هري گفت :

 

هرميون اين در ورودي است . تنها راه باز کردن اين در ريختن خون است . ولدمورت مي خواهد کسي که به اينجا وارد مي شود از نظر جسمي ضعيف شده باشد .

 

در لحظه اي که هري چاغو را بالا گرفت " هرميون گفت :

 

-- هري يک لحظه صبر کن . به نظر من ...

 

هري به ميان حرف هرميون پريد و گفت :

 

هرميون من اجازه نمي دم تو خون خودت را اينجا بريزي " فهميدي ؟ ديگر مخالفتي نکن . تو به من قول داده بودي که ...

 

هرميون هم حرف هري را قطع کرد و گفت :

 

-- هري يک لحظه حرف من را گوش کن . مي گم اگه خود ولدمورت به اينجا بيايد چي؟

 

هري گفت :

 

منظورت چيه ؟ اون که الان به اينجا نمي آيد . تقريبا اگه بيشتر وقت تلف نکنيم دو ساعت ديگر وقت داريم .

 

هرميون با خشم گفت :

 

-- هري " چرا متوجه نيستي . مي گم اگه خود ولدمورت بخواهد اين در را باز کند " خون مي دهد ؟

 

هري با لجبازي گفت :

 

کار ديگه اي مگه مي توانه بکنه ؟

 

هري که ديگر کلافه شده بود " گفت :

 

-- هري کمي فکر کن . ولدمورت خون دادن را بدترين موضوع فرض کرده است که به عنوان محافظ ورودي گذاشته است . حالا با دانستن اين موضوع " فکر مي کني ولدمورت خون خودش را مي دهد ؟

 

هري گفت :

 

من چه مي دانم . ممکنه يک نفر را قرباني کند و از خون اون استفاده کند . هرميون وقت کمي داريم . اگه چيزي به فکرت رسيده " زودتر بگو .

 

هرميون متفکرانه گفت :

 

-- فکر نکنم ولدمورت از همون روشي که براي محافظت اينجا به کار گرفته " استفاده کند . ببين هري فکر مي کنم که ولدمورت براي ورود خودش از روش استفاده مي کند که فقط خودش قادر به انجام آن باشد .

 

هري به هرميون نگاه کرد . هرميون با ذوق گفت :

 

-- هري " قدرت منحصر بفرد ولدمورت در تو هم وجود دارد . زبان پاراسل .

 

هري نگاه ديگري به چهره زيرک هرميون کرد و با استفاده از زبان مارها گفت :

 

باز شو .

 

چند لحظه گذشت . ناگهان ديوار به صورت سياهي در آمد و به سرعت راه عبور را براي آنها باز کرد . هري با ناراحتي و عذاب وجدان به هرميون گفت :

 

من مي توانستم در را باز کنم . ولي دامبلدور دستش را بريد .

 

هرميون با لحن دلداري دهنده اي گفت :

 

-- هري خودت را سرزنش نکن .

 

و آرام صورت هري را ناز کرد . هري برگشت و به فضاي بيش از اندازه تاريک محوطه نگاهي انداخت . آهسته در لبه درياچه سياه حرکت کرد و در همين حال به هرميون گفت :

 

هرميون مواظب باش به هيچ وجه با درياچه تماس پيدا نکني .

 

هرميون سرش را به علامت تاييد تکان داد . هري و هرميون در امتداد درياچه حرکت مي کردند . هرميون گفت :

 

-- هري ما بايد کجا بريم ؟

 

در همان لحظه هري متوقف شده بود . هرميون محکم به هري برخورد کرد . هرميون با آزردگي گفت :

 

-- هري براي چي ايستاده اي ؟ چي کار داري مي کني ؟ اوه_از کجا مي دونستي ؟

 

زنجير به صورت مار چنبره زده شده اي در آمده بود و در حال بالا کشيدن قايق بود . هري به هرميون نگاه کرد و گفت :

 

هرميون مثل اينکه يادت رفته بود من يک بار ديگر با دامبلدور به اينجا آمده بودم و همه ...

 

هري و هرميون هر دو به عقب رفتند . هري سر هرميون را در آغوش گرفت و خودش هم چشمانش را بست . بعد سريع به زبان مارها گفت :

 

تو يک باسيليسک هستي ؟

 

صداي ديگري گفت :

 

-- اوه _ تو هم زبان ما را بلد هستي ؟ ولي تو که ارباب نيستي . حالا بهت نشان مي دهم .

 

هري سريع گفت :

 

صبر کن . من از طرف لرد سياه آمدم . اون قدرت صحبت کردن با مارها را نزد من به وديعه گذاشت تا تو به ما حمله نکني .

 

صداي ديگر گفت :

 

-- ارباب به من گفته بود که غير از خودش هيچ کس ديگري به اينجا نخواهد آمد .

 

ناگهان صداي باسيليسک به لرزه افتاد و با ترس گفت :

 

-- البته دو بار افرادي به اينجا آمدند که من نتوانستم جلويشان را بگيرم . اگر ارباب بفهمد من را مي کشد .

 

هري با کنجکاوي ولي با تحکم گفت :

 

به من بگو جريان چي بوده است ؟

 

باسيليسک با ترس گفت :

 

-- خيلي وقت پيش سه نفر به اينجا آمده بودند و با خودشان يک ققنوس آورده بودند . من آن وقتها خيلي جوان بودم و قدرت مقابله با ققنوس را نداشتم . حدود يک هفته پيش هم دو نفر به اينجا آمدند . يکي از آنها فکر کنم که خروس همراهش آورده بود ...

 

هري با تعجب گفت :

 

خروس ؟

 

باسيليسک گفت :

 

-- آره . من بويش را کاملا حس کردم . براي همين بيرون نيامدم . حالا کارت چيست ؟

 

هري با دقت گفت :

 

لرد سياه هيچ خوشش نمي آيد که دستورات محرمانه اش را به شخص ديگري بگوييم . حالا از سر راه ما کنار مي روي يا منتظر خشونت لرد سياه مي ماني ؟

 

باسيليسک گفت :

 

-- حرفت را باور مي کنم . ارباب به من گفته بود که آخرين مار زبان روي زمين است . پس واقعا قدرتش را به تو داده است . فقط ازت خواهش مي کنم به ارباب نگو قبل از تو هم کسي به اينجا آمده است . من برمي گردم به خانه ام .

 

صداي سر و صداي زيادي آمد و بعد از چند لحظه صداي (قلپ) آب درياچه آمد . انگار که وسيله بزرگي را بلعيده است . هري آرام گوشه چشمش را باز کرد . وقتي از رفتن باسيليسک مطمئن شد " صورت هرميون را از ردايش جدا کرد و گفت :

 

هرميون " رفت .

 

هري احساس کرد ردايش خيس شده است . به هرميون نگاه کرد . قطرات اشک هنوز از صورتش پايين مي ريخت . هري که ناراحت شده بود گفت :

 

هرميون چرا گريه مي کني ؟

 

هرميون با هق هق گفت :

 

-- هري نمي توانم بگوييم که نترسيدم . اينجا به اندازه کافي تاريک و ترسناک است . تازه احساس مي کردم موجود عظيم الجثه اي رو به رويم است . از حرف هاي شما هم که هيچ سر در نمي آوردم . احساس مرگ مي کردم . مي فهمي هري ؟ حتما پيش خودت مي گويي که من ضعيف هستم .

 

هري با مهرباني گفت :

 

نه " من همچين فکري نمي کنم . تو در خطرناک ترين جاها همراه من بودي . مي فهمم چي مي گي . در ضمن اينجا طوري جادو شده است که ايجاد وحشت کند . حالا بيا سوار شو بريم .

 

هري دست هرميون را گرفت و با هم سوار قايق شدند . قايق به صورت جادويي شروع به حرکت کرد . هرميون در حالي که سرش را بر روي شانه هري گذاشته بود به اطراف نگاه مي کرد و گفت :

 

-- اون نور سبزه " چي هست ؟

 

ناگهان با اين سوال هرميون " دل هري در سينه اش فرو ريخت . اصلا ياد معجون درون قدح جاودانه ساز نبود . ولي دامبلدور آن را خورده بود . نکنه وقتي يک بار خورده شود " دوباره خود به خود به وجود آيد . حالا بايد چي کار مي کرد . اون قدرت دامبلدور را نداشت . اگر معجون را مي خورد به طور يقين مي مرد . پس بايد چي کار مي کرد . دستور دامبلدور يا جان خودش ...

 

-- هري حالت خوب است ؟ چرا رنگت پريده ؟

 

هرميون در حالي که با دقت به هري نگاه مي کرد " اين جمله را گفت . هري سري تکان داد . قايق با صداي نسبتا بلندي به لبه جزيره برخورد کرد . هرميون سريع پياده شد . هري حال افرادي را داشت که به استقبال مرگ مي روند . هري و هرميون هر دو شانه به شانه همديگر دور قدح ايستاده بودند . هري با دقت به قدح نگاه کرد . درون قدح از معجون سبز رنگ پر شده بود . ته قدح هيچ وسيله اي وجود نداشت . هري دردمندانه به هرميون گفت :

 

ببين مي تواني راه خاصي مانند راه ورودي براي اين معجون پيدا کني ؟

 

هرميون نگاه دقيقي به معجون انداخت . چوبدستيش را چند بار به سطح زمردي معجون زد . هرميون ناتوان از گرفتن نتيجه گفت :

 

-- هري حالا يک بار هم زبان مارها را امتحان کن . شايد اثر داشت .

 

هري تمام توانش را جمع کرد و گفت :

 

باز شو . خارج شو . اجازه ورود بده ....

 

هيچ کدام از حرف هايش اثري بر معجون نداشت . هري که ديد راه ديگري ندارد و از طرف ديگر نبايد زمان را از دست مي دادند به سرعت به هرميون گفت :

 

هرميون سر قولت که هستي ؟

 

هرميون با تعجب گفت :

 

-- منظورت چي هست ؟

 

هري با کمي خشم گفت :

 

هرميون ما اصلا زمان نداريم . هر لحظه ممکنه ولدمورت برسه . خواهش مي کنم .

 

هرميون گفت :

 

-- اما من بايد بدونم که ...

 

هري فرياد زد :

 

هرميون تو قول داده بودي ؟ ايکاش با خودم نمي آوردمت .

 

هرميون که معلوم بود بهش برخورده است با لبخند سستي گفت :

 

-- من سر قولم هستم .

 

هري هم گفت :

 

نامتور گلاسس بلا !!!

 

جام طلايي رنگي در دست هري ظاهر شد . هري با تحکم گفت :

 

هرميون من از معجون داخل قدح مي خورم . تنها راه خالي کردن قدح همين است . من به تو که قول داده بودي " دستور مي دهم که اگر من از خوردن معجون غافل شدم تو بايد معجون را حتي اگر شده به زور در دهان من بريزي .

 

هري قبل از اينکه هرميون بتواند مخالفت ديگري کند " جام را درون قدح فرو کرد . جام را بالا گرفت و گفت :

 

به سلامتي نابودي نظام سياه . برايت آرزوي موفقيت مي کنم .

 

 

 

 

(((((( دوستان عزيز . ذهنيت هري را با رنگ آبي مي نويسم . صداي هرميون را با رنگ صورتي مي نويسم و صداي هري را با رنگ قرمز مي نويسم . نويسنده : سياوش ))))))

 

 

 

 

هری جام را سر کشید . احساس می کرد که مواد مذاب به داخل دهانش ریخته شده است . ولی جلوی هرمیون خودش را کنترل کرد که فریاد نکشد . هری به سرعت شش جام دیگر را سر کشید . حالش داشت بهم می خورد . سرش از درد داشت منفجر می شد . استخوان های بدنش درد گرفته بود . احساس ضعف و ترس می کرد . تصویر پدر و مادرش در برابر چشمانش پدیدار شد . زانو هایش سست شد . مادرش به ولدمورت التماس می کرد . چشمانش دیگر جایی را نمی دید . خواهش_می کنم_خواهش_می کنم_یکمی از_این بخور . صدای گریه کردن یک نفر به گوش می رسید . دلش به شدت درد می کرد . گویی اسید معده اش تمام دستگاه گوارشش را در خود هل کرده بود . هری با لبخند چوبدستیش را به سمت آقای ویزلی گرفت . نور سبز رنگی از چوبدستیش خارج شد . آقای ویزلی با چشمان حیرت زده بر روی زمین افتاد . رون و جینی بالای سر آقای ویزلی گریه می کردند . خودت ازم_قول_گرفتی . یک کم دیگر تحمل کن . آتش اژدها درون معده اش جان گرفت .  پاهایش دیگر توان حرکت نداشت . بدنش یک لحظه درد خاصی گرفت " انگار بر روی سنگی بزرگ و محکمی افتاده بود . حالت_خوبه ؟ این صدای گریه کردن کی است ؟ چه قدر صدایش به من نزدیک است . دامبلدور گفت :<< هری بیا از اینجا بریم . دیگه جانی برایت نمانده است . >> . نمی خواهم . دیگر نمی خواهم . ترجیح می دم بمیرم . جمجمه سرش دارد از هم شکافته می شود . آی  آی  . بسه . دیگر نمی خوام . مرگ را می خواهم . هری اسنیپ را می دید که دست به دست جینی جلو می آیند . پشت سر آنها دراکو دست به دست هرمیون جلو می آید . هری پرسید :<< پس رون کجا است . >> دراکو گفت : << برای جشن عروسیم نگهش داشتم . می خواهم کمی در آسمان باهاش بازی کنم . بخور_این نوش دارو_است . آخریش_است . ولدمورت قهقه می زد . نور سبز رنگی از چوبدستی ولدمورت به سینه هری خورد . هری دیگر مرد . دیگر از همه جا و همه کس راحت شده بود . پرده های گوشش نیز دیگر درد گرفته بود . ولدمورت هرمیون را شکنجه می کرد . نه " نه " خواهش می کنم اون را ولش کن . من را بکش . شکنجه بده . اون را ولش کن . ولدمورت قهقه میزد و می گفت : << با تو کاری ندارم . با این گندزاده کار دارم . پیشگویی درباره این گندزاده است . >> . بدنش قدرت تکان خوردن نداشت . پس حتما مرده بود . دهانش خشک شده است . تمام آب بدنش با این مواد مذاب " بخار شده است . دامبلدور  به فیلچ می گفت : << پاتر را آویزون کن . حتما از مچ پا آویزونش کن . یک ساعت وقت داری تا دلت می خواهد اذیتش کنی . چون تا یک ساعت دیگر دوست عزیزم تام می یاد اینجا و می خواد اونو با خودش ببره . >> . نفس کشیدن برایش مشکل شده بود . چشمانش از داخل کاسه درد می کرد . گلویش هم خشک شده بود . بدنش بیش از اندازه گرم شده بود . از گرما بدش می آمد . نه " نه " پرفسور من هری پاترم شاگردتان . نگذارید مرا با خوش ببرد . سیریوس دست هری را گرفته بود و با خودش می کشید . << هری بیا بریم . می خوام یک کمی اذیتت کنم . بدو " حرکت کن . الان دیوانه ساز ها می یان می خوان به من بوسه بزنن . >> .  هری_خواهش_می کنم . یک کم_دیگه_بخور . دیگه_تمام_شد . دیگر معده در دلش وجود نداشت " از بین رفته بود . هری با تمام وجود فریاد زد . و این آخرین صدایی بود که از گلویش در آمد . دیگر نمی توانست حرف بزند . هری_به جون_خودم_این دیگه_ آخریش است_باور کن_تمام شد . تاریکی هری را در خودش بلعید .  

