تبليغاتX
هری پاتر و انجمن نظام سیاه
هری پاتر و انجمن نظام سیاه
کتاب هفتم هری پاتر به نوشته سیاوش درخشان
نکته ها :

به نام آب و خاک ایران

با درود فراوان خدمت دوستان عزیزم .

از لطف همه ممنون .

دوستان عزیز سانتیکلوس و رکتانگولار را در فصل های بعد خواهید فهمید .

از آن کسی که با حرف های قشنگش واقعا ادب خودش را به جا آورد ممنون . (فحش نده لطفا )

من می خواهم یک مدیر برای وبلاگ انتخاب کنم . لرد گلد ... خبری به من نداد . کمیا خانم شما از اول با من یار بودید . می خواهم اگر دوست داشتید مدریت را به شما واگزار کنم . در پست بعدی برایم جوابت را بگذار .

آپ بعدی امیدوارم دوشنبه بتوانم .

قربان همه شما

پاینده ایران

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1384/11/26ساعت 11:30 PM  توسط سیاوش درخشان  | 

بخش اول - فصل اول - قسمت 8.3

بخش اول      :   تعتیلات تابستانی

فصل اول       :   پیرمرد خردمند

قسمت  8.3     :   هفته بسیار پر فراز و نشیب

 

هری کمی به خوابی که دیده بود فکر کرد . بعد از مدتی به سرعت به سمت تابلوی دامبلدور حرکت کرد . دامبلدور درون تابلو خواب بود . هری با صدای نسبتا بلندی گفت :

پرفسور . خواهش می کنم بیدار شوید .

دامبلدور به سرعت از خواب بیدار شد . نگاه کوتاهی به هری کرد و گفت :

--    نکنه باز هم خواب لرد ولدمورت را دیده باشی ؟

هری شروع به تعریف خواب کرد و در آخر نتیجه گیری کرد و گفت :

در کل چند مسئله برایم روشن است .

1- به نظرم می رسد که ولدمورت می خواهد سپاه قدرتمندی تشکیل دهد .

2- افرادی را که داشت با خود متحد می ساخت " راضی به همکاری نبودند . تقریبا تهدیدشون کرد .

3- یک ملکه یا همچنین کسی را کشته " که احتمالا عواقب بدی در پی خواهد داشت .

4- موضوعی که از همه بیشتر مرا ناراحت می کند همین است . یادم می آید زمانی که خبر فرار مرگخواران از آزکابان را در سال پنجم تحصیلم مطالعه می کردم " برای هر کدام یکی از مهم ترین دلایل محکوم شدن آنها به حبس ابد را هم نوشته بود .

 

آنتونین دالاهوف  نام جادوگری بود که صورتی کشیده و کج و معوج و رنگ پریده داشت . او به جرم قتل گیدیون و فابیان پریوت محکوم شده بود .

 

ولی گیدیون و فابیان پریوت زنده بودند . در نزدیکی خود دالاهوف ایستاده بودند . آنها کشته نشده بودند . این جریان فقط یک صحنه سازی بوده است .

دامبلدور کمی فکر کرد و گفت :

--    هری " من مطمئن نیستم . به هر حال پیگیری این جریان را باید به عهده محفل بگذاریم .

دامبلدور چند لحظه فکر کرد " بعد گفت :

--    راستی هری همین الان کاملا فهمیدم چرا قبل از ظاهر شدن لرد ولدمورت جلوی خونه خاله ات آن ابر به وجود آمد . اون بر ملکه طبیعت غلبه کرده و این یک فاجعه به حساب می آید .

هری پرسید :

اصلا این ملکه طبیعت کی هست ؟

دامبلدور در حالی که به هری نگاه عجیبی می کرد " گفت :

--    ملکه طبیعت ملکه عناصر طبیعی است . مانند  باد " طوفان و ....        . اون تواناهایی دارد که خارق العاده است . اون می تواند آتشفشان ها را فعال کند . زلزله به وجود آورد و خیلی کار هایی که مغز مشنگ ها توانایی درک آن را ندارد .

هری بسیار گیج شده بود . اطلاعات دردناکی بهش داده شده بود . با ناراحتی گفت :

خوب اگر ولدمورت به اون ملکه دسترسی پیدا کرده باشد ...

