بعد از آن خبر بد هری دست هرميون را گرفت و انگشتش را بر روي نوشته روي دستبندش گذاشت . در ذهنش غار را مجسم کرد . دوباره همه جا از رنگ طلايي پر شد . آواز ققنوس را در دلش احساس مي کرد
هري چشمانش را باز کرد . هواي بسار سرد بود . بر روي سخره اي قرار گرفته بودند که هفته پيش با دامبلدور ظاهر شده بودند . دريا طوفاني بود . امواج با شدت تمام " خود را به سخره مي کوبيند . هري آرام از سخره پايين رفت . هرميون هم به دنبالش آمد . وقتي هري در آب پريد " هرميون با عجله گفت :
-- هري مطمئن هستي که از اين راه بايد برويم ؟
هري با خونسردي گفت :
آره دنبالم بيا .
هري شنا کنان تا لبه دهانه غار رفت . در دهانه غار فرو رفت . چوبدستيش را بالا گرفت و آرام گفت :
لوموس !!!
چند ثانيه بعد از روشن شدند چوبدستي هري " چوبدستي هرميون هم روشن شد . بعد از چند دقيقه شنا کردن به پله ها و ورودي طلسم شده رسيدند . هري ابتدا چوبدستيش را به سمت بدن هرميون و بعد به سمت بدن خودش گرفت . سرما و خيسي از بدن جفتشان نابود شده بود . بعد از آن هري از جيب ردايش يک چاغو در آورد . هرميون که تا الان چيزي نگفته بود " با ترس گفت :
-- هري " چي کار داري مي کني ؟
هري گفت :
هرميون اين در ورودي است . تنها راه باز کردن اين در ريختن خون است . ولدمورت مي خواهد کسي که به اينجا وارد مي شود از نظر جسمي ضعيف شده باشد .
در لحظه اي که هري چاغو را بالا گرفت " هرميون گفت :
-- هري يک لحظه صبر کن . به نظر من ...
هري به ميان حرف هرميون پريد و گفت :
هرميون من اجازه نمي دم تو خون خودت را اينجا بريزي " فهميدي ؟ ديگر مخالفتي نکن . تو به من قول داده بودي که ...
هرميون هم حرف هري را قطع کرد و گفت :
-- هري يک لحظه حرف من را گوش کن . مي گم اگه خود ولدمورت به اينجا بيايد چي؟
هري گفت :
منظورت چيه ؟ اون که الان به اينجا نمي آيد . تقريبا اگه بيشتر وقت تلف نکنيم دو ساعت ديگر وقت داريم .
هرميون با خشم گفت :
-- هري " چرا متوجه نيستي . مي گم اگه خود ولدمورت بخواهد اين در را باز کند " خون مي دهد ؟
هري با لجبازي گفت :
کار ديگه اي مگه مي توانه بکنه ؟
هري که ديگر کلافه شده بود " گفت :
-- هري کمي فکر کن . ولدمورت خون دادن را بدترين موضوع فرض کرده است که به عنوان محافظ ورودي گذاشته است . حالا با دانستن اين موضوع " فکر مي کني ولدمورت خون خودش را مي دهد ؟
هري گفت :
من چه مي دانم . ممکنه يک نفر را قرباني کند و از خون اون استفاده کند . هرميون وقت کمي داريم . اگه چيزي به فکرت رسيده " زودتر بگو .
هرميون متفکرانه گفت :
-- فکر نکنم ولدمورت از همون روشي که براي محافظت اينجا به کار گرفته " استفاده کند . ببين هري فکر مي کنم که ولدمورت براي ورود خودش از روش استفاده مي کند که فقط خودش قادر به انجام آن باشد .
هري به هرميون نگاه کرد . هرميون با ذوق گفت :
-- هري " قدرت منحصر بفرد ولدمورت در تو هم وجود دارد . زبان پاراسل .
هري نگاه ديگري به چهره زيرک هرميون کرد و با استفاده از زبان مارها گفت :
باز شو .
چند لحظه گذشت . ناگهان ديوار به صورت سياهي در آمد و به سرعت راه عبور را براي آنها باز کرد . هري با ناراحتي و عذاب وجدان به هرميون گفت :
من مي توانستم در را باز کنم . ولي دامبلدور دستش را بريد .
هرميون با لحن دلداري دهنده اي گفت :
-- هري خودت را سرزنش نکن .
و آرام صورت هري را ناز کرد . هري برگشت و به فضاي بيش از اندازه تاريک محوطه نگاهي انداخت . آهسته در لبه درياچه سياه حرکت کرد و در همين حال به هرميون گفت :
هرميون مواظب باش به هيچ وجه با درياچه تماس پيدا نکني .
هرميون سرش را به علامت تاييد تکان داد . هري و هرميون در امتداد درياچه حرکت مي کردند . هرميون گفت :
-- هري ما بايد کجا بريم ؟
در همان لحظه هري متوقف شده بود . هرميون محکم به هري برخورد کرد . هرميون با آزردگي گفت :
-- هري براي چي ايستاده اي ؟ چي کار داري مي کني ؟ اوه_از کجا مي دونستي ؟
زنجير به صورت مار چنبره زده شده اي در آمده بود و در حال بالا کشيدن قايق بود . هري به هرميون نگاه کرد و گفت :
هرميون مثل اينکه يادت رفته بود من يک بار ديگر با دامبلدور به اينجا آمده بودم و همه ...