 

 

 

 

********************

 

 

هري بيدار شو . بيدار شو . رينرويت !!! تو نمردي . رينرويت !!! تو نمي تواني بميري . منو تنها نگذار . تو نمردي . رينرويت !!! . هري . تمام بدنش درد مي کرد . گويي در آتش مي سوخت . قدرت نداشت پلک هايش را باز کند . دهانش خشک شده بود . تشنه اش بود . آب . چي گفتي ؟ آب . واي " خدايا شکر تو زنده هستي . الان بهت آب مي دهم . آگوامنتي !!! بيا بخور . هري احساس کرد " دستي پشت سرش قرار گرفته است و سرش را بالا مي آورد . وسيله محکم و سردي به لبانش برخورد کرد . اوه " اين امکان ندارد . من همين الان ... مهم نيست . آگوامنتي !!! دوباره برخورد جسم سردي را با لبانش حس کرد . نه " نه " آگوامنتي !!! آگوامنتي !!! آگوامنتي !!! آگوامنتي !!! . من بهت آب مي دم . نترس . صداي شلپي آمد . ناگهان هري مزه آب خنک و گوارايي را در دهانش حس کرد . آب خنک در درون هري آتش ها را خاموش مي کرد . صداي جيغ مي آمد . پتريفيکوس توتالوس !!! ايمپديمنتا !!! ايکارسروس !!! استويفاي !!! برتان ساروس !!! کروشيو !!! آوداکداورا !!! هري احساس مي کرد " مغزش دو مرتبه به کار افتاده است . صداي جيغ ممتد و کشيده اي آمد . هري چشمانش را باز کرد . سطح درياچه ديگر مثل آينه صيقلي نبود بلکه در تلاطم و جوش و خروش بود . هري به هر طرف نگاه مي کرد اينفري ها را مي ديد که گروهي از آنها هرميون را بغل کرده بودند و به سمت درياچه حرکت مي کردند . گروهي ديگر نيز به طرف هري حرکت مي کردند . هري با سرعت تمرکز کرد . درونش از خشم زبانه مي کشيد . سپاه ولدمورت يکي از بهترين دوستانش را داشت مي کشت . با عصبانيت تمام فرياد زد :

 

آيوا فاير ناکوس !!!

 

شعله آتش بزرگي مانند آتش اژدها از چوبدستي هري خارج شد . آتش آبي رنگ مايل به سياه " با قدرت تمام پيش مي رفت . هري با کمي تمرکز آتش را به دور جزيره حلقه کرد . اينفري ها که از ديدن آتش به وحشت افتاده بودند " هرميون را به روي زمين انداختند و هر کدام با وحشت به طرفي مي دويدند . هرميون در حالي که با تعجب به هري نگاه مي کرد با سرعت به سمت هري آمد . هري سريع از جيبش قاب آويز تقلبي که نامه هري در آن قرار داشت را در آورد و به درون قدح انداخت . هرميون با ناراحتي گفت :

 

-- هري تو حالت خوبه ؟ تو جون منو نجات دادي . وقتي آخرين جام معجون را بهت دادم " از حال رفتي . وقتي بهوش آمدي " ازم آب خواستي . ولي هر کاري کردم نتوانستم بهت آب بدم . مجبوري از درون درياچه آب برداشتم و بهت دادم . که يک دفعه اين ها از درياچه بيرون آمدند . هيچ مقاومتي نتوانستم جلويشان بکنم . داشتند مرا با خودشان به داخل ....

 

هري انگشت اشاره اش را بر روي لب هاي هرميون گذاشت و او را از حرف زدن بازداشت . به سمت قايق حرکت کرد . هرميون هم پشت سرش مي آمد . حالا ديگر آتش هري و هرميون را در بر گرفته بود . هري در حالي که بدنش به شدت مي لرزيد و به سختي آتش را حفظ کرده بود " سوار قايق شد . هرميون هم سوار شد . قايق حرکت کرد . اينفري ها زير قايق در حرکت بودند . وقتي به مقصد رسيدند هري با سختي از قايق پياده شد . هرميون هم پياده شد . هري که ديگر توان ايستادن هم نداشت با زانو بر روي زمين افتاد . آتش هم از بين رفت . هرميون جلو دويد و دست هري را دور گردن خودش انداخت و گفت :

 

-- هري يک کم ديگه تحمل کن . ما بايد سريع از اينجا بيرون برويم .

 

هري برگشت و به هرميون نگاه کرد . چشمانش بسيار قرمز شده بود . احتمالا در لحظاتي که مجبور بوده معجون را به هري بخوراند " حسابي گريه کرده بود . هري سعي مي کرد به حرکت ادامه دهد . ضعف و درد بسيار شديدي داشت . سرش به شدت درد مي کرد . هري گفت :

 

هرميون... موفق شديم . ما دستور... دامبلدور را انجام داديم . ولي من... خيلي ضعيف شدم .

 

هرميون با سرسختي گفت :

 

-- هري انرژيت را براي حرف زدن هدر نده . چرا اينقدر رنگت پريده ؟

 

قسمت دوم جمله را هرميون با دلواپسي گفته بود . هرميون با ناراحتي گونه هري را بوسيد و گفت :

 

-- اگه تو بهوش نيامده بودي " معلوم نبود چه سرنوشتي در انتظارم هست .

 

هري ديگر ناي حرف زدن هم نداشت . تمام وزنش بر روي دوش هرميون افتاده بود . پاهايش به زمين کشيده مي شد . وقتي به خروجي رسيدند " تمام سعي هري براي حرف زدن به زبان مارها بي نتيجه ماند . هرميون گفت :

 

-- مثل اينکه چاره اي نيست . اصلا نگران نباش . من خون بر روي اينجا مي ريزم . فقط به من بگو کجاش بايد بريزم ؟

 

هري تمام انرژيش را ذخيره کرد و با دستش محل ريختن خون را به هرميون نشان داد . هرميون از داخل جيب رداي هري چاغو را در آورد . به نرمي چاغو را بر روي پوست دستش مالش داد . خون از دستش جاري شد و بر روي ديوار سنگي ريخت . بعد از چند لحظه هري و هرميون در داخل آب پريده بودند . به طور معجزه آسا " آب خنک دريا حال هري را بهتر کرد . بعد از آنکه بر روي سخره قرار گرفتند " هرميون دوباره دست هري را بر روي دوشش انداخت و دست هري را در دست گرفت و گفت :

 

-- من از اينجا مي برمت . نگران نباش ديگر همه چي تمام شد .

 

هري احساس مي کرد در تونل تنگي در حرکت است . بعد از چند لحظه هري و هرميون هر دو با هم محکم به زمين برخورد کردند . هرميون هري را بلند کرد و دوباره دستش را بر روي دوشش انداخت و با لحن عذر خواهانه اي گفت :

 

-- ببخشيد اگه بد ظاهر شدم . آپارات جانبي کار بسيار مشکلي هست . فقط جادوگر هاي قدرتمند قادر به انجام آن هستند . واقعا شانس آورديم که توانستم اصلا آپارات کنم .

 

هري با صداي ضعيف و نامفهومي گفت :

 

هر دو يک ... بار اون يکي ... را زمين زديم ... پس با هم بي حساب ... هستيم .

 

هرميون که از شنيدن صداي ضعيف هري وحشت کرده بود " سرعت حرکتش را به سمت قرارگاه بيشتر کرد . وقتي از پله ها بالا مي رفتند " در خود به خود باز شد . همين که هري و هرميون وارد خانه شدند " افراد زيادي به سمت آنها هجوم آوردند . پرفسور مک گونگال با صداي جيغ مانندي گفت :

 

-- شما را به ريش مرلين چه اتفاقي افتاده است ؟ گرنجر چي شده ؟ هري حالت خوب است ؟

 

-- نه . رنگ به صورتش نمانده است .

 

اين صداي خانم ويزلي بود . هرميون با صداي بلندي گفت :

 

-- هري را بايد سريعا مداوا کرد . اون به شدت مصموم شده است .

 

هري ديگر نمي توانست خودش را سرپا نگه دارد . سرش بر روي شانه هرميون افتاد .

هري صبح بيدار شد و هرميون را در کنار خود ديد و پرسيد اتفاقي افتادههرميون با انزجار گفت :

 

-- آره . قتل اسکريم جيور را گردن آقاي ويزلي انداخته اند .

 

هري چند لحظه به هرميون نگاه کرد . بعد با صداي بلندي گفت :

 

اين ديگه چه تهمتي است ؟ آخه مگر مي شود . آقاي ويزلي چرا از خودش دفاع نمي کند ؟

 

هرميون با ناراحتي گفت :

 

-- آخه اون شب آقاي ويزلي به ديدن اسکريم جيور رفته بود .

 

هري با پرخاشگري گفت :

 

اينکه دليل نمي شود .

 

هرميون سرش را پايين انداخت و گفت :

 

-- هري اين بار فرق مي کند . آقاي ويزلي خودش اعتراف به قتل اسکريم جيور کرده است .

 

هرميون گفت :

 

-- در حال حاضر هم آقاي ويزلي و پرسي در آزکابان هستند . سه روز ديگر هم وقت دادگاه دارند .

 

هري پرسيد :

 

-- پرسي ديگر چرا ؟ رون و جيني کجان ؟ خانم ويزلي هم خبردار شده ؟ از بقيه بچه هاش چه خبر ؟

 

هرميون گفت :

 

-- پرسي هم به جرم کمک به آقاي ويزلي اقرار کرده است . رون و جيني که در اتاق طبقه پايين هستند . خانم ويزلي و بقيه پسرهاش هم در وزارت خانه هستند . فقط بيل در سنت مانگو هست

-- پسرم بيدار شدي ؟

 

اين صدا صداي اسلاگهورن بود . اسلاگهورن در حالي که لبخندي بر روي لب داشت " ادامه داد :

 

-- هرمايني " دختر عزيزم اجازه مي دهي من چند لحظه با هري خصوصي صحبت کنم ؟

 

هرميون که چاره ديگري نداشت از روي تخت بلند شد و رفت . اسلاگهورن کنار تخت هري نشست و با ناراحتي گفت :

 

-- هري " تابلوي دامبلدور همه چيزها را برايم تعريف کرد . من از اين به بعد استاد تو خواهم بود .

 

هري با تعجب گفت :

 

آخه براي چي ؟

 

اسلاگهورن با شرمندگي گفت :

 

-- من معلم خصوصي اسمشونبر بودم . بهش تمام مهارت هاي جادويي را ياد دادم . جادوگران قدرتمند را بهش معرفي کردم و اطلاعات کاملي راجب به هاگوارتز بهش دادم .

 

اسلاگهورن آهي کشيد و ادامه داد :

 

-- تمام اين کارها هم نتيجه بخش بود . از اطلاعاتي که راجب هاگوارتز بهش دادم تالار اسرار را باز کرد . از مهارت هاي جادويي در زمره نظام سياه استفاده کرد . در مرتبه اول از جادوگران قدرتمندي که بهش معرفي کرده بودم آموزش ديد و بعدش يا آنها را مريد خودش کرد " يا کشت .

 

هري مات به اسلاگهورن نگاه مي کرد . اسلاگهورن با ملايمت گفت :

 

-- من مي خواهم به يک نفر ديگر هم خصوصي درس بدهم و اون تو هستي . از هفته ديگر هم برنامه درسيت را بهت مي دهم .

 

اسلاگهورن قسمت دوم جمله اش را با تحکم گفت . بعد از آن به سختي از روي تخت بلند شد و رفت

هري بلند شد تا به ملاقات اقاي ويزلي برود و لوپين هم همراه هري به ازکابان رفتند لوپين گفت :

 

-- هري . آپارات مي کنيم به روزنفيا . روزنفيا يک دهکده ساحلي در نزديکي آنجا است .

لوپين گفت :

 

-- هري " اينجا تدابير جادويي زيادي دارد . از وقتي که ولدمورت هم برگشته اين تدابير چند برابر شده است .

 

لوپين بعد از گفتن اين جمله به سمت ساحل حرکت کرد . هري هم دنبالش رفت . وقتي به لب ساحل رسيدند لوپين ايستاد و گفت :

 

-- هري بايد وارد اون دکه شويم . چوبدستيت را چهار بار به در بزن و درخواست ملاقات کن .

 

هري جلو رفت . وقتي پشت در دکه قرار گرفت فقط دريا را مي ديد و دهکده از مسير ديدش جدا شده بود . چوبدستيش را چهار مرتبه به در زد و با صداي آهسته اي گفت :

 

من هري پاتر به ديدن آرتور ويزلي آمده ام .

 

ناگهان هري صدايي شنيد :

 

-- اجازه ورود به شما داده مي شود . بعد از ورود چوبدستي خود را تحويل دهيد . از همين لحظه شما سه ساعت وقت ملاقات داريد .

 

هري به لوپين نگاه کرد . لوپين گفت :

 

-- مانند سنت مانگو است . الان مي تواني از در داخل شوي .

لوپين چوبدستيش را به مرد داد و در عوض تکه اي کاغذ پوستي دريافت کرد . هري به مرد گفت :

 

من چوبدستيم را احتياج دارم نمي توانم تحويل دهم .

 

با اين حرف هري دو مردي که در اطراف در ايستاده بودند به طور تهديد آميزي چوبدستيشان را به سمت هري گرفتند . مرد با لبخند زشتي گفت :

 

-- آقاي پاتر اينجا قانون براي همه وجود دارد . فقط افراد دستبند دار مي توانند با جوبدستي وارد شودند . فکر نمي کنم شما دستبند داشته باشيد .

 

و بعد از گفتن اين حرف به طرز افتضاحي شروع به خنديدن کرد . هري با خونسردي جلو رفت و آستين ردايش را کنار زد و گفت :

 

فکر کنم اين برايتان کافي باشد .

 

مرد که نزديک بود از روي صندليش بيافتد با سرعت به سمت هري آمد و دستبند هري را مورد بررسي قرار داد . بعد از چند لحظه با نگاه پر از کينه به هري گفت :

 

-- شما مي توانيد با چوبدستي وارد شويد .

لوپين به هري گفت :

 

-- سوار جارو شو . از اينجا بايد با جارو پرواز کنيم .