آب دهنش را به سختی قورت داد و ادامه داد :

کار دنیا تمام است .

دامبلدور با لبخندی بی رمق گفت :

--   می شود گفت تقریبا عمق فاجعه را بیان کردی . ولی اون ملکه کشته شد . به دست شخص لرد ولدمورت و این بدین معنا است که ملکه ابواب علمش را بر روی لرد ولدمورت باز نکرده است . پس هنوز خطر  " جدی نشده است .

هر دو برای مدتی نا معلوم ساکت شده بودند . بعد از مدتی هری گفت :

پس من این مسئله را باید هر چه سریعتر به محفل بگویم .

دامبلدور سری تکان داد . هری از پیش تابلوی دامبلدور رفت . از دور دید چراغ آشپزخانه روشن است . آهسته به طرفش رفت و در را باز کرد . اعضای محفل داخل آشپزخانه حضور داشتند . همه ساکت شدند . هری سنگینی نگاه همه را روی خودش احساس می کرد . خانم ویزلی از جایش بلند شد و با خنده گفت :

--    اصلا حواسمون نبود که هیچ جای این خانه را به روی تو نمی شود قفل کرد . خودت که می د ....

پرفسور مک گونگال با صدای محکمی گفت :

--    هری کاری داشتی که این موقع شب این جا آمدی ؟

هری هم سری تکان داد و ماجرا را برای آنها تعریف کرد . البته به استثنای چند قسمتش که دلش نمی خواست برای کسی تعریف کند . وقتی هری حرف هایش را به پایان رساند " پرفسور گفت :

--    ازت متشکرم که به ما اعتماد کردی . فردا سراغت می آیم تا با هم گفتگو کنیم .

هری که حس کرد پرفسور مک گونگال مودبانه از آنجا بیرونش کرده است " با عصبانیت از اتاق خارج شد و با خود گفت :

این جوری نمی شود . باید خودم دست به کار شوم .

سریع به اتاقش رفت . پشت میز بزرگ اتاقش نشست . ورقی بزرگ پهن کرد و مشغول برنامه ریزی شد .

 

نزدیکای صبح بود که کارش تمام شد . با خوشحالی نگاهی به برنامه ریزی هایش کرد . در همان لحظه جغد پیام امروز وارد شد . روزنامه را باز کرد . در صفحه اول آن عکسی بزرگ قرار داشت . درون عکس مردی با کت و شلوار مشکی و کراوات زرشکی بر روی صندلی زیبایی نشسته بود و مشغول صحبت بود . بالای سر مرد قاب دایره ای شکلی قرار داشت که عکس یک چوبدستی و خورشید و یک دیوار بود . زیر عکس نوشته شده بود .

 

 

 

****************

 

 

کازاریوت دولت را در دست گرفت .

 

 

به گذارش خبرنگار پیام امروز دیروز هیات موقت دولت با انتساب کازاریوت به عنوان وزیر سحر جادو موافقت کردند . جناب آقای الستور مودی در گفتگویی با خبرنگار ما در تایید این خبر گفتند :

--   هیات موقت دولت بعد از تحقیقات فراوان به نفع دولت کارآگاهی کنت کازاریوت عقب نشینی کرد . هیات موقت دولت پس از بررسی های دقیق به این نتیجه رسید که جامعه جادوگری به یک قدرت نظامی نیاز دارد و از هم اکنون ... 

 

مشروح مصاحبه در صفحه 5

 

 

کنت کازاریوت :  جامعه به جادوی سیاه نیاز دارد .

 

جناب وزیر کنت کازاریوت در مصاحبه ای فرمودند :

--      ....        من نوید آینده ای بهتر را به شما می دهم . از نظر من جواب بدی را باید با بدی داد . قدرت گرفتن لرد سیاه به دلیل دل رحمی بیش از اندازه مقامات مسئول است . وقتی خانواده های ما شکنجه و یا کشته می شوند " ما باید به جای ترس بیشتر فکر انتقام باشیم . من به کمک شما ....

 

ادامه در صفحه 7

 

 

حکم وزارت خانه

 

1- به جامعه جادوگری هشدار می شود .