هري و هرميون هر دو به عقب رفتند . هري سر هرميون را در آغوش گرفت و خودش هم چشمانش را بست . بعد سريع به زبان مارها گفت :
تو يک باسيليسک هستي ؟
صداي ديگري گفت :
-- اوه _ تو هم زبان ما را بلد هستي ؟ ولي تو که ارباب نيستي . حالا بهت نشان مي دهم .
هري سريع گفت :
صبر کن . من از طرف لرد سياه آمدم . اون قدرت صحبت کردن با مارها را نزد من به وديعه گذاشت تا تو به ما حمله نکني .
صداي ديگر گفت :
-- ارباب به من گفته بود که غير از خودش هيچ کس ديگري به اينجا نخواهد آمد .
ناگهان صداي باسيليسک به لرزه افتاد و با ترس گفت :
-- البته دو بار افرادي به اينجا آمدند که من نتوانستم جلويشان را بگيرم . اگر ارباب بفهمد من را مي کشد .
هري با کنجکاوي ولي با تحکم گفت :
به من بگو جريان چي بوده است ؟
باسيليسک با ترس گفت :
-- خيلي وقت پيش سه نفر به اينجا آمده بودند و با خودشان يک ققنوس آورده بودند . من آن وقتها خيلي جوان بودم و قدرت مقابله با ققنوس را نداشتم . حدود يک هفته پيش هم دو نفر به اينجا آمدند . يکي از آنها فکر کنم که خروس همراهش آورده بود ...
هري با تعجب گفت :
خروس ؟
باسيليسک گفت :
-- آره . من بويش را کاملا حس کردم . براي همين بيرون نيامدم . حالا کارت چيست ؟
هري با دقت گفت :
لرد سياه هيچ خوشش نمي آيد که دستورات محرمانه اش را به شخص ديگري بگوييم . حالا از سر راه ما کنار مي روي يا منتظر خشونت لرد سياه مي ماني ؟
باسيليسک گفت :
-- حرفت را باور مي کنم . ارباب به من گفته بود که آخرين مار زبان روي زمين است . پس واقعا قدرتش را به تو داده است . فقط ازت خواهش مي کنم به ارباب نگو قبل از تو هم کسي به اينجا آمده است . من برمي گردم به خانه ام .
صداي سر و صداي زيادي آمد و بعد از چند لحظه صداي (قلپ) آب درياچه آمد . انگار که وسيله بزرگي را بلعيده است . هري آرام گوشه چشمش را باز کرد . وقتي از رفتن باسيليسک مطمئن شد " صورت هرميون را از ردايش جدا کرد و گفت :
هرميون " رفت .
هري احساس کرد ردايش خيس شده است . به هرميون نگاه کرد . قطرات اشک هنوز از صورتش پايين مي ريخت . هري که ناراحت شده بود گفت :
هرميون چرا گريه مي کني ؟
هرميون با هق هق گفت :
-- هري نمي توانم بگوييم که نترسيدم . اينجا به اندازه کافي تاريک و ترسناک است . تازه احساس مي کردم موجود عظيم الجثه اي رو به رويم است . از حرف هاي شما هم که هيچ سر در نمي آوردم . احساس مرگ مي کردم . مي فهمي هري ؟ حتما پيش خودت مي گويي که من ضعيف هستم .
هري با مهرباني گفت :
نه " من همچين فکري نمي کنم . تو در خطرناک ترين جاها همراه من بودي . مي فهمم چي مي گي . در ضمن اينجا طوري جادو شده است که ايجاد وحشت کند . حالا بيا سوار شو بريم .
هري دست هرميون را گرفت و با هم سوار قايق شدند . قايق به صورت جادويي شروع به حرکت کرد . هرميون در حالي که سرش را بر روي شانه هري گذاشته بود به اطراف نگاه مي کرد و گفت :
-- اون نور سبزه " چي هست ؟
ناگهان با اين سوال هرميون " دل هري در سينه اش فرو ريخت . اصلا ياد معجون درون قدح جاودانه ساز نبود . ولي دامبلدور آن را خورده بود . نکنه وقتي يک بار خورده شود " دوباره خود به خود به وجود آيد . حالا بايد چي کار مي کرد . اون قدرت دامبلدور را نداشت . اگر معجون را مي خورد به طور يقين مي مرد . پس بايد چي کار مي کرد . دستور دامبلدور يا جان خودش ...
-- هري حالت خوب است ؟ چرا رنگت پريده ؟
هرميون در حالي که با دقت به هري نگاه مي کرد " اين جمله را گفت . هري سري تکان داد . قايق با صداي نسبتا بلندي به لبه جزيره برخورد کرد . هرميون سريع پياده شد . هري حال افرادي را داشت که به استقبال مرگ مي روند . هري و هرميون هر دو شانه به شانه همديگر دور قدح ايستاده بودند . هري با دقت به قدح نگاه کرد . درون قدح از معجون سبز رنگ پر شده بود . ته قدح هيچ وسيله اي وجود نداشت . هري دردمندانه به هرميون گفت :
ببين مي تواني راه خاصي مانند راه ورودي براي اين معجون پيدا کني ؟
هرميون نگاه دقيقي به معجون انداخت . چوبدستيش را چند بار به سطح زمردي معجون زد . هرميون ناتوان از گرفتن نتيجه گفت :
-- هري حالا يک بار هم زبان مارها را امتحان کن . شايد اثر داشت .