 

هري و لوپين هر دو سوار بر جاروها در آسمان اوج گرفتند . باد به شدت مي وزيد و حرکت را بر آنها مشکل ساخته بود . باران به شدت مي باريد . دريا در زير پايشان به صورت تهديد آميزي در جوش و خروش بود . هري پرسيد :

 

پس چرا آب و هوا با بيرون از دکه متفاوت است ؟

 

لوپين گفت :

 

-- آب و هواي اينجا به وضعيت خود ساختمان بستگي دارد .

 

هري با سختي پرسيد :

 

يعني چي ؟

 

لوپين گفت :

 

-- خوب مثلا الان که يازده نفر از آزکابان گريخته اند ...

هري ناگهان با فرياد گفت :

 

چي !؟

 

لوپين که از عکس العمل هري تعجب کرده بود " با ملايمت گفت :

 

-- اصلا حواسم نبود تو بيهوش بودي . آخه فکر کردم بچه ها تا الان بهت گفته اند . طبق گفته پيام امروز يازده مرگخوار با کمک دراکو مالفوي از اينجا گريخته اند . تو خبر نداري " قتل اسکريم جيور توسط يکي از کارمندان خودشان و فرار يازده مرگخواري که دو سال پيش توسط دامبلدور دستگير شده بودند اون هم توسط يک جوان هفده ساله " هم مردم را خشمگين کرده و هم به وحشت انداخته است . به طوري که مصاحبه تو هيچ تاثير مثبتي به جا نگذاشت ...

 

هري با عصبانيت گفت :

 

با اين همه تدابير امنيتي چه طور توانسته اين همه مرگخوار را آزاد کند ؟

 

لوپين براي اولين بار با کمي وحشت گفت :

 

-- معلوم نيست که چه طوري اين کار را انجام داده است . فقط در لحظات آخر مخصوصا خودش را به يکي از مامورين " که اون هم منجمد شده بود نشان داده است . جالب اينکه يک مامور ديگر ادعا کرده " سوروس اسنيپ را ديده که از دور مواظب کارهاي مالفوي جوان بوده است ...

لوپين با دستش به ساختمان بزرگي اشاره کرد . ساختمان بزرگي در برابر چشمانشان پديدار شده بود . هري پرسيد :

 

حالا که ديوانه ساز ها از اينجا رفته اند چه کساني از اينجا محافظت مي کنند ؟

 

لوپين با ملايمت گفت :

 

-- کاراگاهان " اژده ها " غول هاي غارنشين و کنگران ها .

 

هري با تعجب پرسيد :

 

کنگران ديگه چه کوفتي است ؟

لوپين گفت :

 

-- روح و نفس وحشت هستند . کنگران ها ارتش لرد وحشت بودند

 کنگران ها اصلا جسم ندارند . آنها مانند سايه هستند . به هزاران قسمت تقسيم مي شوند و به درون موجودات وارد مي شوند و ترس و نگراني و افسردگي را بر اون شخص تحميل مي کنند .

 

هري با سرعت پرسيد :

 

روش مقابله با آنها چي هست ؟

 

لوپين نگاهي به هري کرد و با ترس گفت :

 

-- چفت شدگي !

هري و لوپين در جايي فرود امدند و هري به همرا نگهبان به دفتر رييس زندان رفت در انجا اجازه ي ملاقات با اقاي ويزلي را گرفت وقتي به سلول اقاي ويزلي رسيدند هري داخل رفت و متوجه شد حال اقاي ويزلي اصلا خوب نيست هري به ذهن اقاي ويزلي نفوذ کرد و دنبال خاطره ي شب ملاقات اقاي ويزلي با وزير ميگشت خاطر را به طور ناقص ديد زيرا در بعضي جاها مه سفيدي ميديد هري هيجان زده شد . انگار که مدت ها است که مي خواهد به آنجا برود . ولي صدايي در ذهنش داشت فرياد مي زد .

 

-- چي شده ؟ اينجا چه خبره ؟

 

اين صدا شبيه صداي کارآگاه بود . هري بايد برمي گشت تا بهش بگوييد اتفاقي نيافتاده است . ناگهان به بدنش برگشت . به اطرف نگاه کرد . رو به روي کارآگاه نشسته بود . چوبدستيش بر روي زمين افتاده بود . چوبدستيش را برداشت .

 

-- ريش مرلين . مرلين کمکم کن .

 

-- ايمپديمنتا !!!

 

طلسم به هري خورد . هري محکم به ديوار پشت سرش برخورد کرد . اين چه رفتاري بود . چرا کارآگاه اين چنين مي کرد . ناگهان حس عجيبي در وجود جان گرفت . حسي که قبلا تجربه اش نکرده بود . هري در جاي تنگي قرار گرفته بود . با اين حس مبارزه کرد . به سرعت چوبدستيش را به طرف فلامل گرفت و فرياد زد :

 

اکسپليارموس !!!

 

فلامل خلع صلاح شد . ولي اين صدا " صداي هري نبود . صداي آقاي ويزلي بود .

فلامل نگاه کرد . در گوشه اتاق ايستاده بود و از ترس زبانش بند آمده بود . به بدن خودش نگاه کرد . بله فکرش درست بود . اون بدن آقاي ويزلي را تسخير کرده بود . بايد سريعا از بدن آقاي ويزلي خارج مي شد . ولي چطوري ؟ اون حتي نمي دانست چگونه به بدن آقاي ويزلي راه پيدا کرده است . رو به کارآگاه کرد و با صداي آقاي ويزلي گفت :

 

من هري هستم . کمک کن از بدن آقاي ويزلي خارج شوم .

 

کارآگاه نگاه عجيبي به هري کرد و گفت :

 

--   تو بدن آقاي ويزلي را تسخير کردي ؟

 

هري با صداي آقاي ويزلي که به صورت عجيبي هر لحظه بي روح تر مي شد گفت :

 

 بله .

 

کارآگاه گفت :

 

--   يعني کسي ديگري غير از تو و ويزلي اينجا نيستند ؟

 

هري کمي فکر کرد . مي دانست که اين سوالات کارآگاه بي دليل نيست . بعد از چند لحظه گفت :

 

 فکر نکنم کسي غير از ما اينجا باشه . حالا به من بگو چي کار کنم .

 

کارآگاه با مکث گفت :

 

--    در دلت آرزو کن از اين بدن خارج شوي . بايد از اين بدني که در آن حضور داري احساس تنفر غير قابل تحملي کني . به چيزي فکر کن که ويزلي از آن بهره برده است و تو از آن بي بهره اي .

 

ناگهان با گفتن اين حرف " خاطره اي براي هري واضح شد . دو سال پيش در دفتر دامبلدور نشسته بودند که دامبلدور گفت : << براي اين از تسخير ولدمورت نجات پيدا کردي " چون اون نمي توانست حضور در بدني را تحمل کند که لبريز از نيروييه که اون ازش بيزاره . >>  هري که ديد چاره ديگري ندارد . در دل آرزو کرد که از اين عذاب نجات پيدا کند . سعي کرد به صورت مجازي از آقاي ويزلي متنفر باشد . در کمتر از يک ثانيه احساس کرد که لحظه در زمين و هوا قرار گرفته است و بعدش محکم به زمين برخورد کرد . نگاهي به اطراف انداخت . آقاي ويزلي با قيافه اي آشفته به اطراف نگاه مي کرد . کارآگاه جلو آمد و گفت :

 

--    آقاي پاتر شما چطوري اين کار را کرديد ؟

 

هري در حالي که سعي مي کرد از زمين بلند شود " گفت :

 

خودم درست نمي دانم . من فقط قصد ذهن روبي را داشتم . اگر وارد اتاق نمي شديد شايد من اصلا متوجه نمي شدم که در واقع بدن آقاي ويزلي را تسخير کرده ام .   

 

هري به آقاي ويزلي نگاهي کرد و با لبخند گفت :

 

نگران نباشيد آقاي ويزلي من نمي گذارم شما محکوم شويد .

 

هري بدون اينکه منتظر جواب از طرف آقاي ويزلي بماند به سمت در رفت و منتظر کارآگاه ماند . با کارآگاه از آنجا خارج شدند . در مسير برگشت هري از کارآگاه پرسيد :

 

شما با آقاي نيکلاس فلامل نسبتي دارديد ؟

 

کارآگاه با حالت خونسردي گفت :

 

--    بله . من نديده آقاي فلامل هستم . يا اگر بخواهم واضح تر بگويم مي شود گفت که من نسل ششم ايشان هستم .

 

هري با حيرت گفت :

 

شما با ايشان ارتباط داريد ؟

 

کارآگاه گفت :

 

--    نه .

 

هري سوال ديگري نکرد . بقيه راه را هم بدون دردسر گذراندند . به در اصلي که رسيدند " کارآگاه گفت :

 

--    جناب پاتر " متاسفانه اتفاقي که افتاد را من بايد گزارش کنم . اميدوارم که از دست من ناراحت نشويد .

 

هري سري تکان داد و به سمت لوپين که در آن سمت منتظر هري ايستاده بود رفت . در راه بازگشت لوپين گفت :

 

--    هري در اين مدت رفتارت خيلي با قبل فرق کرده است . خيلي سريع عصباني مي شوي . بسيار خودسرانه کارهايت را انجام مي دهي ...

 

هري حواسش پيش لوپين نبود . در فکر خودش داشت براي دادگاه آقاي ويزلي برنامه مي چيد .

هري به قرار گاه رفت و با رون و هرميون مشغول صحبت شد هرميون گفت :

 

--    راستي هري " در چند روزي که تو بيهوش بودي من و رون با کمک تانکس يک رازدار براي اينجا انتخاب کرديم .

 

هري گفت :

 

کار خوبي کرديد . حالا رازدار کي هست ؟

 

رون گفت :

 

--    در حال حاضر رازدار اسلاگهورن است .

 

در همان لحظه اسلاگهورن وارد شد و با همان حالت هميشگيش گفت :

 

--    کسي اسم منو گفت ؟

 

رون که از تعجب دهانش باز مانده بود " گفت :

 

--    منظورتون اين نيست که اگر کسي شما را صدا کند " شما اونجا حاضر مي شويد ؟

 

اسلاگهورن در حالي که به هرميون چشمک مي زد " گفت :

 

--    خب اين نوع جادو براي اين هست که بفهم که ديگران پشت سر من چي مي گويند .

 

بعد رويش را به سمت هري کرد و گفت :

 

--    پسرم چند دقيقه وقتت را به من اختصاص مي دهي ؟

 

هري هم از جاي خود بلند شد و به همراه اسلاگهورن از کتابخانه خارج شدند . اسلاگهورن گفت :

 

--    هري از امروز کلاس هاي خودمان را شروع مي کنيم . من ساعت 3:00 در سالن دوئل منتظرت هستم . بعد مي خواستم بهت بگم که در اين مدت من برايت کلاس هايي با معلم هاي ديگر برنامه ريزي خواهم کرد .

 

ناگهان هري پرسيد :

 

راستي پرفسور شما مي دانيد چرا قبل از ظاهر شدن ولدمورت

 

بدن اسلاگهورن لرزش خفيفي کرد .

 

يک ابر سياه به وجود آمد ؟

 

قيافه اسلاگهورن کمي در هم رفت و به آرامي گفت :

 

--    من فقط مي توانم يک حدس هايي بزنم . اميدوارم اين حدسم درست نباشد . اسمشونبر دارد با قدرت هايي طبيعي قدرتش را بيشتر مي کند .

 

هري با قيافه اي متعجب به اسلاگهورن نگاه کرد . اسلاگهورن که متوجه شده بود هري موضوع را به درستي نفهميده است " گفت :

 

--    ببين هري " قدرت هاي طبيعي مانند ابر " باد " طوفان " زلزله و .... هستند . اگر اسمشونبر به اين قدرت دست يابد ...

 

اسلاگهورن با عصبانيت از هري دور شد و رفت .

 

 

 

ادامه دارد . 

2 نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/16ساعت 2:56 PM  توسط سیاوش درخشان  | 

خلاصه ای از داستان هری پاتر و انجمن نظام سیاه (2) نوشته کمیا

 

 

در لحظه اي که هري مي خواست از اسلاگهورن بپرسد چرا نبايد مي توانست به تالار برود " پرفسور مک گونگال وارد آشپزخانه شد و با وقار خاصي گفت :

 

-- يک خبر دارم که هم خوب هست و هم بد . غير از اعضاي محفل همه از آشپزخانه خارج شوند .

 

مک گونگال بعد از گفتن اين حرف به هري و رون و هرميون و جيني و ماريتا نگاه کرد . هري که مي دانست جر و بحث هيچ فايده اي ندارد " به سمت در برگشت . ولي در نهايت تعجب هرميون يک قدم به سمت پرفسور مک گونگال برداشت و با صدايي قوي گفت :

 

-- پرفسور . واقعا بايد ببخشيد ولي اين حق هري است که بماند . مجبور به ياد آوري هستم که هري در سال اول باعث شد که ولدمورت به سنگ جادو دست نيابد و اگر نه الان ولدمورت از قدرت جنون آميزي برخوردار بود . بايد ياد آوري کنم در سال دوم از قدرت گرفتن تام ريدل جلوگيري کرد و هيولاي اسلايترين را نابود کرد و اگر نه الان مطمئنن هاگوارتز تعطيل شده بود . در سال سوم از کشته شدن سيريوس بلک جلوگيري کرد و نشان داد که پتي گرو زنده است و يک جانورنماي ثبت نشده است . در سال چهارم با به خطر انداختن جان خودش به شما گفت که ولدمورت برگشته است و باعث شد از همان ساعات اوليه محفل ققنوس دوباره شروع به فعاليت کند . در سال پنجم باعث شد جامعه جادويي از برگشتن ولدمورت با خبر شوند . در سال ششم با دامبلدور کلاس خصوصي داشت و از مسائلي خبردار است که نه من و نه شما و نه محفل از آن خبردار است . پس به اين ترتيب من فکر مي کنم هري مي تواند در جمع شما حضور پيدا کند . نه پرفسور ؟

 

بعد از اين استدلال منطقي هرميون " پرفسور مک گونگال نتوانست جوابي بدهد . به خانم ويزلي نگاهي کرد . او هم از جواب دادن باز مانده بود . بعد از چند دقيقه پرفسور مک گونگال لبخند سستي زد و با انزجار گفت :

 

-- باشه . پاتر تو بمون . ولي بقيه بايد از اينجا برن بيرون .

 

رون دهنش را باز کرد که چيزي بگويد ولي هرميون سريع دست رون را گرفت و با خود کشيد بيرون . جيني و ماريتا هم پشت سر آنها رفتند و هري را در بهت و حيرت خود گذاشتند . هري به افراد حاضر در آشپزخانه نگاه کرد . همه دور ميز آشپزخانه نشسته بودند و لوپين براي هري صندلي را عقب کشيده بود . هري رفت و بر روي صندلي کنار لوپين نشست . بعد از چند لحظه پرفسور مک گونگال شروع به صحبت کرد .