برای کنترل بیشتر و حفظ نظم و مبارزه با مرگخوران " از ساعت 8:00 شب به بعد بیرون آمدن از خانه برای تمامی افراد جامعه جادوگری ممنوع می باشد . از ساعت 8:00 شب " کارآگاهان مسئول بر قراری نظم عمومی هستند .

 

2- استفاده از طلسم های نابخشودنی و مرگ بار برای تمامی افراد به غیر از کارآگاهان ممنوع می باشد و مقامات با افراد خاطی برخورد می کنند .

 

3- به دروس رسمی هاگوارتز  " 10 واحد جادوی سیاه هم اضافه می شود .

 

4- کارآگاهان موظف هستند بدون هیچ رحمی در مقابل افراد مظنون از طلسم های نابخشنودی استفاده کنند .

 

5- حکم کار تمامی افراد وزارت خانه به صورت موقت در می آید . تمامی افراد تحت استخدام وزارت خانه " افراد مشتاق به همکاری با وزارت خانه و .... باید فردا ساعت 6:00 صبح در مقابل ستاد تایید همگانی حاضر شوند .

 

6- تمامی بررسی جرایم دوباره به طبقات زیر زمینی وزارت خانه منتقل می شود .

 

7- در تمامی جامعه جادو " تجمع بیش از هشت نفر ممنوع می باشد .

 

8- هری جیمز پاتر نیز که بی دلیل صاحب اداره قدرتمندی شده بود " از هم اکنون اخراج می شود . متاسفانه دیگر وزارت خانه قادر به پس گرفتن دستبند قدرت از وی نیست .

 

 

ادامه در صفحه 9

 

 

به گذارش خبر نگار پیام امروز " امروز دادگاه آرتور ویزلی رییس سازمان مبارزه با وسایل تقلبی متهم به کشتن اسکریم جیور وزیر اسبق سحر و جادو خواهد بود .

داد گاه راس ساعت 10:00 صبح در دادگاه شماره 9 بر گزار می شود . قاضی دادگاه " جناب آقای داویلیش و همچنین منشی دادگاه " خانم جولیا نورس " دادستان " جناب آقای تابمستون و همچنین وکیل مدافع جناب هری جیمز پاتر هستند . این واقع ...

 

ادامه در صفحه 10

 

 

حمله به وزارت خانه

 

به گزارش خبر نگار پیام امروز دیروز نزدیکای غروب عده دزدانه وارد وزارت خانه شدند . دستاورد این اتفاق دزدیده شدن یک پرونده فوق سری و همچنین نابودی کامل ساعت های زمان برگردان بود . نام پرونده هنوز توسط مسئولین فاش نشده .....

 

 

ادامه در صفحه 11

 

 

فردا گزارش کامل دادگاه آرتور ویزلی و همچنین زندگی نامه کنت کازاریوت را به چاپ می رسانیم .

 

 

****************

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1384/11/26ساعت 11:25 PM  توسط سیاوش درخشان  | 

نکته ها :
با درود فراوان

من چند روز را مسافرت بودم .

داستان را چهارشنبه می گذارم .

هر چه بهم بگویید حق می دهم . ولی کمی هم  دلتون به حالم بسوزه قبل از اینکه فحشم بدید .

جناب لرد گوستفسون هم ممنون که داستان را الکترونیک کردید .

داستان

از ایشان متشکرم که در سایت دیگری هم داستان من را گذاشتند .

به من یک میل بزن . اگه دوست داری با هم همکاری کنیم . جناب لرد گوستفسون . بدم نمی آید مدرییت وبلاگ را به شما واگذار کنم .

قربان شما

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 1384/11/23ساعت 4:41 PM  توسط سیاوش درخشان  | 

بخش اول - فصل اول - قسمت 8.2

بخش اول      :   تعتیلات تابستانی

فصل اول       :   پیرمرد خردمند

قسمت  8.2     :   هفته بسیار پر فراز و نشیب

 

 

هیچ کس به واقعیت نمی داند که لرد سیاه واقعا کی هست . من در کتاب های مختلفی دنبال اسمش " اصالتش و ... گشتم ولی بر خلاف گفتار های خودش * من آخرین بازمانده خاندان بزرگ سالازار اسلایترین هستم * هیچ سندی وجود ندارد که بگویید او از نسل سالازار اسلایترین کبیر است . تنها باز ماندگان اسلایترین بزرگ خانواده های آدام " گانت " بروفوسی " کرلئونه و لرد داکارت بودند . خانواده گانت ها که همگی مردند . آدام ها ناپدید شدند . بروفوسی ها هم در آزکابان هستند . کرلئونه ها به آمریکا تبعید شدند . لرد داکارت هم توسط نیکلاس فلامل کشته شد .