هري تمام توانش را جمع کرد و گفت :
باز شو . خارج شو . اجازه ورود بده ....
هيچ کدام از حرف هايش اثري بر معجون نداشت . هري که ديد راه ديگري ندارد و از طرف ديگر نبايد زمان را از دست مي دادند به سرعت به هرميون گفت :
هرميون سر قولت که هستي ؟
هرميون با تعجب گفت :
-- منظورت چي هست ؟
هري با کمي خشم گفت :
هرميون ما اصلا زمان نداريم . هر لحظه ممکنه ولدمورت برسه . خواهش مي کنم .
هرميون گفت :
-- اما من بايد بدونم که ...
هري فرياد زد :
هرميون تو قول داده بودي ؟ ايکاش با خودم نمي آوردمت .
هرميون که معلوم بود بهش برخورده است با لبخند سستي گفت :
-- من سر قولم هستم .
هري هم گفت :
نامتور گلاسس بلا !!!
جام طلايي رنگي در دست هري ظاهر شد . هري با تحکم گفت :
هرميون من از معجون داخل قدح مي خورم . تنها راه خالي کردن قدح همين است . من به تو که قول داده بودي " دستور مي دهم که اگر من از خوردن معجون غافل شدم تو بايد معجون را حتي اگر شده به زور در دهان من بريزي .
هري قبل از اينکه هرميون بتواند مخالفت ديگري کند " جام را درون قدح فرو کرد . جام را بالا گرفت و گفت :
به سلامتي نابودي نظام سياه . برايت آرزوي موفقيت مي کنم .
(((((( دوستان عزيز . ذهنيت هري را با رنگ آبي مي نويسم . صداي هرميون را با رنگ صورتي مي نويسم و صداي هري را با رنگ قرمز مي نويسم . نويسنده : سياوش ))))))
هری جام را سر کشید . احساس می کرد که مواد مذاب به داخل دهانش ریخته شده است . ولی جلوی هرمیون خودش را کنترل کرد که فریاد نکشد . هری به سرعت شش جام دیگر را سر کشید . حالش داشت بهم می خورد . سرش از درد داشت منفجر می شد . استخوان های بدنش درد گرفته بود . احساس ضعف و ترس می کرد . تصویر پدر و مادرش در برابر چشمانش پدیدار شد . زانو هایش سست شد . مادرش به ولدمورت التماس می کرد . چشمانش دیگر جایی را نمی دید . خواهش_می کنم_خواهش_می کنم_یکمی از_این بخور . صدای گریه کردن یک نفر به گوش می رسید . دلش به شدت درد می کرد . گویی اسید معده اش تمام دستگاه گوارشش را در خود هل کرده بود . هری با لبخند چوبدستیش را به سمت آقای ویزلی گرفت . نور سبز رنگی از چوبدستیش خارج شد . آقای ویزلی با چشمان حیرت زده بر روی زمین افتاد . رون و جینی بالای سر آقای ویزلی گریه می کردند . خودت ازم_قول_گرفتی . یک کم دیگر تحمل کن . آتش اژدها درون معده اش جان گرفت . پاهایش دیگر توان حرکت نداشت . بدنش یک لحظه درد خاصی گرفت " انگار بر روی سنگی بزرگ و محکمی افتاده بود . حالت_خوبه ؟ این صدای گریه کردن کی است ؟ چه قدر صدایش به من نزدیک است . دامبلدور گفت :<< هری بیا از اینجا بریم . دیگه جانی برایت نمانده است . >> . نمی خواهم . دیگر نمی خواهم . ترجیح می دم بمیرم . جمجمه سرش دارد از هم شکافته می شود . آی آی . بسه . دیگر نمی خوام . مرگ را می خواهم . هری اسنیپ را می دید که دست به دست جینی جلو می آیند . پشت سر آنها دراکو دست به دست هرمیون جلو می آید . هری پرسید :<< پس رون کجا است . >> دراکو گفت : << برای جشن عروسیم نگهش داشتم . می خواهم کمی در آسمان باهاش بازی کنم . بخور_این نوش دارو_است . آخریش_است . ولدمورت قهقه می زد . نور سبز رنگی از چوبدستی ولدمورت به سینه هری خورد . هری دیگر مرد . دیگر از همه جا و همه کس راحت شده بود . پرده های گوشش نیز دیگر درد گرفته بود . ولدمورت هرمیون را شکنجه می کرد . نه " نه " خواهش می کنم اون را ولش کن . من را بکش . شکنجه بده . اون را ولش کن . ولدمورت قهقه میزد و می گفت : << با تو کاری ندارم . با این گندزاده کار دارم . پیشگویی درباره این گندزاده است . >> . بدنش قدرت تکان خوردن نداشت . پس حتما مرده بود . دهانش خشک شده است . تمام آب بدنش با این مواد مذاب " بخار شده است . دامبلدور به فیلچ می گفت : << پاتر را آویزون کن . حتما از مچ پا آویزونش کن . یک ساعت وقت داری تا دلت می خواهد اذیتش کنی . چون تا یک ساعت دیگر دوست عزیزم تام می یاد اینجا و می خواد اونو با خودش ببره . >> . نفس کشیدن برایش مشکل شده بود . چشمانش از داخل کاسه درد می کرد . گلویش هم خشک شده بود . بدنش بیش از اندازه گرم شده بود . از گرما بدش می آمد . نه " نه " پرفسور من هری پاترم شاگردتان . نگذارید مرا با خوش ببرد . سیریوس دست هری را گرفته بود و با خودش می کشید . << هری بیا بریم . می خوام یک کمی اذیتت کنم . بدو " حرکت کن . الان دیوانه ساز ها می یان می خوان به من بوسه بزنن . >> . هری_خواهش_می کنم . یک کم_دیگه_بخور . دیگه_تمام_شد . دیگر معده در دلش وجود نداشت " از بین رفته بود . هری با تمام وجود فریاد زد . و این آخرین صدایی بود که از گلویش در آمد . دیگر نمی توانست حرف بزند . هری_به جون_خودم_این دیگه_ آخریش است_باور کن_تمام شد . تاریکی هری را در خودش بلعید .