 

-- همان طوري که عصر بهتون گفتم " پاتر صندوقچه ها و چوبدستي بلاتريکس لسترنج را به من داد . تکليف صندوق ها که مشخص است . احتمالا موي آنها را براي معجون مرکب پيچيده مي خواسته است .

 

پرفسور مک گونگال با لحن ناراحتي رو به آقاي ويزلي کرد و ادامه داد :

 

-- و حالا اون خبري که مي خواستم بدم . من فهميدم که بلاتريکس چگونه از سد طلسم هاي محافظتي خانه شما گذشت . خبر خوش اينکه آقاي اوليوندر زنده است .

 

با گفتن اين جمله همه اعضا با شور و شعف مشغول صحبت با يکديگر شدند . ولي در همان لحظه مودي با ناله گفت :

 

-- اميدوارم نخواي بگي که اوليوندر در دست اسمشونبر است .

 

بعد از اين حرف مودي همه ساکت شدند و به پرفسور مک گونگال چشم دوختند . پرفسور مک گونگال هم با تاسف گفت :

 

-- متاسفانه خبر بدي که مي خواستم بگم همين است . چوبدستي بلاتريکس بسيار قوي و با ويژگي هاي خاصي است و با کمک همين چوبدستي از سد طلسم هاي محافظتي آرتور گذشته است . من بعد از تحقيق فهميدم که سبک ساخت چوبدستي همان سبک اوليوندر است . اين يعني که اوليوندر با تمام دانش ارزشمندش در اختيار اسمشونبر است .

سپس هري با اقاي ويزلي در مورد ديويد لارنگ صحبت ميکند و اقاي ويزلي به وزات خانه ميرود تا با وزير ملاقات کند هري به سمت راه پله ميرود که کريچر را ميبيند هري به کريچر نگاه کرد . کريچر گفت :

 

-- ارباب من ديگر از ته دل دستور هاي شما را انجام داد . من بعد از دو سال دوباره با خانمم صحبت کرد . خانم به من گفت که تمام حرف هاي شما را گوش کنم .

 

کريچر با خوشحالي تعظيمي کرد و ادامه داد :

 

-- ارباب من اتاق شخصيتان را برايتان آماده کردم .

 

هري با تعجب گفت :

 

من اينجا اتاق شخصي ندارم .

 

کريچر گفت :

 

-- شما خودتان خبر نداريد . من پارسال با ارباب سيريوس اينجا را براي شما آماده داشتيم . اون مي گفت وقتي تولدتون شود " مي خواهد شما را اينجا آورد .

 

هري هنوز متعجب به کريچر خيره نگاه مي کرد . هرميون با مهرباني گفت :

 

-- عزيزم ما را به آنجا ببر .

هري با تکان دادن سرش موافقتش را اعلام کرد . کريچر جعبه سياه را از دست هري گرفت و جلو افتاد . از راه پله ها بالا رفتند و به سمت دري رفتند که دو سال پيش سيريوس آنها را از ورود به آن منع کرده بود . در بزرگي بود که نقش يک مار چنبره زده بر روي آن هک شده بود و دستگيره آن نيز يک افعي بود . درون هري حس عجيبي به وجود آمد . درست مثل اينکه از ديدن تصوير ماري که بر روي در هک شده بود " لذت مي برد . کريچر کنار ايستاد و گفت :

 

-- ارباب بايد خودش از اين در باز کرد .

 

هري دستش را بر روي دستگيره گذاشت . در لحظه آخر که در را به سمت داخل هل مي داد " احساس کرد که چشمان مار هک شده بر روي در برق زد . اول هري و بعد دوستانش و در آخر کريچر نيز وارد شد . کريچر رو به هري کرد و گفت :

 

-- اينجا اتاق ارباب است .

 

هري هم مانند ديگران محو تماشاي به قول کريچر اتاق شد . بيشتر شبيه يک تالار بسيار بزرگ بود . حتي از اداره اي که اسکريم جيور به هري داده بود هم بزرگتر بود . جلوي ورودي در که آنها ايستاده بودند يک راهروي بلند و وسيع بود که مانند تالار اسرار با مارها شکل و نما پيدا کرده بود . شکل اتاق يک هشت ضلعي بود . در اتاق ستون هاي طلايي بزرگي وجود داشت . در انتهاي ضلع رو به رويي اتاق " يک راه پله بزرگ بود که از وسط به دو راه تقسيم مي شد و به طبقات بالايي اتاق هري راه داشت . هري با نگاه بهتري سريعا مطمئن شد که اينجا به تنهايي " خود يک خانه کامل و اشرافي به حساب مي آيد .

هرميون گفت :

 

-- هري اونجا را نگاه کن .

 

و با دستش يک قسمت سالن را نشان داد که وسايلي مانند يک کوه بر روي هم انباشته شده بود . پنج تايي با هم حرکت کردند . وقتي نزديک شدند هري به ياد خانه هيزيپا اسميت که انبوه وسايل را در خانه اش نگهداري مي کرد . هري نگاه دقيقي انداخت . تابلوي بزرگي به اندازه هاگريد بر روي ديوار قرار داشت . هري با صداي لرزاني گفت :

 

پرفسور دامبلدور !

 

با گفتن اين جمله هرميون و رون و جيني و ماريتا برگشتند و به تابلوي دامبلدور نگاه کردند . دامبلدور پشت ميزش در دفترش نشسته بود . ققنوس باشکوهش هم در کنارش قرار داشت . دامبلدور با لبخند گفت :

 

-- حالت چه طوره هري ؟

 

هري که به شدت بغض گلويش را گرفته بود " سرش را پايين انداخت . چند لحظه بعد با اشاره دستش به بقيه فهماند که مي خواهد تنها باشد . رون که به نظر رنجيده بود به دنبال هرميون و جيني و ماريتا از اتاق بيرون رفتند . کريچر گفت :

 

-- ارباب با من کار نداشت ؟

 

هري با اشاره سرش به کريچر گفت که باهاش کاري ندارد . کريچر هم تعظيم بلند بالايي کرد و رفت . هري به سختي به تصوير دامبلدور نگاه کرد و در حالي که اشک از چشم هايش مي ريخت " گفت :

 

پرفسور_ چرا_ گذاشتين_ اين_ جوري_ شود ؟

 

دامبلدور به نرمي گفت :

 

-- دوست ندارم بهترين شاگردم رو به رويم بايستد و گريه کند .

 

هري که همچنان اشک از چشمانش پايين مي آمد " گفت :

 

چرا_مرا_در آخرين_لحظات_طلسم _کردين ؟ من_مطمئن_ هستم_که اگر شما_ مي خواستين_ مي توانستيد جلويش_ را بگيريد . ديدين_ اسنيپ به_ شما خيانت_ کرد . آخه چرا ؟ من به وجود_ شما احتياج_ دارم .

 

دامبلدور گفت :

 

-- هري " هري اين همه سوال خيلي هم جواب دارد . در ضمن تو به کمک من هيچ احتياجي نداري ! ولي اگر راهنمايي مي خواستي مي تواني با من مشورت کني .

 

هري که کمي آرام شده بود " پرسيد :

 

پرفسور تابلوي شما اينجا چي کار مي کند ؟ من تصور کردم که ديگر هيچ وقت نه شما را مي بينم و نه مي توانم باهاتون صحبت کنم .

 

دامبلدور گفت :

 

-- هري " هيچ وقت به حرف هاي من درست گوش نکردي " اين طور نيست ؟

 

دامبلدور با لبخند وصف ناپذيري گفت :

 

-- من همان طوري که هميشه مي گفتم " مرگ بدترين واقعيتي نيست که وجود دارد . هري مي بيني که من الان در کنار تو هستم و مي توانيم به راحتي با هم صحبت کنيم .

هري خيره به دامبلدور نگاه مي کرد . دامبلدور با آرامش گفت :

 

-- من به پرفسور مک گونگال گفتم که تمام وسايل من مال تو است .

 

دامبلدور با دستش به اشيايي که بر روي زمين ريخته بود اشاره کرد و ادامه داد :

 

-- اين ها وسايل من در دفتر مديريت مدرسه است . بقيه وسايل هم بعد از خواندن وصيت نامه به اينجا منتقل مي شود . تابلوي عکس هم از پارسال به اينجا آورده بودم .

 

هري پرسيد :

 

آخه براي چي اين تابلو را پارسال به اينجا آورديد ؟

 

دامبلدور با ملايمت گفت :

 

-- هري کمي صبر داشته باش همه چيز را برايت تعريف مي کنم . خودت که مي بيني من کار ديگري براي انجام دادن ندارم . پس مي شود نتيجه گيري کرد که همش با هم هستيم . فقط يک خواهش ازت دارم که بعدا تمام اتفاقات را از مرگ من به بعد برايم تعريف کن . من خيلي خوشحال مي شوم که از اتفاقات روز مطلع شوم .

 

هري با خوشحالي سري تکان داد . دامبلدور گفت :

 

-- هري فکر مي کنم آقاي ويزلي و دوشيزه گرنجر به شدت منتظرت هستند . خوب نيست منتظرشان بگذاري . فقط لطف کن حتي به اون ها هم نگو که مي تواني با من ارتباط برقرار کني .

 

هري سري تکان داد و با تعجب به دامبلدور نگاه کرد . بعد از چند دقيقه گفت :

 

پرفسور " ناراحت نمي شويد من رون و هرميون را در اتاق خودم نگه دارم ؟

 

دامبلدور گفت :

 

-- من هيچ وقت از کارهاي تو ناراحت نمي شوم . فقط يادت باشد که من حتي اگر در تابلو هم نباشم از قدرت شنوايي و همين طور از قدرت حرف زدن برخوردار هستم .

 

دامبلدور بعد از گفتن اين حرف به هري چشمکي زد و از تابلو خارج شد .

بعد هري با رون و هرميون صحبت کرد و رفت که بخوابد

هري احساس کرد بسيار قدرتمند شده است . سه نفر جلويش زانو زده بودند و با اين حال که در اتاق تاريک به هيچ وجه باد نمي آمد رداهايشان مي لرزيد . صداي سرد و بي روحي از دهانش خارج شد .

 

ميلارد تو براي من زيادي داري دردسر درست مي کني .

 

بعد با انگشتان سفيد " کشيده و عنکبوتي شروع به شمردن کرد .

 

دو سال پيش به وزارت خانه نرفتي و از دستور من سر پيچي کردي . پارسال گيبون را کشتي . هنوز هم نفهميدي شمشير کجا است .

 

در کنار مبلي که رويش نشسته بود دراکو مالفوي رنگ پريده تر از هميشه ايستاده بود . هري رو به دراکو کرد و گفت :

 

دراکو بهتره کمي بهش ياد بدي " ديگر نبايد براي من دردسر درست کند .

 

دراکو با ناراحتي سري تکان داد و با انزجار چوبدستيش را به سمت مرد مو بوري که روي زمين زانو زده بود " گرفت و با صداي لرزاني گفت :

 

-- کروشيو !!!

 

مرگخوار شروع به فرياد کشيدن کرد . هري قهقه خنده را سر داد و چند لحظه بعد با سرش به دراکو اشاره کرد . ناگهان مرگخوار دست از تقلا زدن برداشت . هري گفت :

 

ميلارد يک فرصت ديگر بهت مي دهم . لرد ولدمورت برايت برنامه ديگري تدارک مي بيند .

 

ميلارد چهار زانو جلو آمد و لبه رداي هري را بوسيد و با صداي آهسته اي گفت :

 

-- ممنون ارباب . جبران مي کنم .

 

و بعدش از روي زمين بلند شد و رفت . هري رو به مرگخوار ديگري کرد و گفت :

 

فلچر بيا جلو ببينم .

 

مرگخواري که زانو زده بود " جلو آمد و رو به روي هري زانو زد . هري گفت :

 

خب فلچر " مگه به من اطمينان ندادي که تنها محافظ پسره هستي . پس اعضاي محفل ققنوس و وزارت خانه چگونه اينقدر سريع خبر دار شدن ؟

 

مردي که روي زمين زانو زده بود " آنچنان مي لرزيد که انگار طلسم شکنجه گر را رويش اجرا مي کردند . با صدايي که ترس در آن به وضوح ديده مي شد " گفت :

 

-- ارباب " باور کنيد من به شما خيانت نکردم . من به شما وفادار ماندم . فکر نمي کنم غير از من محافظ ديگري داشته باشد که من از وجودش خبر نداشته باشم . به نظر من کار اون پيرزن فيگ است . اگر پيتر نتوانسته باشه طلسم را درست اجرا کند ...

 

هري نعره زد :

 

دم باريک .

 

دم باريک با ترس ولي چاپلوسانه گفت :

 

-- بله سرورم . با من کاري داشتيد ؟

 

هري با لبخندي که انگار سرگرم شده بود " گفت :

 

بله . آن طلسمي که قرار بود روي اون پيرزن فشفشه اجرا کني را روي فلچر اجرا کن ببينم .

 

ناگهان فلچر گفت :

 

-- ولي ارباب من " مي دانيد اين طلسم ...

 

هري لبخندي ديگري زد و گفت :

 

مي خواهم نظريت براي من هم اثبات شود . يالا دم باريک .

 

دم باريک چوبدستيش را به سمت فلچر گرفت و نعره زد :

 

-- بلايند فجت مارکس !!!

 

ماندانگاس دستش را بر روي چشمانش گذاشت . چند لحظه بعد با خوشحالي گفت :

 

-- ارباب " من کور نشدم . اون واقعا نمي تواند اين طلسم را اجرا کند .

 

هري که لبخند از روي لبش محو شده بود با عصبانيت گفت :

 

دم باريک پس تو باعث بهم خوردن نقشه من شدي ...

 

ناگهان چند تا مرگ خوار که همگي نقاب به صورت زده بودند " از در وارد شدند . مرگخوارها جلو آمدند و لبه رداي هري را بوسيدند . سپس يکي از آنها با شادماني گفت :

 

-- ارباب انجام شد . طلسمي هم که به من ياد داده بوديد انجام دادم . طلسم پيچيده اي بود ولي با اين وجود الان تمام افکار من در لحظه انجام " در فکر اون مي باشد .

 

هري ناگهان با شادماني وحشيانه اي گفت :

 

آفرين مي دانستم که مي توانيد . البته بايد هم مي توانستيد چون شماها بهترين افراد من هستيد . خب دراکو برايت يک ماموريت دارم .

 

دراکو که صدايش همراه با بدنش مي لرزيد " به زور گفت :

 

-- باعث خوشحالي من است .

 

هري با بي رحمي گفت :

 

خب خودت که مي داني ازت چي مي خواهم . فقط يادت نره که بايد تنها بروي . دلم مي خواهد ببينم از پس آخرين مرحله نشان وفاداريت به من هم بر مي آيي يا نه ؟

 

دراکو چنان رنگش پريده بود که هري احتمال داد الان پس مي افتد . ولي آرام گفت :

 

-- از پسش بر مي آيم .