 

هری حدود ده صفحه دیگر را نیز خواند . تا رسید به :

 

همه اتفاقات بسیار سریع روی داد . حمله گرگینه ها افزایش یافته بود . کنگران ها بعد از مرگ گریندل والد  دست به شورش زدند . دیوانه ساز ها تولید مثل کردند . غول ها شورش کردند و به دهکده ها حمله کردند . در این میان لرد ولدمورت به جامعه قول امنیت را نوید داد . به یک ماه نکشید که ولدمورت با کمک گروهی که خود آنان را رهبری می کرد توانست جنگ را مغلوبه کند . محبوب ترین شخص در تمام بیریتانیا اینک لرد ولدمورت کبیر است . گروه پیروانش هم روز به روز گسترش پیدا می کند .

 

گذشت و گذشت تا من به هاگوارتز رفتم . دوستان خانوادگی ما از جمله لسترنج و خواهرش " دختر خاله ام بلاتریکس و ... در قطار نزد من بودند . از دوستانم جدا شدم و به سالن قطار رفتم . ناگهان دختر بسیار زیبایی از جلویم رد شد . لبخندی به من زد . نا خودآگاه ازش در خواست کردم چند لحظه با هم قدم بزنیم . سری تکان داد . کمی با هم قدم زدیم . ازش خواستم بیشتر هم دیگر را ببینیم . قبول کرد . من ازش پرسیدم که احتمال می دهد در کدام گروه بیفتد . اون هم با اطمینان گفت : گریفندور . از من پرسید که احتمالا کدام گروه خواهم افتاد . در درونم قوقایی برپا شد . با لکنت گفتم : نمی دانم . از دور پسری را دیدم که دارد به سمت ما می آید . موهایش بسیار نا مرتب بود .  

 

ناگهان در اتاق باز شد و رون و هرمیون به داخل اتاق دویدند . هر دو هم زمان هری را در آغوش گرفتند . رون محکم به پشت هری ضربه ای زد و گفت :

--    گل کاشتی پسر . جامعه سر حال آمده " اولین مبارزه پسری که زنده ماند .

هرمیون هم گفت :

--    هری باور کن من و رون هم می خواستیم با تو بیاییم . ولی فکر نمی کردیم که خودت تنهایی بروی . قبول کن که ما ترسیده بودیم ...

هری با نگاه خود " هرمیون را ساکت کرد . بلند شد و ایستاد . به سمت در حرکت کرد . بعد با نگاهش به رون و هرمیون فهماند دنبالش بروند .

 

آن شب شام " به خوبی گذشت و اتفاق خاصی نیافتاد . همه با احتیاط صحبت می کردند که مبادا دوباره هری به آنها تندی کند . هری به سمت اتاقش رفت . بعد تعریف اتفاقات برای تابلوی دانبلدور به رختخواب رفت . کمی به اتفاقات فکر کرد و ....

 

 

رو به روی هری زن بسیار زیبایی ایستاده بود . اتاق بزرگ " مجلل و ترسناک بود . زن کمی نزدیک شد و گفت :

--    تام " خواهش می کنم بیرونم نکن . من باید باهات صحبت کنم  .

هری با انزجار سری تکان داد و با حرکت دستش تمام درهای ورودی اتاق بسته شد . آن زن در حالی که گریه می کرد جلو آمد " زانو زد و لبه ردای هری را بوسید . هری در حالی که هیچ احساسی نداشت " دستش را جلو برد و سر زن را نوازش کرد . چند لحظه فقط با صدای آهسته گریه آن زن گذشت . بعدش هری گفت :

بلند شو . من تو رو بخشیدم کارولین . کارولین بلند شو که الان مهمان های من خواهند رسید .