********************
هري بيدار شو . بيدار شو . رينرويت !!! تو نمردي . رينرويت !!! تو نمي تواني بميري . منو تنها نگذار . تو نمردي . رينرويت !!! . هري . تمام بدنش درد مي کرد . گويي در آتش مي سوخت . قدرت نداشت پلک هايش را باز کند . دهانش خشک شده بود . تشنه اش بود . آب . چي گفتي ؟ آب . واي " خدايا شکر تو زنده هستي . الان بهت آب مي دهم . آگوامنتي !!! بيا بخور . هري احساس کرد " دستي پشت سرش قرار گرفته است و سرش را بالا مي آورد . وسيله محکم و سردي به لبانش برخورد کرد . اوه " اين امکان ندارد . من همين الان ... مهم نيست . آگوامنتي !!! دوباره برخورد جسم سردي را با لبانش حس کرد . نه " نه " آگوامنتي !!! آگوامنتي !!! آگوامنتي !!! آگوامنتي !!! . من بهت آب مي دم . نترس . صداي شلپي آمد . ناگهان هري مزه آب خنک و گوارايي را در دهانش حس کرد . آب خنک در درون هري آتش ها را خاموش مي کرد . صداي جيغ مي آمد . پتريفيکوس توتالوس !!! ايمپديمنتا !!! ايکارسروس !!! استويفاي !!! برتان ساروس !!! کروشيو !!! آوداکداورا !!! هري احساس مي کرد " مغزش دو مرتبه به کار افتاده است . صداي جيغ ممتد و کشيده اي آمد . هري چشمانش را باز کرد . سطح درياچه ديگر مثل آينه صيقلي نبود بلکه در تلاطم و جوش و خروش بود . هري به هر طرف نگاه مي کرد اينفري ها را مي ديد که گروهي از آنها هرميون را بغل کرده بودند و به سمت درياچه حرکت مي کردند . گروهي ديگر نيز به طرف هري حرکت مي کردند . هري با سرعت تمرکز کرد . درونش از خشم زبانه مي کشيد . سپاه ولدمورت يکي از بهترين دوستانش را داشت مي کشت . با عصبانيت تمام فرياد زد :
آيوا فاير ناکوس !!!
شعله آتش بزرگي مانند آتش اژدها از چوبدستي هري خارج شد . آتش آبي رنگ مايل به سياه " با قدرت تمام پيش مي رفت . هري با کمي تمرکز آتش را به دور جزيره حلقه کرد . اينفري ها که از ديدن آتش به وحشت افتاده بودند " هرميون را به روي زمين انداختند و هر کدام با وحشت به طرفي مي دويدند . هرميون در حالي که با تعجب به هري نگاه مي کرد با سرعت به سمت هري آمد . هري سريع از جيبش قاب آويز تقلبي که نامه هري در آن قرار داشت را در آورد و به درون قدح انداخت . هرميون با ناراحتي گفت :
-- هري تو حالت خوبه ؟ تو جون منو نجات دادي . وقتي آخرين جام معجون را بهت دادم " از حال رفتي . وقتي بهوش آمدي " ازم آب خواستي . ولي هر کاري کردم نتوانستم بهت آب بدم . مجبوري از درون درياچه آب برداشتم و بهت دادم . که يک دفعه اين ها از درياچه بيرون آمدند . هيچ مقاومتي نتوانستم جلويشان بکنم . داشتند مرا با خودشان به داخل ....
هري انگشت اشاره اش را بر روي لب هاي هرميون گذاشت و او را از حرف زدن بازداشت . به سمت قايق حرکت کرد . هرميون هم پشت سرش مي آمد . حالا ديگر آتش هري و هرميون را در بر گرفته بود . هري در حالي که بدنش به شدت مي لرزيد و به سختي آتش را حفظ کرده بود " سوار قايق شد . هرميون هم سوار شد . قايق حرکت کرد . اينفري ها زير قايق در حرکت بودند . وقتي به مقصد رسيدند هري با سختي از قايق پياده شد . هرميون هم پياده شد . هري که ديگر توان ايستادن هم نداشت با زانو بر روي زمين افتاد . آتش هم از بين رفت . هرميون جلو دويد و دست هري را دور گردن خودش انداخت و گفت :
-- هري يک کم ديگه تحمل کن . ما بايد سريع از اينجا بيرون برويم .