 

و بعد از تعطيمي کوتاه " چرخيد و از اتاق خارج شد . هري رويش را به سمت ديگري برگرداند . چوبدستيش را به سمت فلچر گرفت و گفت :

 

خب فلچر تو وفاداريت را به من ثابت کردي . حالا مي بينم که بيرون آوردن تو از آزکابان اونقدر ها هم بد نبود . خب زانو بزن و آستين ردايت را بالا بزن .

 

فلچر که به نظر کمي ترسيده بود " زانو زد و آستين ردايش را بالا زد . هري با صداي آرامي شروع به زمزمه کردن وردي کرد .

 

اورنا تا استوفاي مورس موردر ايبراکا سار کانا پرتورفاکس .....

 

بعد از چند لحظه که هري به زمزمه کردن ورد ادامه داد " ناگهان همزمان با فرياد فيلچر علامت شوم هم بر روي دستش ظاهر شد . هري آهسته گفت :

 

اين هم از اين . نشانه اختصاريت برقک زشت است . عدد و بقيه چيزها را هم بعدا بهت مي گوييم . حالا مي تواني بروي .

 

فيلچر که هنوز نفس نفس مي زد جلو آمد و لبه رداي هري را بوسيد و گفت :

 

-- به شما وفادار خواهم ماند .

 

بعد از آن بلند شد و از اتاق بيرون رفت . هري برگشت و بقيه مرگخوارهاي حاضر را نگاه کرد و گفت :

 

فعلا همه بيرون برويد . سوروس تو بمون باهات کار دارم .

 

مرگخوار ها تعظيم کردند و از اتاق خارج شدند . مرگخواري که در اتاق مانده بود نقابش را برداشت . صورتش بسيار لاغر شده و پشت چشمانش گود افتاده بود . غم زيادي در پشت صورتش پنهان بود به طوري که شادابي صورتش را به طور کامل بلعيده بود . تعظيم کوتاهي کرد و گفت :

 

-- جناب لرد با من کاري داشتيد ؟

 

هري با همان سردي ولي دوستانه تر گفت :

 

بله مي خواستم بگم . دنبال دراکو برو ببين چي کار مي کند . اگر نياز شد بکشش .

 

اسنيب با ناله گفت :

 

-- هر چي شما امر بفرماييد .

 

هري با لحن وحشت زده اي گفت :

 

سروس يک چيز ديگر " ممکنه من مجبور شوم سه ساعت ديگر جايي برم . بايد چيزي را چک کنم ببينم سر جايش است يا نه ؟

 

هري نگاه وحشت زده ديگري به اسنيپ کرد و گفت :

 

بلاتريکس ميگه يکي از ديوانه ساز ها قاب آويزي را از کنار پسره برداشته بود . ولي موفق نشده براي من بيارتش . آخه مي داني من هم يک قاب آويز داشتم . مي خواستم که يک وقت دست پسره به وسايل من نرسيده باشد .

 

هري که احساس مي کرد زيادي حرف زده است به اسنيپ که کنجکاوانه او را نگاه مي کرد " گفت :

 

خب وظيفه تو اين است که در غياب من مرگخوارها را کنترل کني . حالا برو .

 

بعد از رفتن اسنيپ هري بلند شد و مشغول قدم زدن در سالن تاريک و دلسرد شد . لحظه جلوي آيينه قدي ايستاد . قد بلند و کشيده " صورت بيش از اندازه سفيد و مار مانند " با چشمان قرمز و مردمک عمودي . ناگهان هري از خواب پريدو همه چيز را براي دامبلدور توضيح داد دامبلدور به او گفت مگه جاودانه ساز را از بين نبردي و هري براي او شرح داد که ان جاودانه ساز تقلبي بوده سپس متن نامه را براي او خواند . دامبلدور نگاه متفکرانه اي به هري کرد و گفت :

 

-- هري الان وقت نداريم درباره ر.ا.ب صحبت کنيم . بهتره کاغذ پوستي را عوض کني . کاغذ ديگري به اين مضمون بنويس :

 

خطاب به لرد ولدمورت

 

من راز تو را کشف کردم . جاودانه سازت را نابود کردم . حالا ديگر تو هم فنا پذير شدي . تو يک جاودانه ساز درست کردي که حالا توسط من نابود شده است . اين را بدان که هري پاتر يک قدم از تو جلوتر است . من مدت ها احساس مي کردم که هري کمي عوض شده است . اون به شدت بي رحم شده بود . با استفاده از معجون راستگويي فهميدم که اون هم جاودانه ساز براي خودش درست کرده است ولي نه مانند تو يک عدد " بلکه اون نه تا جاودانه ساز ساخته است . کاري که هيچ جادوگري تا به حال انجام نداده است . اون نه بار مرتکب قتل شده است . حالا اگر قرار باشد بميرم به هيچ وجه ناراحت نيستم چون اون از همه ما فنا ناپذيرتر شده است و ديگر از تو ترسي ندارد . البته بايد اقرار کنم که استفاده از جاودانه ساز من را به شدت نا اميد کرد . ولي او قسم خورد که ديگر به غير تو و مرگخوارهايت کسي ديگري را نکشد . اصلا انتظار نداشتم که هري هم از منفورترين جادوهاي سياه استفاده کند . ولي اون به من گفت که فقط براي اينکه تو را نابود کند خواسته است جانش را تضمين کند . اگر تو هري پاتر را بکشي " بايد منتظر باشي تا دوباره براي انتقام به سراغت بيايد .

 

آلبوس دامبلدور

 

هري با حيرت به دامبلدور نگاه مي کرد . بعد از چند لحظه که قدرت حرف زدن را به دست آورد " گفت :

 

ولي پرفسور ...

 

دامبلدور به ميان حرف او پريد و گفت :

 

-- هري با نوشتن اين نامه ما با يک تير چند نشان مي زنيم . اگر ولدمورت نامه را پيدا کند . فکر مي کند که من جاودانه ساز را نابود کردم و ديگر به سراغ ر.ا.ب نمي رود . ولدمورت با آسودگي تصور مي کند که فقط من از وجود جاودانه ساز با خبر بودم . من هم که کشته شدم . از طرفي هم خيالش راحت مي شود که من فکر مي کردم اون فقط همين يک جاودانه ساز را دارد و از باقي آنها اطلاعي ندارم و اين مسئله باعث مي شود به فکر عوض کردن مکان جاودانه ساز ها نيافتد . از طرفي هم از تو وحشت مي کند . چون خيال مي کند تو هم جاودانه ساز ساخته اي . تازه تعداد اوليه جاودانه سازهايت از تعداد اوليه جاودانه سازهاي اون هم بيشتر بوده است . اين باعث مي شود که بي جهت به فکر کشتن تو نيافتد و بر اين باور باشد که تو جز اينکه در پي کشتن اون و مرگخوارهايش هستي " خودت به تنهايي يک جادوگر سياه قدرتمند هستي که نه تا جاودانه ساز هم از وجودت محافظت مي کند .

هري هرميون را بيدار کرد و به او گفت که براي سفر خطرناکي خودش را اماده کند هرميون قبول کرد هري از او قول هايي گرفت و با هم حرکت کردند بروند که لوپين را ديدندهري قبل از لوپين پيش دستي کرد و گفت :

 

پرفسور شما اينجا چي کار مي کنيد ؟

 

لوپين که معلوم بود حواسش پرت است " گفت :

 

-- خوب من نگران آرتور هستم . خيلي دير کرده است . ولي الان نمي توانم به وزارت خانه بروم . از ساعت تعطيلي به بعد هم هيچ کس نمي تواند در آنجا عبور و مرور کند . شما ها کجا ...

 

هري به ميان حرف لوپين پريد و گفت :

 

مگه پارسال ماندانگاس فيلچر را در آزکابان نيانداختد ؟

 

لوپين جواب داد :

 

-- خب چرا . ولي ...

 

هري با سرعت گفت :

 

پس الان اينجا چي کار مي کند . يادم نمي آيد پيام امروز خبر آزاديش را چاپ کرده باشد .

 

لوپين گفت :

 

-- اون پارسال از زندان فرار کرد و دوباره به جمع ما بازگشت ...

 

هري با کلافگي گفت :

 

شما ازش نپرسيد که چگونه از آزکابان فرار کرده است ؟

 

لوپين جواب داد :

 

-- اون به ما گفت که در آنجا آشنا داشته است . در ضمن اون هم زمان با مرگ دامبلدور نزد ما برگشت . براي همين کسي دل و دماغ سوال پرسدن از آن را نداشت ...

 

هري سريع براي لوپين راجب ماندانگاس توضيح داد و گفت :

 

در واقع اون الان يک مرگخوار است و تمام دردسرهاي ديشب زير سر اون است . خب پرفسور من و هرميون کمي کار داريم . بايد به جايي بريم . اميدوارم تاسه ساعت ديگر بر گرديم ...

 

لوپين سرسختانه و با تحکم گفت :

 

-- نمي گذارم برويد . جانتان در خطر است ...

 

هري آهسته گفت :

 

پتريفيکوس توتالوس !!!

 

لوپين منجمد شد و بر روي زمين افتاد . هري به سرعت جلو يکي از تابلوها رفت و گفت :

 

پرفسور واقعا معذرت مي خواهم . ولي من اصلا وقت ندارم . شما لطفا بعد از رفتن ما به يکي از اتاق ها برو و شخصي را بالاي سر ريموس لوپين بياور .

 

هري قسمت دوم جمله اش را به يکي از تابلوها گفته بود . زني که در تابلو بود سري تکان داد . هري و هرميون از خانه خارج شدند . هري دست هرميون را گرفت و انگشتش را بر روي نوشته دستبندش گذاشت . دوباره همان فضاي نوراني طلايي رنگ و آواز ققنوس و خوش آمدگويي مار . هري و هرميون به سرعت از اتاق خارج شدند . ناگهان شخصي در مقابلشان قرار گرفت و گفت :

 

-- هري " هرميون شما اينجا چي کار مي کنيد . وضعيت اضطراري است . وزير در دفترش کشته شده است . کابينه اسکريم جيور سقوط کرده است . شما هم بهتر است زودتر از اينجا برويد .

 

هري مات به چهره لدو بگمن نگاه کرد و بعد از چند لحظه گفت :

 

اسکريم جيور کشته شده است " اون هم در دفترش ؟ کابينه سقوط کرده است ؟

 

 

ادامه دارد . 

2 نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/16ساعت 2:38 PM  توسط سیاوش درخشان  | 

خلاصه ای از داستان هری پاتر و انجمن نظام سیاه (1) نوشته کمیا

هري کنار شومينه نشسته و به جاودانه سازها فکر ميکنه که صداي در رو ميشنوه خاله پتونيا ميره که در رو باز کنه و با ديوانه سازها روبه رو ميشه و انها خاله ي هري را ميبوسن عمو ورنون هم در سنت مانگو هست بعد از درگيري در خانه خاله ي هري پرفسور مک گوناگال شروع به تعريف کل وقايع ميکند پرفسور مک گونگال که اضطراب در چهره اش به وضوح ديده مي شد گفت

 پاتر فکر مي کنم حدود يک ساعت پيش بود که يک پيغام اضطراري از طرف خانم فيگ برايم آمد . در آن نوشته شده بود که يک موش حدود يک ربع است در نزديکي خانه شما به اين طرف و آن طرف مي رود و تمام مشخصات پتي گرو را دارد . من هم سريع به ماندانگاس خبر دادم . ولي چون در نگهباني از تو پرونده درخشاني نداشت به لوپين و تانکس هم که تازه از ماموريت برگشته بودند گفتم به خانه شما بيايند و دور را دور مواظب تو باشند . حدود نيم ساعت بعد لوپين چراغ قرمز را در محفل روشن کرد . من هم به همه افراد حاضر در محفل دستور دادم به سرعت به خانه شما بيايند . در حدود دو دقيقه بعد به محل رسيديم و با حدود بيست و پنج مرگ خوار رو به رو شديم . آنها بيرون خانه همراه با سه تا مشنگ ايستاده و منتظر بودند . در همان هنگام که آماده حمله شديم ديوانه ساز ها را ديديم که با سرعت از خانه شما بيرون آمدند و پشت سر آنها ريموس و نيمفادورا در حال ساختن سپر مدافع بيرون آمدند . ما هم تا اين صحنه را ديديم تامل نکرديم و حمله کرديم . ولي مرگ خوارها مبارزه نکردند بلکه همه خودشان را غيب کردند و يکي از مشنگ ها را با خود بردند و يکي را کشتند ولي مشنگ سومي را نجات داديم و الان در اختيار ما است . ما ازش بازجويي کرديم و حالا نوبته متخصصين اصلاح حافظه است .

-- ما بعد از بازجويي و تحقيقات نسبتا متوجه شديم که اين اتفاقات چه طوري به وقوع پيوسته است . اسمشونبر از اکثر طلسم هايي که دامبلدور بر روي خانه شما گذاشته بود با خبر بود و فهميده بود که بعد از مرگش بعضي از طلسم ها از بين مي روند و بعضي ضعيف مي شوند و ديگر راز داري براي خانه شما وجود ندارد ولي از طرفي چون از قدرت دامبلدور هم با خبر بود حدس مي زد طلسم راز داري نبايد به سرعت از بين برود . فکر مي کنم چون سوروس نتوانست محل مخفي گاه محفل را فاش کند به اين نتيجه رسيد . پس اون از روش ديگري استفاده کرد . سه تا مشنگ که با خانواده خاله شما در ارتباط بودند را ربود . مشنگ اول يکي از شرکاي کاري شوهر خاله شما آقاي ورنون دورسلي بود . مشنگ دوم از هم صحبت هاي خاله شما خانم پتونيا اونز بود و مشنگ سوم از دوست هاي پسر خاله شما دادلي دورسلي بود . اسم اين مشنگا به ترتيب خانم کاترين مايا و خانم نيرجر سامور و آلبرت ريما بود . اسمشونبر آنها را با طلسم فرمان جادو و مجبور کرد خانه خاله شما را به مرگ خوران نشان دهد . آخه مي دوني به دليل طلسم ها و جادو هاي مختلف جادوگران قادر به ديدن خانه شما نيستند ولي اين مسئله براي مشنگ ها مشکلي ايجاد نمي کند و آنها خانه را راحت و بدون کم و کاست مي بينند . براي دور کردن مشنگ ها از طلسم هاي ديگري استفاده مي شود . ولي چون خانواده دورسلي مشنگ هستن و با مشنگ ها در ارتباط هستند و خواهند بود آلبوس از اين طلسم ها استفاده نکرده بود . اسمشونبر واقعا زيرک است که اين موضوع را فهميد . اما باز با اين حال آنها بايد يک منبع قوي تري داشته باشند که هم اطلاعات دقيق محل زندگي تو را بدوند و هم انواع طلسم هاي به کار رفته بر روي خانه شما . که اين موضوع هنوز مبهم باقي مانده است .