کارولین از جای خود بلند شد و بر روی صندلی کنار هری نشست . در همان لحظه چند نفر وارد اتاق شدند . پسر جوانی که بسیار خوشحال بود جلو آمد و با احترام گفت :

--    سروم . مهمان ها آمدند . اجازه شرف یابی دارند ؟

هری هم با سرخوشی گفت :

تشریف بیاورند .

پسر جوان بیرون رفت و بعد از چند لحظه با حدود پنج زن و سه مرد وارد اتاق شد . همه آنها اشراف زاده بودند . شنل های خودشان را به دور بدنشان پیچیده بودند . همگی صورتی رنگ پریده اما زیبا داشتند . پسر جوان با صدای نسبتا بلندی گفت :

--    عالی جنابان :

 

کنت هایریس

دوک ژنغو

بارون کورمبک

دوشیزه ناتالیا

بارونس سرفیکافگوس

همشهری دوشیزه بیهایور

کنتس نیکتوتی

دنتس فاگینی

 

هر هشت نفر هم زمان ادای احترام کردند و همان مرد دوباره اعلام کرد :

 

--    و در آخر   جناب لرد ولدمورت کبیر  بزرگترین لرد سیاه و جادوگر قرن .

 

هری هم با سرخوشی برای آنها سری تکان داد و گفت :

خواهش می کنم بفرمایید بنشینید .

بعد رویش را به سمت همان پسری کرد که در ابتدا مهمانان را استقبال کرده بود و گفت :

--    دورینت برای ما نوشیدنی بیاور . تنها افرادی که می توانند حضور داشته باشند " خودتی " کارولین " آنتونین دالاهوف " گیدیون و فابیان پریوت هستند .

بعد از رفتن افرادی که باید می رفتند " هری شروع به صحبت کرد :

دوستان من از آخرین دفعه ای که می بینمتون تقریبا هفده سال می گذرد . فکر کنم همه شما مطلع باشید که در طول این زمان من حدود سیزده سال وجود ظاهری نداشتم . مطمئن هستم که همه می دونید که من توسط هری پاتر به این تبعید سیزده ساله محکوم شدم . ولی با قدرت های فروانی که داشتم دوباره توانستم که نزد شما باز گردم .

البته من برای بازگو کردن این مطالب شما را به اینجا دعوت نکردم . اگر آخرین ملاقاتمان یادتان باشد " من داشتم شما را برای همکاری قانع می کردم . حالا دیگر حوصله قانع کردن ندارم . احتمالا در طول این مدت شما به پیشنهاد من فکر کرده اید . حالا دلم می خواهد جواب شما را بشنوم .

سکوتی رعب انگیز بعد از حرف های تهدید آمیز هری به وجود آمد . همه مشغول نوشیدن نوشیدنی بودند . هری هم با نگاه خیره خودش همه را معذب می کرد . بعد از چند دقیقه بارونس سر فیکافگوس گفت :

--    جناب لرد " فکر کنم احتمالا می دانید که در کتاب اجدادی و باستانی ما همکاری با جادوگران و مشنگ ها منع شده است ؟

هری سری تکان داد . بارونس ادامه داد :

--    پس چرا شما به این مسئله اصرار می ورزید ؟

هری به دورینت نگاهی کوتاهی کرد و بعد گفت :

چون من می خواهم  مانند هشت هزار سال پیش کابینه انجمن نظام سیاه را بر قرار کنم . در ضمن شما به من احتیاج دارید . همان طوری که من به شما احتیاج دارم .

دوک ژنغو گفت :

--    جناب لرد . شما دارید زیادی بلند پروازی می کنید . شنیده ام شما به تازگی ملکه طبیعت را مطیع خود کرده اید . درست نمی گویم ؟

هری با لبخندی که بی رحم بودنش را نشان می داد گفت :

درسته دوک عزیز . ولی فقط یک اشکال کوچک پیش آمد .

تامل هری رعب انگیز شده بود که دوشیزه ناتالیا پرسید :

--    چه اشکالی به وجود آمد جناب لرد ؟

هری با لبخند تهدید آمیزی گفت :

هیچی اشکالی پیش نیامد . فقط ملکه عوض شد و من هنوز موفق نشدم این یکی را مطیع خود کنم .