هري برگشت و به هرميون نگاه کرد . چشمانش بسيار قرمز شده بود . احتمالا در لحظاتي که مجبور بوده معجون را به هري بخوراند " حسابي گريه کرده بود . هري سعي مي کرد به حرکت ادامه دهد . ضعف و درد بسيار شديدي داشت . سرش به شدت درد مي کرد . هري گفت :
هرميون... موفق شديم . ما دستور... دامبلدور را انجام داديم . ولي من... خيلي ضعيف شدم .
هرميون با سرسختي گفت :
-- هري انرژيت را براي حرف زدن هدر نده . چرا اينقدر رنگت پريده ؟
قسمت دوم جمله را هرميون با دلواپسي گفته بود . هرميون با ناراحتي گونه هري را بوسيد و گفت :
-- اگه تو بهوش نيامده بودي " معلوم نبود چه سرنوشتي در انتظارم هست .
هري ديگر ناي حرف زدن هم نداشت . تمام وزنش بر روي دوش هرميون افتاده بود . پاهايش به زمين کشيده مي شد . وقتي به خروجي رسيدند " تمام سعي هري براي حرف زدن به زبان مارها بي نتيجه ماند . هرميون گفت :
-- مثل اينکه چاره اي نيست . اصلا نگران نباش . من خون بر روي اينجا مي ريزم . فقط به من بگو کجاش بايد بريزم ؟
هري تمام انرژيش را ذخيره کرد و با دستش محل ريختن خون را به هرميون نشان داد . هرميون از داخل جيب رداي هري چاغو را در آورد . به نرمي چاغو را بر روي پوست دستش مالش داد . خون از دستش جاري شد و بر روي ديوار سنگي ريخت . بعد از چند لحظه هري و هرميون در داخل آب پريده بودند . به طور معجزه آسا " آب خنک دريا حال هري را بهتر کرد . بعد از آنکه بر روي سخره قرار گرفتند " هرميون دوباره دست هري را بر روي دوشش انداخت و دست هري را در دست گرفت و گفت :
-- من از اينجا مي برمت . نگران نباش ديگر همه چي تمام شد .
هري احساس مي کرد در تونل تنگي در حرکت است . بعد از چند لحظه هري و هرميون هر دو با هم محکم به زمين برخورد کردند . هرميون هري را بلند کرد و دوباره دستش را بر روي دوشش انداخت و با لحن عذر خواهانه اي گفت :
-- ببخشيد اگه بد ظاهر شدم . آپارات جانبي کار بسيار مشکلي هست . فقط جادوگر هاي قدرتمند قادر به انجام آن هستند . واقعا شانس آورديم که توانستم اصلا آپارات کنم .
هري با صداي ضعيف و نامفهومي گفت :
هر دو يک ... بار اون يکي ... را زمين زديم ... پس با هم بي حساب ... هستيم .
هرميون که از شنيدن صداي ضعيف هري وحشت کرده بود " سرعت حرکتش را به سمت قرارگاه بيشتر کرد . وقتي از پله ها بالا مي رفتند " در خود به خود باز شد . همين که هري و هرميون وارد خانه شدند " افراد زيادي به سمت آنها هجوم آوردند . پرفسور مک گونگال با صداي جيغ مانندي گفت :
-- شما را به ريش مرلين چه اتفاقي افتاده است ؟ گرنجر چي شده ؟ هري حالت خوب است ؟
-- نه . رنگ به صورتش نمانده است .
اين صداي خانم ويزلي بود . هرميون با صداي بلندي گفت :
-- هري را بايد سريعا مداوا کرد . اون به شدت مصموم شده است .
هري ديگر نمي توانست خودش را سرپا نگه دارد . سرش بر روي شانه هرميون افتاد .
هري صبح بيدار شد و هرميون را در کنار خود ديد و پرسيد اتفاقي افتادههرميون با انزجار گفت :
-- آره . قتل اسکريم جيور را گردن آقاي ويزلي انداخته اند .
هري چند لحظه به هرميون نگاه کرد . بعد با صداي بلندي گفت :
اين ديگه چه تهمتي است ؟ آخه مگر مي شود . آقاي ويزلي چرا از خودش دفاع نمي کند ؟
هرميون با ناراحتي گفت :
-- آخه اون شب آقاي ويزلي به ديدن اسکريم جيور رفته بود .
هري با پرخاشگري گفت :
اينکه دليل نمي شود .
هرميون سرش را پايين انداخت و گفت :
-- هري اين بار فرق مي کند . آقاي ويزلي خودش اعتراف به قتل اسکريم جيور کرده است .
هرميون گفت :
-- در حال حاضر هم آقاي ويزلي و پرسي در آزکابان هستند . سه روز ديگر هم وقت دادگاه دارند .
هري پرسيد :
-- پرسي ديگر چرا ؟ رون و جيني کجان ؟ خانم ويزلي هم خبردار شده ؟ از بقيه بچه هاش چه خبر ؟
هرميون گفت :
-- پرسي هم به جرم کمک به آقاي ويزلي اقرار کرده است . رون و جيني که در اتاق طبقه پايين هستند . خانم ويزلي و بقيه پسرهاش هم در وزارت خانه هستند . فقط بيل در سنت مانگو هست
-- پسرم بيدار شدي ؟
اين صدا صداي اسلاگهورن بود . اسلاگهورن در حالي که لبخندي بر روي لب داشت " ادامه داد :
-- هرمايني " دختر عزيزم اجازه مي دهي من چند لحظه با هري خصوصي صحبت کنم ؟
هرميون که چاره ديگري نداشت از روي تخت بلند شد و رفت . اسلاگهورن کنار تخت هري نشست و با ناراحتي گفت :
-- هري " تابلوي دامبلدور همه چيزها را برايم تعريف کرد . من از اين به بعد استاد تو خواهم بود .