                               

به هر حال مشنگ ها خانه شما را به آنها نشان دادند ولي مرگ خواران هنوز با مشکل طلسم ها مواجه بودند پس نمي شد براي ورود از جسم خود استفاده کنند آنها حتي قادر به ديدن خانه نبودند . پس اسمشونبر از وجود ده ديوانه ساز براي اين کار استفاده کرد چون طلسم باستاني که ديوانه سازها را از خانه شما دور کند از بين رفته بود و اگر نه آنها اصلا نمي توانستند وارد خانه شوند . البته استفاده از ديوانه ساز ها دليل ديگري هم داشت . خانم فيگ مي شود از اينجا به بعد را شما ادامه دهيد .خانم فيگ حالتي به خود گرفت که انگار کسي بهش توهين کرده ولي با لحني ملايمي که ترس در آن نهفته بود گفت:

 

-- من آنها را ديدم که از آسمان به طرف مرگ خوارها مي آيند . بعد يکي از مشنگ ها جلو رفت زنگ در خانه را زد و عقب رفت . در خانه را پتونيا باز کرد . ديوانه ساز ها که وجود شخصي را احساس کردند به داخل خانه حمله ور شدند و يکي از آنها پتونيا را گرفت و گرفت ...

-- بعدش ريموس و نيمفادورا از در عقب وارد منزل شدند و ديوانه ساز ها را از توي خانه دور کردند . ولي قبل از اينکه مرگ خوارها خودشان را غيب کنند يکيشون علامت شوم را به هوا فرستاد و حدس مي زنم که دستور داشتند مشنگ ها را با خود ببرند . ولي چون فقط موفق شدند يکي از آنها را با خود ببرند سعي کردند آن دوي ديگر را بکشند که چارلي ويزلي جلوي کشته شدن يکي از آنها را گرفت . بعد از آن ما سريع خاله و شوهر خاله شما را به سنت مانگو انتقال داديم و من الان از آنجا مي آيم متاسفانه براي 

خاله ات ديگر کاري نمي شود کرد ولي اميدواريم حال شوهر خاله ات خوب شود

هري در اينجا به همراه لوپين تانکس و چند نفر ديگر به بيرون از خانه ميرود که جاي زخمش ميسوزه و به همه ميگه که از انجا دور شوند ولدمورت خيلي عصباني هست و ميخواد به انجا بيايد بعد به همرا چارلي به پناهگاه اپارات ميکند انجا با بلاتريکس روبه رو ميشود که رون  جيني و هرميون رو بيهوش کرده و موي انها را براي معجون مرکب ميگيرد هري با شنل نامريي وارد پناهگاه ميشود و سکتوم سمپرا را روي بلاتريکس اجرا ميکند . بلاتریکس با استفاده از علامت شوم غيب ميشود و هري دوستانش را به سنت مانگو ميفرستد و خودش به گريمولدر ميرود و انجا با اسنيپ درگير ميشود هري که احساس نفرتش از اسنيپ زياد بود ناگهان متوجه ميشود که ماري از سينه ي خودش بيرون ميايد و اسنيپ غيب ميشود و هري به خانه ميرود و پيغامي از مک گوناگال دريافت ميکند که در خانه بماند و ساعت 6 به سنت مانگو برود هري انجا ميماند و بعد با هاگريد به بيمارستان ميرود در بيمارستان  ماريتا را ميبيند که گريه ميکند و از هري کمک ميخواهد زيرا مادرش توسط مرگخواران کشته شده و به همراه او به اتاق دوستانش ميرود که تقريبا حالشون بهتر هست وبا خانواده ي ويزلي و هرميون صحبت مبکنند در بيمارستان هري رون و هرميون پيمان دوستي با هم ميبندند بعد هري در بيمارستان اسکريم جيور را ميبيند و ميگويد-- هري وضعيت آشفته اي است . من ازت خواهش مي کنم . اين بار نه براي حفظ پست و مقام خودم بلکه براي کل جامعه جادو . تمام خواسته هايت را هم که بر آورده کردم . ديگر چه بهانه اي داري ؟هري به وزير ميگويد که از او چه ميخواهد

اسکريم جيور که هيجان زده شده بود " گفت :

 

-- هفته اي يک بار با من ملاقات کني تا در مورد همه مسائل با هم صحبت کنيم . گاهي وقت ها هم به دفتر کارگاهان سر بزني و با کارگاهان دوست باشي . اجازه بدي هفته يک بار پيام امروز با تو مصاحبه کند . در مصاحبه راجب تلاش وزارت خانه هم صحبت کني و چند مسئله ديگه که بعدا به بهت مي گويم .

هري و به دو شرط حرف وزير را قبول ميکند وزير ميگويد چه شرطي؟   هري با آرامش خاطر گفت :

 

-- من قدرت مي خواهم " اطلاعات مي خواهم " نفوذ مي خواهم و همچنين دلم نمي خواهد کسي با درخواستم مخالفت کند . شرط دوم اينکه يک اداره بسيار قدرتمند و فوق سري مي خواهم که خودم بتوانم در آن افراد مورد نظرم را انتخاب کنم . در اين اداره مي خواهم با ولدمورت و افرادش مبارزه کنم . وزير شرط هاي هري را قبول ميکند و يک دستبند قدرت به او ميدهد و از هري ميخواهد که به وزارت خانه برود و غيب ميشود هري که تعجب کرده بود ناگهان هرميون را ميبيند که مرخص شده هري از هرميون اطلاعاتي در مورد طلسم رازداري ميخواهد و هرميون قبول ميکند به هري کمک کند و انها در قرارگاه ظاهر ميشوند هرميون به انجا ميرود و هري به بيمارستان برميگردد و به اتاق رون ميرود دستبند را به او نشان ميدهدو رون به او ميگويد     دستبند قدرت . هري اين يک دستبند معمولي نيست . اين دستبند را وزارت خانه براي وزير وقت و معاونان اول و مهمش تهيه مي کند . اين دستبند ها را بعد از عوض شدن هر دولت پس مي گيرند . ولي اين دستبند از مدل جاودانه است . يعني هيچ وقت ازت پس نخواهند گرفت و تو هميشه در وزارت خانه و جامعه جادويي از قدرت اين دستبند بهره خواهي برد . تا آن جايي که من مي دونم فقط دامبلدور دستبند جاودانه داشت . که حيوان دستبند اون يک شيردال بود . ولي چرا مال تو دو تا حيوان است ؟ تازه خيلي بر آمده هم هست . اين بي سابقه است . بابا مي گفت فقط يک جادوگر در طول تاريخ " دستبند دو حيوان داشته است ...

هري که ديگر تحملش تمام شده بود " وسط حرف رون پريد و گفت :خب ببين مي تواني به من بگويي اين دستبند چه طوري ساخته شده است ؟ چرا وزير به خم من از اين دستبند ها داده است .

 

رون با هيجاني که انگار يک شاگرد از استادش سوال مي کند . گفت :

 

-- اين دستبند در سازمان اسرار ساخته مي شود . براي هر فرد از جامعه جادويي يک گوي وجود دارد . که قدرت ها و خيلي چيزهاي ديگر از آن فرد در آن ثبت هست . ولي اين جوري که بابا مي گفت هنوز نتوانسته اند از گوي ها استفاده خاصي کنند . اين دستبند ها را گوي آن فرد مي سازد . يعني بهتر بگم شکل حيوان " جواهرات " شکل خود دستبند " قدرت هاي دستبند و ... را گوي انتخاب مي کند . در گوي هر فرد ثبت شده که اگر جانورنما شود به چه حيواني تبديل مي شود و خيلي چيزهاي ديگه که اصلا فکرش را هم نمي تواني بکني ...

هري به قرارگاه ميرود و در خود به خود براي او باز ميشود که خانم ويزلي جيغي ميکشد و خانم بلک شروع به فحش دادن کرد هري عصباني ميشود و جلوي تابلوي خانم بلک ميرود و فرياد ميکشد    دو تا پسرت توسط خون اصيل ها و ارتش سياه ولدمورت کشته شدند . ولدمورت و افرادش يک سره دارند مردم را مي کشند و شکنجه مي دهند . اون ها بزرگ ترين جادوگر قرن " آلبوس دامبلدور را کشتند . حالا شما باز هم به آنها وفادار هستيد ؟

 

صداي هري در سالن پيچيد . همه تابلو ساکت شده بودند و داشتند هري را نگاه مي کردند . خانم بلک که رنگش پريده بود " با صداي لرزاني گفت :

 

-- سيريوس را کشتند ؟ براي چي ؟ کي ؟ کجا ؟ چرا کسي به من نگفت ؟

 

هري با خشم گفت :

 

مگه گذاشتي کسي بهت بگه ؟ تا از خواب بيدار مي شدي " به تک تک حاضرين فحش مي دادي و فرياد مي کشيدي .

 

خانم بلک آهسته آهسته داشت گريه مي کرد . هري با غيض اضافه کرد :

 

-- گريه براي چي مي کني ؟ پسرت که خيانتکار بود . حقش بود نه ؟ دلت خنک شد ؟

 

يکي از تابلو هاي ديگر گفت :

 

-- اگر سيريوس مرده اينجا الان به بلاتريکس رسيده است .

هري گفت :

 

نه . سيريوس در وصيت نامه اش اينجا را به من داده است . من الان وارث بلک ها هستم .

 

تابلوي ديگري گفت :

 

-- اين امکان نداره . کسي که وارث بلک ها مي شود بايد قدرتي از نظام سياه داشته باشد . که تو اصلا بويي از جادوي سياه نبردي .

 

ناگهان فينياس نايجلوس درون تابلوي پيرمرد اسلحه به دست ظاهر شد و گفت :

 

-- اون مي تواند وارث بلک ها شود . چون در وجودش نظام سياه به صورت کامل وجود دارد . فکر نکنم حتي خودش اين را بدوند .

 

هري نگاهي به فينياس نايجلوس کرد و گفت :

 

رو چه حسابي اين حرف را مي زني ؟ من از جادوي سياه متنفرم .

 

فينياس نايجلوس " پوزخند زنان گفت :

 

-- اوه خيلي جالب شد . يعني دامبلدور بهت نگفته که تو وجودت از نظام سياه سرشار شده است . بذار برايت چهار مثال بزنم . تو مار زبوني . اين قدرت يکي از ارکان هاي نظام سياه است . دوم . تو از وقتي خوردسال بودي با يکي از قدرتمند ترين طلسم هاي سياه رو به رو شدي . درسته که طلسم درست اثر نکرد ولي اثر معکوس در بدن تو گذاشت . که اين اثر معکوس کلي به قدرت هاي سياهت اضافه کرد . تازه غير از آن کلي از قدرت هاي لرد سياه هم نيز به تو منتقل شد . سوم اگر يادم باشد دو سال پيش در وزارت خانه بر روي بلاتريکس طلسم شکنجه گر را اجرا کردي . درسته طلسم درست از آب در نيومد ولي بلاتريکس را بر روي زمين برت کرد و طلسم براي لحظه اي درد را برايش ايجاد کرد . هري مي دوني که هر کدام از مرگ خوارها چند ماه تحت آموزش لرد سياه قرار مي گيرند تا مي توانند اين طلسم را بدين صورتي که تو اجرا کردي " اجرا کنند . آنها يک سال قبل از اينکه به طور رسمي مرگ خوار شوند تحت آموزش قرار مي گيرند تا بتوانند به راحتي طلسم هاي سياه را اجرا کنند ولي تو بدون آموزش تا حد زيادي پيشرفت داري . چهارم کلاه گروهبندي خيلي سعي داشت تو را در اسلايترين بياندازد . تازه تو سانتیکلوس هم هستی ؟

هري به خانم ويزلي و هرميون نگاهي انداخت و بعد بر خودش مسلط شد و رو به تابلو ها کرد و گفت :

 

حالا که همه فهميدين و مطمئن شدين که من وارث بلک ها هستم . مي خواهم بدونيد که من اصلا حوصله جيغ و فرياد هاي شما را ندارم . دلم هم نمي خواهد که خواب باشيد . بيدار مي مانيد ولي اگر جيغ و داد کنيد کاري مي کنم که پشيمان بشويد .

 

يکي از تابلوها با خنده گفت :

 

-- هيچ کاري نمي تواني بکني . چون ما انواع طلسم هاي محافظتي بر رويمان وجود دارد .

 

هري هم خنده اي کرد و گفت :

 

مگه همين الان نشنيديد من چه قدرت هايي دارم . ولي مطمئن باش آخرين راه حل نابود کردن کل خانه است و باور کن از اين کار هيچ دريغ نمي کنم

یکی از تابلو ها تعظیمی به هری کرد و گفت : ما در خدمت وارث هستیم .

بعد از چند دقيقه همه تابلوها همين کار را کردند . در همين حين هري نفس گرمي که به پشت گردنش مي خورد را احساس مي کرد . برگشت ديد هرميون پشت سرش ايستاده است . هرميون با لحن ترسان و بسيار آرمي در گوش هري گفت :

 

-- اولين دستور را بهشون بده . بگو حق ندارند چيزي که از اين جا " چه مي شنوند و چه مي بينند و چه حس مي کنند را به بيرون انتقال دهند

و تابلوها قبول ميکنند هري دست هرميون را ميگيرد و با عجله از خانه خارج ميشوند تا به وزارت خانه بروند  هري آستين ردايش را بالا زد و به هرميون گفت :

 

هرميون محکم بازويم را بگير .

 

بعد دستش را بر روي علامت اسمش بر روي دستبند گذاشت . ناگهان نور طلايي آنها را احاطه کرد . صداي آواي ققنوس به گوش مي رسيد . در بين اين صدا ها " صدايي گفت :

 

-- به وزارت سحر و جادو خوش آمدين . اتاق آپارات سري . روز خوبي را برايتان آرزو مي کنم .

انها با وزير صحبت ميکنند و وزير انها را به ادارهاي که مال هري بو د ميبرد و انها را تنها ميگذارد در انجا هري تمام اتفاقات ان روز را براي هرميون تعريف ميکند هرميون گفت :

 

-- هري من دقيق نمي تونم بفهم چه اتفاق هايي افتاده است . ولي تحقيق مي کنم . مي توانيم از اسلاگهورن هم اطلاعات بگيريم . بايد به مک گونگال هم بگي که دو تا از اعضاي محفل تحت طلسم فرمان هستند و جاسوسان ديگري نيز وجود دارد . در مورد اينکه مي خواي براي قرارگاه رازدار انتخاب کني " من هم موافقم . فقط هري يک نکته جالب " تو خيلي راحت قدرتت را قبول کردي . يعني مانند تام ريدل يادت هست خودت تعريف مي کردي چه قدر راحت قبول کرد جادوگر است " تو هم کاملا آمادگي ذهني براي قبول کردن اين قدرتت را داشتي . من و رون کمي نگران شديم . در آن لحظه که داشتيم پيمان دوستي مي بستيم " خيلي تعجب کرديم که چرا تو وقتي پيمان بستي شعله اي از چوبدستي من خارج نشد و به جايش از درونت آن هم به شکل يک مار خارج شد .