هیچ صدایی از جمع در نمی آمد . همه می دانستند که فقط وقتی ملکه عوض می شود که ملکه قبلی به هر عللی نابود شده باشد . ملکه قبلی بسیار جوان بود . چون فقط ده سال بود که ملکه شده بود . عمر ملکه ها تقریبا هزار سال است . تقریبا همه نتیجه گیری کرده بودند که ملکه کشته شده است و این فکر مو را بر تن تمام حضار سیخ کرد . بعد از مدتی بلاخره بارون کورمبک به خود جرات داد و پرسید :

--    جناب لرد احیانا که ملکه کشته نشده ؟

هری با رضایت سری از روی تائید تکان داد . بارون آب دهنش را غورت داد و پرسید :

--    به دست غوم خاص یا شاید هم به دست غوم های دیگر . اصلا شاید به دست هم نوعانش کشته شده باشد . این طور نیست ؟

هری به علامت منفی سری تکان داد . تمامی حضار وحشت کرده بودند . بار دیگر بارون با انزجار گفت :

--    جناب لرد امیدوار هستم نخواهید بگویید که شما ...

هری با صدای وحشتناکی قهقه زد و گفت :

درست حدس زدید . من خودم به شخصه اون را کشتم . چون کارهایی را که می خواستم انجام نداد . همچنین آموزش های لازم را نیز به من نداد . بی فایده شده بود . من هم راحتش کردم .

جو اتاق از آن جو نسبتا صمیمی اول به جوی " مملو از وحشت تبدیل شده بود . همه حرکات اضافه پیدا کرده بودند . برخی عرق از پیشانیشان پاک می کردند . دنتس فاگینی در حالی که آماده گریه کردن بود  " گفت :

--    جناب لرد شما چی کار کردید ! مگه نمی دانستید با کشتن ملکه ...

هری با صدای بلندی گفت :

ساکت . موضوع را عوض نکنید . من فقط یک بار دیگر به شما پیشنهاد همکاری می دهم . اگر این بار هم پیشنهاد لرد ولدمورت را رد کنید ...

هری مکثی کرد و با صدای ملایمی گفت :

اون وقت جزو دشمنان من محسوب می شوید . 

همه آنها معنی این تهدید مستقیم را درک کرده بودند . بعد از مدتی آنها همه همکاری با لرد ولدمورت را قبول کردند . همگی با هم دست دادند . در این زمان همشهری دوشیزه بیهایور با صدای محکمی گفت :

--    جناب لرد فقط شما باید چند مطلب را بدانید .

اول اینکه ما آزادی عمل می خواهیم . افراد ما باید حسابی تغذیه شوند و من ترجیح می دهم که شما و افرادتان مسئول تهیه غذای افراد ما باشید .

هری با سرش موافقتش را اعلام کرد . دوشیزه ادامه داد :

--    دونستن این مسئله که هری پاتر واقعا چه شخصیتی است و چرا شما دیگر به دنبال نابودی اون نیستید ؟

همه ساکت شده بودند و منتظر جواب لرد سیاه بودند . هری بعد از کمی تفکر گفت :

هری پاتر یک پسر با قدرت بیش از حد زیاد است . شخصیت ساده " گندزاده دوست و احمق دارد ....

لرد ولدمورت تقریبا از دید خودش هری را برای آنها ترسیم کرده بود .

....  و همان طوری که گفتم اون یک سانتیکلوس ساخت یافته است . قدرت های زیادی دارد و همین باعث نابودی خودش می شود . اون رکتانگولار می شود و خودش تا چند وقت دیگر باعث نابودی خودش می شود .

 

ناگهان هری در حالی که عرق سرد بر روی پیشانیش نشسته بود " از خواب پرید .

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 1384/11/23ساعت 4:37 PM  توسط سیاوش درخشان  | 

نکته ها :
با درود فراوان

دوستان عزیز   دارک پاتر و همسرش   مادر بزرگ و پدر بزرگ هری هستن یعنی مادر و پدر جیمز .

نقش رون و هرمیون کم نمی شود .

قدرت هری بی جهت نیست .