هري با تعجب گفت :
آخه براي چي ؟
اسلاگهورن با شرمندگي گفت :
-- من معلم خصوصي اسمشونبر بودم . بهش تمام مهارت هاي جادويي را ياد دادم . جادوگران قدرتمند را بهش معرفي کردم و اطلاعات کاملي راجب به هاگوارتز بهش دادم .
اسلاگهورن آهي کشيد و ادامه داد :
-- تمام اين کارها هم نتيجه بخش بود . از اطلاعاتي که راجب هاگوارتز بهش دادم تالار اسرار را باز کرد . از مهارت هاي جادويي در زمره نظام سياه استفاده کرد . در مرتبه اول از جادوگران قدرتمندي که بهش معرفي کرده بودم آموزش ديد و بعدش يا آنها را مريد خودش کرد " يا کشت .
هري مات به اسلاگهورن نگاه مي کرد . اسلاگهورن با ملايمت گفت :
-- من مي خواهم به يک نفر ديگر هم خصوصي درس بدهم و اون تو هستي . از هفته ديگر هم برنامه درسيت را بهت مي دهم .
اسلاگهورن قسمت دوم جمله اش را با تحکم گفت . بعد از آن به سختي از روي تخت بلند شد و رفت
هري بلند شد تا به ملاقات اقاي ويزلي برود و لوپين هم همراه هري به ازکابان رفتند لوپين گفت :
-- هري . آپارات مي کنيم به روزنفيا . روزنفيا يک دهکده ساحلي در نزديکي آنجا است .
لوپين گفت :
-- هري " اينجا تدابير جادويي زيادي دارد . از وقتي که ولدمورت هم برگشته اين تدابير چند برابر شده است .
لوپين بعد از گفتن اين جمله به سمت ساحل حرکت کرد . هري هم دنبالش رفت . وقتي به لب ساحل رسيدند لوپين ايستاد و گفت :
-- هري بايد وارد اون دکه شويم . چوبدستيت را چهار بار به در بزن و درخواست ملاقات کن .
هري جلو رفت . وقتي پشت در دکه قرار گرفت فقط دريا را مي ديد و دهکده از مسير ديدش جدا شده بود . چوبدستيش را چهار مرتبه به در زد و با صداي آهسته اي گفت :
من هري پاتر به ديدن آرتور ويزلي آمده ام .
ناگهان هري صدايي شنيد :
-- اجازه ورود به شما داده مي شود . بعد از ورود چوبدستي خود را تحويل دهيد . از همين لحظه شما سه ساعت وقت ملاقات داريد .
هري به لوپين نگاه کرد . لوپين گفت :
-- مانند سنت مانگو است . الان مي تواني از در داخل شوي .
لوپين چوبدستيش را به مرد داد و در عوض تکه اي کاغذ پوستي دريافت کرد . هري به مرد گفت :
من چوبدستيم را احتياج دارم نمي توانم تحويل دهم .
با اين حرف هري دو مردي که در اطراف در ايستاده بودند به طور تهديد آميزي چوبدستيشان را به سمت هري گرفتند . مرد با لبخند زشتي گفت :
-- آقاي پاتر اينجا قانون براي همه وجود دارد . فقط افراد دستبند دار مي توانند با جوبدستي وارد شودند . فکر نمي کنم شما دستبند داشته باشيد .
و بعد از گفتن اين حرف به طرز افتضاحي شروع به خنديدن کرد . هري با خونسردي جلو رفت و آستين ردايش را کنار زد و گفت :
فکر کنم اين برايتان کافي باشد .
مرد که نزديک بود از روي صندليش بيافتد با سرعت به سمت هري آمد و دستبند هري را مورد بررسي قرار داد . بعد از چند لحظه با نگاه پر از کينه به هري گفت :
-- شما مي توانيد با چوبدستي وارد شويد .
لوپين به هري گفت :
-- سوار جارو شو . از اينجا بايد با جارو پرواز کنيم .
هري و لوپين هر دو سوار بر جاروها در آسمان اوج گرفتند . باد به شدت مي وزيد و حرکت را بر آنها مشکل ساخته بود . باران به شدت مي باريد . دريا در زير پايشان به صورت تهديد آميزي در جوش و خروش بود . هري پرسيد :
پس چرا آب و هوا با بيرون از دکه متفاوت است ؟
لوپين گفت :
-- آب و هواي اينجا به وضعيت خود ساختمان بستگي دارد .
هري با سختي پرسيد :
يعني چي ؟
لوپين گفت :
-- خوب مثلا الان که يازده نفر از آزکابان گريخته اند ...