 

هري جعبه سياه مربوط به اداره اش را باز کرد . در آن جعبه سه گوي بزرگ قرار داشت به علاوه تعدادي کاغذ و دفترچه . هري اولين دفترچه را باز کرد . صفحه اول آن نوشته شده بود " تعيين اسم براي اداره " . هري مشغول خواندن کتاب شد . معلوم شد که گوي بزرگ قوت اداره است و تعيين اسم و خيلي از کار هاي ديگر مانند استخدام افراد و ... بر عهده اين گوي است . هري گوي را از درون جعبه بيرون آورد . در زير گوي چند برگه پيدا کرد . روي اولي نوشته شده بود " برگه ثبت اداره " و روي دومي نوشته شده بود " برگه سنديت اداره " و روي سومي نوشته شده بود " برگه تعحد نسبت به وزارت سحر و جادو " و آخرين برگه که يک کارت بود . هري طبق نوشته هاي کتاب " دستش را روي گوي قرار داد و گفت :

 

من هري جيمز پاتر رئيس اين اداره " اسم اداره را تعيين مي کنم " مبارزه با نظام سياه "

 

در همان لحظه گوي روشن شد و پس از چند لحظه دوباره به شکل عادي در آمد . هري به برگه ها نگاه کرد . اسم اداره بر روي هر کدام ثبت شده بود . هري به کارت نگاه کرد . روي آن عکس هري زده شده بود . در کنار عکس نوشته شده بود .

 

 

هري پاتر

 

رئيس اداره مبارزه با نظام سياه

 

اداره با قدرت مرکزي و فوق محرمانه

هري در انجا درگيري کوچکي با اقاي لارنگ که وکيل او در وزارت خانه محسوب ميشودپيدا ميکند زايرا به هرميون توهين کرده بود و او را طلسم ميکند   . هري که چوبدستيش را به سمت قلب لارنگ نشانه گرفته بود " فرياد زد :

 

از اينجا گم شو بيرون . در ضمن اگه يک دفعه ديگر راجب دوستان من اين جوري صحبت کني " حتي فرصت پشيماني را هم بهت نمي دم .

 

لارنگ بعد از شنيدن اين حرف از جاي خود بلند شد و گفت :

 

-- آقاي پاتر از اين کارت پشيمان مي شوي . اين را هم بدون تو يک الف بچه مثل مگس مظاهمي براي لرد سياه مي ماني و مطمئن باش که دير يا زود به سرنوشت پدر و مادرت دچار مي شوي .

و بعد هري و هرميون به سمت جاليز ميروند که با پيام امروز قرار مصاحبه داشت و بعد به قرارگاه ميروند رون را ميبينند که مرخص شده  رون با سرعت خود را به آنها رساند و گفت :

 

-- راست راستي رفته بوديد وزارت خانه ! آخه چرا من را با خودتون نبرديد ؟

 

هري جواب رون را با يک پرسش داد :

 

رون " تو کي مرخص شدي ؟

 

رون که فهميده بود منظور هري چي هست " حرف ديگري نزد و فقط به آنها گفت که بايد قبل از خواب برايش همه چيز را تعريف کنند . بعد از آن سه تايي به آشپزخانه رفتند . خانم ويزلي تا هري را ديد جلو دويد و هري را مادرانه در آغوش گرفت . خانم ويزلي گفت :

 

-- چرا به ما نگفتين کجا مي خواهيد برويد . ما خيلي نگرانتان شديم .

 

آقاي ويزلي جلو آمد و به هري گفت :

 

-- هري تو واقعا دستبند قدرت از وزير گرفتي ؟

 

هري به رون نگاه کرد . رون در حالي که سرش را پايين انداخته بود " حسابي سرخ شده بود . هري به آقاي ويزلي نگاه کرد . لوپين و تانکس هم کنجکاوانه نگاهش مي کردند . هري هم که ديگر نمي توانست اين موضوع را پنهان کند " آستين ردايش را بالا زد و دستبندش را به آقاي ويزلي نشان داد .

 

-- اين يک دستبند جاودانه است و ....

 

اين صدا "صداي مودي بود که ناگهان قطع شد و با تعجب فراوان به زحمت ادامه داد :

 

ريش مرلين را قسم . اين امکان ندارد . اين يک ترکيب غير عادي و در عين حال بسيار قدرتمند است .

 

مودي بعد از گفتن اين حرف به آقاي ويزلي و لوپين نگاه کرد . آقاي ويزلي هم گفت :

 

-- دو حيوان . خيلي جالبه . دو حيوان . اين يک مورد نادر است . هر دو از قويترين حيوانات دنياي جادويي . آن هم با درجات بسيار خطرناک .

 

لوپين هم گفت :

 

-- تازه با اين برجستگي . اگر درست يادم بيايد " حيوان دستبند فاج يک کرم فلوبر بود که مانند عکسي بر روي دستيند بود . اصلا برجستگي نداشت . ولي مال هري ....

 

ناگهان صداي آشنايي گفت :

 

-- لازم به ذکر است که هر دو حيوان از دنياي سياه هستند .

 

هري به سمت صدا برگشت و در حين ناباوري پرفسور اسلاگهورن را ديد که با لبخندي به هري نگاه مي کرد . هري در بدو ورود به آشپزخانه اسلاگهورن را مبلي فرض کرده بود . هري گفت :

 

پرفسور ققنوس از دنياي سياه نيست .

 

اسلاگهورن قيافه اي داشت که انگار هري در ساختن معجون نوش دارو دچار مشکل شده است و با محبت اضافه کرد :

 

-- پسرم چون دامبلدور ققنوس داشته است اين دليل نمي شود که ققنوس متعلق به نظام سفيد باشد .

 

هري با سرسختي گفت :

 

ولي پرفسور " ققنوس پرفسور دامبلدور وقتي آواز مي خواند من آرام مي شدم و اعتماد به نفس پيدا مي کردم . يادم مي ياد وقتي من جلوي ريدل به پرفسور دامبلدور وفادار موندم براي کمک به سراغم آمد ....

 

اسلاگهورن در حالي که رنگش پريده بود " حرف هري را قطع کرد .

 

-- پناه به مرلين . تو کجا ريدل را ديدي ؟ تو که در زمان اون نبودي . اون مدت ها قبل از به دنيا آمدن تو تغيير قيافه داده بود .

 

هري که از اين عکس العمل اسلاگهورن جا خورده بود " گفت :

 

در تالار اسرار هاگوارتز ديدمش .

 

اسلاگهورن در حالي که چيزي نمانده بود پس بيافتد " گفت :

 

-- در تالار اسرار . نمي فهم . آخه ...

 

و بعد از گفتن اين جمله بر روي صندلي افتاد . هرميون سري رفت بالاي سر اسلاگهورن و گفت :

 

-- پرفسور حالتون خوب است ؟

 

هري از داخل ردايش يک بطري کوچک در آورد و به هرميون گفت :

 

يک کمي از اين به پرفسور بده بخوره .

 

هرميون بطري را از هري گرفت و گفت :

 

-- هري . مطمئن هستي که اين معجون مشکل ساز نمي شود .

 

هري گفت :

 

اين معجون سر خوشي است . ضرري ندارد .  و ....

 

لوپين براي اينکه بحث را عوض کند " پرسيد :

 

-- تام ريدل کي هست ؟ صبح اسمش را در پيام امروز ديدم . واقعا اون تالار را باز کرده بود ؟ هري تو در تالار چي کار مي کردي ؟

 

تانکس نيز گفت :

 

-- من هم اسمش را شنيدم . مادرم مي گفت : << باهوش ترين شاگرد هاگوارتز تا به امروز بوده است . به طوري که نمرات سال هفتمش همه عالي بوده است . >>

 

هري به رون و هرميون و جيني و بعد از آنها به خانم و آقاي و در آخر به اسلاگهورن نگاه کرد . بعد به طرف لوپين و تانکس برگشت و گفت :

 

تام مارولو ريدل همان لرد ولدمورت " آخرين نواده سالازار اسلايترين است .

 

بعد از گفتن اين حرف هري جو آشپزخانه بهم ريخت . غير از هرميون و لوپين همه با شنيدن نام ولدمورت نفسهايشان را در سينه حبس کرده بودند . آقاي ويزلي گفت :

 

-- راستش اين اتفاق در سال اولي که جيني مي خواست به مدرسه برود " افتاد . در آن زمان هري سال دوم بود . ما قبل از شروع ترم به دياگون رفته بوديم . داشتين کتاب مي خريديم که با لوسيوس مالفوي در گير شديم .

 

آقاي ويزلي نگاهي به هري کرد و گفت :

 

-- هري مي توانم خواهش کنم خودت ماجرا را کامل تعريف کني ؟

 

هري سري تکان داد ولي تصميم نداشت که اتفاقات آن سال را کامل تعريف کند .

 

راستش همان طوري که آقاي ويزلي فرمودند در دياگون با لوسيوس در گير شديم . اون بدون جلب توجه کسي ديگري دفترچه را در وسايل خانواده ويزلي گذاشت . در آن سال به مشنگ زاده هاي مدرسه حمله مي شد و بعدش پيغامي روي ديوار مي ديديم که از طرف نواده اسلايترين بود . در آن مدت قبل از حملات هم من صدايي مي شنيدم که شخص ديگري قادر به شنيدنش نبود . بعد يک روز در کلوپ ياد گيري دوئل من به يک مار دستور دادم که به دوستانم حمله نکند و اين کار باعث شد همه مدرسه بفهمند من مار زبان هستم و من را نواده اسلايترين تصور مي کردند . از شانس بد هم من هميشه در مواقع حمله در آن محل حضور پيدا مي کردم . ولي در حملات تا حالا کسي کشته نشده بود . همه آنها خشک شده بودند . من و رون و هرميون به دراکو مالفوي شک داشتيم از اين رو در يکي از دستشويي هايي که غير قابل استفاده بود با کمک هرميون معجون مرکب پيچيده درست کرديم و به اين ترتيب خودمان را به مالفوي نزديک کرديم . ولي متوجه شديم که نواده اون نيست و نمي داند کي در تالار را باز مي کند . فقط در آن مدت من يک دفترچه خاطرات پيدا کردم که مربوط به تام ريدل بود . من توانستم از طريق نوشتن در دفترچه با تام ريدل ارتباط برقرار کنم . اون به من خاطره اخراج شدن هاگريد را نشان داد . ولي دفترچه مدت زيادي دست من نماند . دفترچه از من دزديده شد . در يک روز که همه آماده مسابقه کوييديچ شده بوديم هرميون يک دفعه به سمت کتابخانه رفت . درست قبل از شروع بازي پرفسور مک گونگال بازي را لغو کرد و از من و رون خواست که همراهش برويم . پرفسور مک گونگال ما را بالاي سر هرميون برد . بدنش خشک شده بود . در دستش آيينه اي قرار داشت که شيشه اش به شدت سوخته بود . من و رون در يکي از عيادت هايمان " کاغذي را که در دست هرميون مشت شده بود پيدا کرديم . کاغذ از کتابي کنده شده بود . در آن نوشته شده بود .

 

در ميان همه ي درندگان و هيولاهاي رعب انگيزي که در سرزمين ما يافت مي شوند هيچ يک شگفت انگيز تر و مرگبارتر از باسيليسک يا سلطان افعي ها نيست . اين مار که ممکن است رشد کند و غول پيکر شود صدها سال عمر مي کند و از تخم مرغي که زير وزغ پرورش يابد زاده مي شود . روش هاي کشتن اين موجود بسيار حيرت انگيز است زيرا علاوه بر نيش زهر آلود و مهلک " نگاه اين جانور نيز مرگبار و کشنده است و همه کساني که مستقيم در چسم هاي اين مار نگاه کنند با مرگي آني مواجه خواهند شد . عنکبوت ها از مواجهه با باسيليسک احتراز مي کنند و از آن مي گريزند زيرا باسيليسک دشمن سرسخت آنها است . تنها چيزي که اين مار هولناک را فراري مي دهد بانگ خروس است .

 

هري در اينجا مکثي کرد و تمام افراد حاضر در آشپزخانه را از نظر گذراند و ادامه داد :

 

در پايين صفحه با دست خط هرميون نوشته شده بود مجراي فاضلاب . من و رون بعد از چند بار خواند فهميديم که بايد هيولاي تالار اسرار يک باسيليسک باشد . فقط من صدايش را مي شنيدم چون من به زبان پاراسل تسلط داشتم . اين هيولا هم طبق نوشته هرميون در مجرا هاي فاضلاب در قلعه جولان مي داد . بعد من و رون به ياد آورديم دفعه قبل که تالار باز شده بود يک دختر کشته شده بود . بعد از کمي جستجو فهميديم که آن دختر همان ميرتل گريان است که هيچ وقت از دستشويي که در آن کشته شده بود خارج نشده است . بعد نتيجه گيري کرديم که احتمالا ورودي تالار در دستشويي غير قابل استفاده ميرتل گريان است . بعد رفتيم اين نتيجه گيري ها را به پرفسور مک گونگال بگوييم که ديدم نواده يک پيغام ديگر نوشته استخوان هايش تا ابد در تالار مي ماند . اين فردي که هيولا با خود به داخل تالار برده بود جيني ويزلي بود . من و رون تصميم گرفتيم که خودمان اقدام کنيم و گيلدروي لاکهارت ترسو " متقلب و دروغگو را نيز با خودمان برديم . در دستشويي يک شير آب خراب پيدا کرديم که رويش يک مار هک شده بود . من با استفاده از زبان پاراسل در را باز کردم . در آنجا يک در گيري کوچک باعث شد لاکهارت حافظه اش را از دست بدهد و سقف ريزش کند . رون و لاکهارت آن ور ديوار مانند و من به را ادامه دادم . بعد به حفره اي رسيدم که مانند گاوصندوق بزرگي بود که آن هم با زبان پاراسل باز شد . من جيني را بيهوش روي زمين پيدا کردم و بعد تام ريدل را ديدم که مانند شبهي کم رنگ شده بود و به من نگاه مي کرد . ما با هم کمي گفتگو کرديم اون به من گفت که خود لرد ولدمورت است و در اين مدت هم به وسيله ...

 

هري يک لحظه ساکت شد و بعد گفت :

 

ببخشيد . خودش باعث باز شدن تالار شده است و الان هم دارد از روح جيني تغزيه مي کند . وقتي جيني بميرد او هم کاملا زنده شده است . بعد فکس " ققنوس دامبلدور به کمک من آمد و با باسيليسک و ريدل در گير شدم و در آخر با سوراخ کردن دفترچه خاطرات " ريدل نابود شد و جيني به هوش آمد .