هري ناگهان با فرياد گفت :
چي !؟
لوپين که از عکس العمل هري تعجب کرده بود " با ملايمت گفت :
-- اصلا حواسم نبود تو بيهوش بودي . آخه فکر کردم بچه ها تا الان بهت گفته اند . طبق گفته پيام امروز يازده مرگخوار با کمک دراکو مالفوي از اينجا گريخته اند . تو خبر نداري " قتل اسکريم جيور توسط يکي از کارمندان خودشان و فرار يازده مرگخواري که دو سال پيش توسط دامبلدور دستگير شده بودند اون هم توسط يک جوان هفده ساله " هم مردم را خشمگين کرده و هم به وحشت انداخته است . به طوري که مصاحبه تو هيچ تاثير مثبتي به جا نگذاشت ...
هري با عصبانيت گفت :
با اين همه تدابير امنيتي چه طور توانسته اين همه مرگخوار را آزاد کند ؟
لوپين براي اولين بار با کمي وحشت گفت :
-- معلوم نيست که چه طوري اين کار را انجام داده است . فقط در لحظات آخر مخصوصا خودش را به يکي از مامورين " که اون هم منجمد شده بود نشان داده است . جالب اينکه يک مامور ديگر ادعا کرده " سوروس اسنيپ را ديده که از دور مواظب کارهاي مالفوي جوان بوده است ...
لوپين با دستش به ساختمان بزرگي اشاره کرد . ساختمان بزرگي در برابر چشمانشان پديدار شده بود . هري پرسيد :
حالا که ديوانه ساز ها از اينجا رفته اند چه کساني از اينجا محافظت مي کنند ؟
لوپين با ملايمت گفت :
-- کاراگاهان " اژده ها " غول هاي غارنشين و کنگران ها .
هري با تعجب پرسيد :
کنگران ديگه چه کوفتي است ؟
لوپين گفت :
-- روح و نفس وحشت هستند . کنگران ها ارتش لرد وحشت بودند
کنگران ها اصلا جسم ندارند . آنها مانند سايه هستند . به هزاران قسمت تقسيم مي شوند و به درون موجودات وارد مي شوند و ترس و نگراني و افسردگي را بر اون شخص تحميل مي کنند .
هري با سرعت پرسيد :
روش مقابله با آنها چي هست ؟
لوپين نگاهي به هري کرد و با ترس گفت :
-- چفت شدگي !
هري و لوپين در جايي فرود امدند و هري به همرا نگهبان به دفتر رييس زندان رفت در انجا اجازه ي ملاقات با اقاي ويزلي را گرفت وقتي به سلول اقاي ويزلي رسيدند هري داخل رفت و متوجه شد حال اقاي ويزلي اصلا خوب نيست هري به ذهن اقاي ويزلي نفوذ کرد و دنبال خاطره ي شب ملاقات اقاي ويزلي با وزير ميگشت خاطر را به طور ناقص ديد زيرا در بعضي جاها مه سفيدي ميديد هري هيجان زده شد . انگار که مدت ها است که مي خواهد به آنجا برود . ولي صدايي در ذهنش داشت فرياد مي زد .
-- چي شده ؟ اينجا چه خبره ؟
اين صدا شبيه صداي کارآگاه بود . هري بايد برمي گشت تا بهش بگوييد اتفاقي نيافتاده است . ناگهان به بدنش برگشت . به اطرف نگاه کرد . رو به روي کارآگاه نشسته بود . چوبدستيش بر روي زمين افتاده بود . چوبدستيش را برداشت .
-- ريش مرلين . مرلين کمکم کن .
-- ايمپديمنتا !!!
طلسم به هري خورد . هري محکم به ديوار پشت سرش برخورد کرد . اين چه رفتاري بود . چرا کارآگاه اين چنين مي کرد . ناگهان حس عجيبي در وجود جان گرفت . حسي که قبلا تجربه اش نکرده بود . هري در جاي تنگي قرار گرفته بود . با اين حس مبارزه کرد . به سرعت چوبدستيش را به طرف فلامل گرفت و فرياد زد :
اکسپليارموس !!!
فلامل خلع صلاح شد . ولي اين صدا " صداي هري نبود . صداي آقاي ويزلي بود .
فلامل نگاه کرد . در گوشه اتاق ايستاده بود و از ترس زبانش بند آمده بود . به بدن خودش نگاه کرد . بله فکرش درست بود . اون بدن آقاي ويزلي را تسخير کرده بود . بايد سريعا از بدن آقاي ويزلي خارج مي شد . ولي چطوري ؟ اون حتي نمي دانست چگونه به بدن آقاي ويزلي راه پيدا کرده است . رو به کارآگاه کرد و با صداي آقاي ويزلي گفت :
من هري هستم . کمک کن از بدن آقاي ويزلي خارج شوم .
کارآگاه نگاه عجيبي به هري کرد و گفت :
-- تو بدن آقاي ويزلي را تسخير کردي ؟
هري با صداي آقاي ويزلي که به صورت عجيبي هر لحظه بي روح تر مي شد گفت :
بله .
کارآگاه گفت :
-- يعني کسي ديگري غير از تو و ويزلي اينجا نيستند ؟
هري کمي فکر کرد . مي دانست که اين سوالات کارآگاه بي دليل نيست . بعد از چند لحظه گفت :
فکر نکنم کسي غير از ما اينجا باشه . حالا به من بگو چي کار کنم .
کارآگاه با مکث گفت :
-- در دلت آرزو کن از اين بدن خارج شوي . بايد از اين بدني که در آن حضور داري احساس تنفر غير قابل تحملي کني . به چيزي فکر کن که ويزلي از آن بهره برده است و تو از آن بي بهره اي .