 

هري به جيني نگاهي انداخت . جيني قيافه اي بسيار سپاسگذار داشت که هري نگفته بود او تالار را باز کرده است . اسلاگهورن با تعجب گفت :

 

-- اين خيلي بد است . تو نبايد مي توانستي به تالار بروي .

 

ادامه دارد .

2 نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/16ساعت 2:34 PM  توسط سیاوش درخشان  | 

اخبار
سلام دوستان عزیز

امیدوارم که حال همگی خوب باشه به خاطر تاخیرم عذر خواهی میکنم سفر بودم از تمام دوستان تشکر میکنم .

من خلاصه ای از داستان را نوشتم برای دوستانی که یا از اول داستانو نخوندن یا بعد این مدت فراموش کردن اونو برای سیاوش فرستادم تا بخونه و اگر خوب بود در وبلاگ قرار بده .

خوب دیگه میرم سر خبر ها:

جیمز والترز بازیگر نقش سیریوس بلک جوان در فیلم محفل ققنوس ۳ عکس از عملیات قالب گیری صورتش که هفته ی گذشته در Leavesden Studios انجام گرفت را فرستاده است که میتوانید آنها را از اینجا ببینید .

وقتی نظر او در مورد این تجربه را جویا شدند گفت : دنیل ردکلیف یکی از نجیب ترین و خوشایند ترین اشخاصی است که من تا کنون ملاقات کرده ام . برای آن دسته از کسانی که می خواهند بدانند بگویم که هری از عینکی استفاده میکند که فاقد لنز است .

این یک خبر تکمیلی است که در آن جزئیات بیشتری از صحنه های فیلمبرداری شده در ویریجینا گنجانده شده است که شامل صحنه هایی از پروفسور مک گانگل و هاگرید و اسلیترینی ها : دراکو و کراب و گویل است .

امروز ۲ صحنه فیلمبرداری شد که هر دو تا در انتهای فیلم ۵ اتفاق می افتند . اولی صحنه ی به هوش آمدن پروفسور مک گانگل در بیرون کلبه ی هاگرید بعد از درگیری اش با مرگخوار ها را نشان می دهد و همچنین صحنه های اضافی که در هاگواتز و وزارت سحر و جادو اتفاق می افتند . در این صحنه پروفسور مک گانگل در حال استراحت بروی صندلی اش و خواندن تیتری تحت عنوان : ” اسمشونبر برگشته است ” از روزنامه ی پیام امروز است ضمن اینکه با هاگرید ( که امروز مارتین بیفورد نقشش را بازی می کرد ) صحبت می کند . شما می توانید تعدادی عکس در این مورد را از اینجا ببینید

 

دنیل رادكلیف بار دیگر از هواداران خود در مجله ی ACED بابت ۴۲۲۰ یورو و داستان های آنها كه برای همكاری و كمك صورت گرفت تشكر كرد . قسمتی از نامه رادكلیف را در ذیل می خوانید :

مهم ترین و اصلی ترین دلیل اینكه هواداران زیادی به Demelza House كمك كردند تا اینكه به من هدیه بفرستند . مطمئنم كه نمی توانم بقدر كافی از شما در قبال كار بزرگی كه برای آسایشگاه كرده اید تشكر كنم . باز هم ممنونم !

منبع طفره زن امیدوارم خوشتون بیاد .خدانگهدار

2 نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/15ساعت 11:21 PM  توسط سیاوش درخشان  | 

نکته ها :
با درود فراوان

خب امیدوار هستم از خواندن قسمت جدید لذت برده باشید . ولی چرا کسی برایم پیغام نمی نوسه ؟

خب می خواستم یادآوری کنم که با عضو شدن در خبرنامه وبلاگ " با به روز شدن بخش داستان برای شما میلی فرستاده می شود .

از کمیا جون هم خبری ندارم .

در آخر هم بگم که ادامه داستان را در سه شنبه می توانید مطابعه بفرمایید .

با تشکر سیاوش درخشان

پاینده باد ایران

2 نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/15ساعت 1:1 PM  توسط سیاوش درخشان  | 

نکته ها :
با درود فراوان

قسمت جدید داستان به صورت متنی در وبلاگ  h-p-7 قرار داده شده است . دوستان می توانند به لینک زیر مراجعه کنند :

www.h-p-7.blogfa.com

دوستان متاسفانه من هفته دیگر پی دی اف های داستان را در وبلاگ قرار خواهم داد . برای آپ دیت بعدی خبرتون خواهم کرد . منتظر نظراتتون هستم .

خبرنامه برای دوستانی که می خواهند موقع به روز شدن داستان را بدانند موجود می باشد .

خلاصه داستان نیز که توسط کمیای عزیزم تهیه شده در زیر این مطلب موجود می باشد .

با تشکر سیاوش درخشان

پاینده باد ایران

2 نوشته شده در  شنبه 1385/05/14ساعت 8:27 PM  توسط سیاوش درخشان  | 

اخبار
سلام دوستان عزیز

امیدوارم که همگی سر حال باشید خب میبینم که سیاوش فصل جدید رو گذاشته و خیلی جالب بود توصیه میکنم هر چه سرعتر بخونین .

اینم از خبر جدید البته میدونم کوتاه هست ولی فعلا هیچ خبری نیست.

 

جی . کی . رولینگ با به روز کردن وبسایت خود جادوگر ماه آگوست را معرفی کرد .

اریکا استرین رایت

۱۹۳۲-۲۰۰۱

به بار آورنده بزرگترین رسوایی دهه ۱۹۵۰ در تولید تجهیزات خانه داری با تولید معجون های ” تمیز کننده ” استثنایی که در واقع بیشتر چرک و کثافت تولید میکردند !

و یه خبر دیگه:

جان هارت که نقش آقای اولیوندر را در فیلم هری پاتر و سنگ جادو بازی کرد شنبه ی هفته ی پیش بازیگران کودک را در Little Red Kettle Theatre Company در Waterford ایرلند ملاقات کرد . یکی از دختر های کوچک حاضر در آنجا به او گفت : من میخوام وقتی بزرگ شدم یه بازیگر بشم . جان هارت در پاسخ به او از پاسخ مشهور Alec Guinness استفاده کرد : یا بزرگ میشوی یا بازیگر !

منبه طفره زن امیدوارم که خوشتون بیاد . خدانگهدار

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1385/05/11ساعت 10:46 PM  توسط سیاوش درخشان  | 

نکته ها :
با درود فراوان

قسمت جدید داستان را می توانید از لینک زیر دریافت کنید .

بخش اول - فصل اول - قسمت 8.5

دوستانی هم دلشان می خواهد داستان را به صورت متنی بخوانند به h-p-7  در لینک زیر مراجعه کنند :

www.h-p-7.blogfa.com

دوستان به بزرگواری خودتان کمیت داستان را ببخشید " سعی می کنم از دفعات دیگر بیشتر بنویسم . شنبه قسمت جدید را به همراه قسمت دوم در وبلاگ می گذارم .

بخش اول - فصل اول - قسمت اول

با تشکر سیاوش درخشان

پاینده باد ایران

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1385/05/11ساعت 9:39 PM  توسط سیاوش درخشان  | 

نکته ها :

با درود فراوان خدمت تمام دوستان عزيز

اميدوارم که حال همگي خوب باشد و از تک تک روزهاي زندگي خود لذت ببرند .

خبرنامه هم به وبلاگ اضافه کردم . دوستانی که مایل هستند وقتی که ادامه داستان " در وبلاگ گذاشته شد " توسط ایمل با خبر شوند می توانند در خبرنامه عضو شوند .

در خواست کمک :

لطفا یکی از دوستان که داستان را مطالعه کرده است خلاصه داستان را بنویسد و به ایمیل من ارسال کند . چون در مدتی که نبودم " دوستانم داستان را فراموش کرده اند و من واقعا وقت نوشتن خلاصه را ندارم .

ایمیل من :     syavash.m@gmail.com 

فردا هم قسمت جدید داستان را در وبلاگ می گذارم .

از ریموس لوپین تشکر می کنم که هر روز به وبلاگ سر می زند و برایم پیغام می گذارد .

 از عطیه جان هم تشکر می کنم .

م. دامبلدور هم همیشه نسبت به من لطف داشتن . متشکرم

 

پس تا فردا خداحافظ همیگی شما باشد .

با تشکر سیاوش درخشان

پاینده باد ایران

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1385/05/11ساعت 1:51 PM  توسط سیاوش درخشان  | 

نکته ها :
با درود فراوان

دوستان عزیز من طبق درخواست دوستان " از ابتدا تمامی فصول داستان را به صورت پی دی اف در وبلاگ می گذارم .

همچنین فصل های جدید را ادامه خواهم داد .

هری پاتر و انجمن نظام سیاه :

بخش اول - فصل اول - قسمت اول

دوستان می توانند قسمت اول را به صورت فایل پی دی اف دریافت کنند .

چون من مدتی نبودم دوستان داستان را فراموش کردند " اگر کسی لطف کند و داستان را در چند صفحه خلاصه کند و برای من میل بفرستد ممنون می شوم .

ایمیل من :

syavash.m@gmail.com

در  وبلاگ دیگری که متعلق به همین وبلاگ است " داستان را به صورت متنی می توانید دنبال کنید . یعنی در آن وبلاگ غیر از داستان چیزی نخواهید دید .

www.h-p-7.blogfa.com

دیگر در این وبلاگ داستان را به صورت متنی نمی گذاریم . بلکه من و کمیا  " اخبار " داستان به صورت پی دی اف و .... را اینجا می گذاریم .

فصل جدید داستان را نیز پنج شنبه صبح در  وبلاگ h-7  به صورت پی دی اف و در وبلاگ h-p-7  به صورت فایل متنی می توانید مشاهده کنید .

از تمامی دوستان که لطف کردن و نظر دادن متشکر هستم .

سیاوش درخشان

پاینده باد ایران

2 نوشته شده در  سه شنبه 1385/05/10ساعت 12:19 PM  توسط سیاوش درخشان  | 

اخبار
سلام دوستان عزیز

امیدوارم حالتون خوب باشه خب دیگه میبینم که سیاوش برگشت همه خوشحالیم حالا بهتون ثابت شد من بیخود منتظر نبودم .

همانطور که سیاوش گفت تا چند روز دیگه فصل جدید از داستانو میزاره و منم همین گوشه کنارام خبرای جدید رو مثله همیشه براتون میزارم  .

از لطفی که به من دارین ممنون به هر حال وظیفم بود که وبلاگو اپ کنم  از همه سپاسگزاری میکنم و انتظار دارم حالا که دیگه سیاوش برگشته نظرات هم بیشتر بشه . خب دیگه میرم سر خبر ها:

همه ما این رو میدونیم که خیلی از خوانندگان کتاب های هری پاتر، قبل از این کتاب، هیچ کتاب دیگه ای رو مطالعه نکرده بودند. اما برای اولین بار اسکلاستیک یک آماری در مورد عادات خوانندگان منتشر کرده است. این خلاصه ای از حقایق عجیب کشف شده توسط این بررسی است:
- 51% از خوانندگان 5 تا 17 ساله گفته اند که قبل از آن کتابی مطالعه نکرده بودند.
- 65% گفته اند بعد از مطالعه کتاب در مدرسه نتایج بهتری کسب کرده اند و به مطالعه علاقمند شده اند.
- بیشتر پسران هری پاتر را خوانده اند، تا دختر ها ( 57% در برابر 51%).
- 62% پسرها اظهار داشته اند که برای ارتباط بهتر با دوستان، باید کتاب های زیادی را مطالعه کرد. در حالی که 44% دختران همچین عقیده ای دارند.
- تقریبا 60% افراد 9 تا 11 ساله کتاب را مطالعه کرده اند. 70% هم به خواندن آن علاقه پیدا کرده اند.
- 63% از افراد 12 تا 14 ساله کتاب را مطالعه کرده اند. 69% هم به خواندن آن علاقه پیدا کرده اند.
- 57% از افراد 15 تا 17 ساله کتاب را مطالعه کرده اند. 60% به خواندن آن علاقه پیدا کرده اند.

منبع سایت جادوگران  امیدوارم که خوشتون بیاد خدانگهدار.

2 نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/08ساعت 1:43 AM  توسط سیاوش درخشان  | 

نکته ها :
با درود فراوان

دوستان من پنج شنبه صبح کنکورم را دادم . از همه شما عزیزان که این مدت را برای من صبر کردید متشکر هستم .

در این هفته فصل جدید داستان را برایتان می گذارم .

و در این جا باید یک تشکر از دختر مهربان بکنم که نگذاشت وبلاگ از بین برود . از ایشان واقعا سپاسگذاری می کنم .

یه زودی می بینمتون

سیاوش درخشان

2 نوشته شده در  شنبه 1385/05/07ساعت 12:0 PM  توسط سیاوش درخشان  | 

اخبار
سلام دوستان عزیز

امیدوارم که خوب و سر حال باشید .فعلا منتظر سیاوش هستم و حرف خاصی ندارم پس میرم سر خبر ها

بحث در مورد اينكه "آيا در كتاب 7 هري خواهد مرد يا نه" همچنان ادامه دارد. پروفسور جیمز کراسنر استاد ادبيات انگليسي دانشگاه ایالتی نیو هامپشیر (New Hampshire) اظهار داشت که امكان ندارد هری پاتر در کتاب هفت بميرد. این استاد دانشگاه افزود: دليل اصلي من براي اينكه هري نخواهد مرد اين است كه رمان هري پاتر مثل رمان های چارلز دیکنز، داستاني براي سرگرمي هست و از سبک رمانهای انگلیسی قرن نوزده پیروی میکند كه خوبي بايد در آن پيروز شود. وي در ادامه به مقايسه سبك نوشتاري رولينگ و ديكنز پرداخته و در نهايت عنوان كرده است: لرد ولدمورت نيز بايد بميرد. اسنيپ كه برخلاف ظاهرش، تمام تلاشش را براي پيروزي خوبي انجام ميدهد نيز خواهد مرد. به نظر من نويل لانگ باتم منجي واقعي ميباشد و او نيز خواهد مرد.

و یه خبر دیگه:


 

با توافق دانشمندان "موزه كودكان" و نويسنده مجموعه هري پاتر جمجمه اين گونه تازه دايناسور، دريكوس هاگوارتسيا نام گرفت. اين جمجمه متعلق به 66 ميليون سال پيش مي‌باشد و شباهت زيادي به اژدها دارد. روز سه‌شنبه در مراسمي به مناسبت نامگذاري اين دايناسور از مجسمه آن پرده‌برداري مي‌شود. ساخت و پرداخت اين هيكل اين دايناسور كه جمجمه واقعي بر روي آن نصب است، دو سال به طول انجاميده است.
منبع سایت جادوگران .امیدوارم که خوشتون بیاد خدانگهدار.

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1385/05/04ساعت 2:4 PM  توسط سیاوش درخشان  |