ناگهان با گفتن اين حرف " خاطره اي براي هري واضح شد . دو سال پيش در دفتر دامبلدور نشسته بودند که دامبلدور گفت : << براي اين از تسخير ولدمورت نجات پيدا کردي " چون اون نمي توانست حضور در بدني را تحمل کند که لبريز از نيروييه که اون ازش بيزاره . >> هري که ديد چاره ديگري ندارد . در دل آرزو کرد که از اين عذاب نجات پيدا کند . سعي کرد به صورت مجازي از آقاي ويزلي متنفر باشد . در کمتر از يک ثانيه احساس کرد که لحظه در زمين و هوا قرار گرفته است و بعدش محکم به زمين برخورد کرد . نگاهي به اطراف انداخت . آقاي ويزلي با قيافه اي آشفته به اطراف نگاه مي کرد . کارآگاه جلو آمد و گفت :
-- آقاي پاتر شما چطوري اين کار را کرديد ؟
هري در حالي که سعي مي کرد از زمين بلند شود " گفت :
خودم درست نمي دانم . من فقط قصد ذهن روبي را داشتم . اگر وارد اتاق نمي شديد شايد من اصلا متوجه نمي شدم که در واقع بدن آقاي ويزلي را تسخير کرده ام .
هري به آقاي ويزلي نگاهي کرد و با لبخند گفت :
نگران نباشيد آقاي ويزلي من نمي گذارم شما محکوم شويد .
هري بدون اينکه منتظر جواب از طرف آقاي ويزلي بماند به سمت در رفت و منتظر کارآگاه ماند . با کارآگاه از آنجا خارج شدند . در مسير برگشت هري از کارآگاه پرسيد :
شما با آقاي نيکلاس فلامل نسبتي دارديد ؟
کارآگاه با حالت خونسردي گفت :
-- بله . من نديده آقاي فلامل هستم . يا اگر بخواهم واضح تر بگويم مي شود گفت که من نسل ششم ايشان هستم .
هري با حيرت گفت :
شما با ايشان ارتباط داريد ؟
کارآگاه گفت :
-- نه .
هري سوال ديگري نکرد . بقيه راه را هم بدون دردسر گذراندند . به در اصلي که رسيدند " کارآگاه گفت :
-- جناب پاتر " متاسفانه اتفاقي که افتاد را من بايد گزارش کنم . اميدوارم که از دست من ناراحت نشويد .
هري سري تکان داد و به سمت لوپين که در آن سمت منتظر هري ايستاده بود رفت . در راه بازگشت لوپين گفت :
-- هري در اين مدت رفتارت خيلي با قبل فرق کرده است . خيلي سريع عصباني مي شوي . بسيار خودسرانه کارهايت را انجام مي دهي ...
هري حواسش پيش لوپين نبود . در فکر خودش داشت براي دادگاه آقاي ويزلي برنامه مي چيد .
هري به قرار گاه رفت و با رون و هرميون مشغول صحبت شد هرميون گفت :
-- راستي هري " در چند روزي که تو بيهوش بودي من و رون با کمک تانکس يک رازدار براي اينجا انتخاب کرديم .
هري گفت :
کار خوبي کرديد . حالا رازدار کي هست ؟
رون گفت :
-- در حال حاضر رازدار اسلاگهورن است .
در همان لحظه اسلاگهورن وارد شد و با همان حالت هميشگيش گفت :
-- کسي اسم منو گفت ؟
رون که از تعجب دهانش باز مانده بود " گفت :
-- منظورتون اين نيست که اگر کسي شما را صدا کند " شما اونجا حاضر مي شويد ؟
اسلاگهورن در حالي که به هرميون چشمک مي زد " گفت :
-- خب اين نوع جادو براي اين هست که بفهم که ديگران پشت سر من چي مي گويند .
بعد رويش را به سمت هري کرد و گفت :
-- پسرم چند دقيقه وقتت را به من اختصاص مي دهي ؟
هري هم از جاي خود بلند شد و به همراه اسلاگهورن از کتابخانه خارج شدند . اسلاگهورن گفت :
-- هري از امروز کلاس هاي خودمان را شروع مي کنيم . من ساعت 3:00 در سالن دوئل منتظرت هستم . بعد مي خواستم بهت بگم که در اين مدت من برايت کلاس هايي با معلم هاي ديگر برنامه ريزي خواهم کرد .
ناگهان هري پرسيد :
راستي پرفسور شما مي دانيد چرا قبل از ظاهر شدن ولدمورت
بدن اسلاگهورن لرزش خفيفي کرد .
يک ابر سياه به وجود آمد ؟
قيافه اسلاگهورن کمي در هم رفت و به آرامي گفت :
-- من فقط مي توانم يک حدس هايي بزنم . اميدوارم اين حدسم درست نباشد . اسمشونبر دارد با قدرت هايي طبيعي قدرتش را بيشتر مي کند .
هري با قيافه اي متعجب به اسلاگهورن نگاه کرد . اسلاگهورن که متوجه شده بود هري موضوع را به درستي نفهميده است " گفت :
-- ببين هري " قدرت هاي طبيعي مانند ابر " باد " طوفان " زلزله و .... هستند . اگر اسمشونبر به اين قدرت دست يابد ...
اسلاگهورن با عصبانيت از هري دور شد و رفت .
ادامه دارد .