با تشکر تا فردا

پاینده ایران

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1384/11/12ساعت 12:24 PM  توسط سیاوش درخشان  | 

لینک تو لینک

لطفا فقط در این پست لینک بگذارید . هفته دیگر این لینک ها را وارد وبلاگ می کنم .

این پست فقط لینک ....... پست قبلی آزاد

2 نوشته شده در  سه شنبه 1384/11/11ساعت 1:2 AM  توسط سیاوش درخشان  | 

نکته ها :
با درود خدمت دوستان عزیز

اول از همه بگم قسمت بعدی را در روز پنج شنبه همین هفته خواهم گذاشت .

از دوستان هم به خاطر نظراتشان متشکر هستم .

در جواب دوستان خوبم :

۱-  من در آوردن شخصیت ها و ... روند خاصی را دنبال می کنم . اگر یک مدت بهشون اشاره نکنم دلیل بر فراموش کردن آنها نمی شود .

۲- دوست خوب من نگران نباش . نقش رون و هرمیون کم رنگ نمی شود .

۳- دوست عزیز       اسم لارنگ      را من از کتاب هری پاتر و جدال دو وارث  بر نداشتم . اگر باور نمی کنی به تاریخ روز پست ها نگاه کن ببیین کی اول این اسم را استفاده کرده است .

۴- دوست خوبم جناب لرد لرد گوستفسون من همیشه یاد شما هستم . به هر حال شما و کمیا خان از افرادی هستید که از اول با من بودید ولی من که به سایت شما سر زدم به صورت فایلی بود برای همین نتوانست برایت لینک بگذارم . اگر من اشتباه می کنم دوباره لینکت را برای من بگذار .

۵- دوست خوبم علت وحشی شدن هری ( البته به قول خودت ) را خواهی دریافت .

از دوستان عزیز هم تقاضای انتقاد دارم . چون به روند زیبا تر شدن داستان کمک خواهد کرد .

قربان شما سیاوش

2 نوشته شده در  سه شنبه 1384/11/11ساعت 0:59 AM  توسط سیاوش درخشان  | 

بخش اول - فصل اول - قسمت 8.1

 بخش اول      :   تعتیلات تابستانی

فصل اول       :   پیرمرد خردمند

قسمت  8.۱     :   هفته بسیار پر فراز و نشیب

 

 

هری تازه داشت منظور اسلاگهورن را می فهمید . با کمی تفکر پرسید :

حالا من از کجا باید بفهمم که اون هری " از آینده من آمده است یا اینکه یک مرگخوار است ؟

اسلاگهورن که کاملا اشتیاق خود را به دست آورده بود " گفت :

--    به نکته مهمی اشاره کردی هری . بگذار یک خاطره برات تعریف کنم . می دونی که وزیر های سحر و جادو بسیار قدرتمند تر از دیگران هستند ؟

هری سری تکان داد و اسلاگهورن ادامه داد :

--    یادم می آید زمانی که 7 یا 8 سال بیشتر نداشتم کنت دگارد نخست وزیر وقت بود . جناب کنت بسیار قدرتمند بود . به طوری که جادوگر سیاه آن زمان لرد آیواس قدرت جولان دادن زیادی نداشت . لرد آیواس پس از تفکر بسیار دریافت که اگر بتواند فقط پنج ثانیه سریع تر از کنت عمل کند می تواند کنت را شکست دهد . بعد از مدتی نقشه شیطانی کشید . با معجون مرکب پیچیده خودش را به شکل کنت در آورد و در مقابل کنت ظاهر شد . سرعت عمل جناب کنت همیشه به حدی بالا بود که حتی کسی نمی توانست از پشت بهش صدمه بزند . ولی گول لرد را خورد و با دیدن خودش شکه شد و عکس العمل نشان نداد و لرد هم که همین چند ثانیه را می خواست کنت را کشت .

هری به لرد آیواس فکر می کرد . بسیار حقه کثیفی زده بود . درست مانند اسنیپ در مقابل بزرگترین جادوگر قرن .

--    ... بله و به این صورت لرد آیواس قدرت را در دست گرفت . حالا می خواهم بدونم با این چیزایی که تعریف کردم اگر تو در مقابلت خودت ظاهر شود چی کار می کنی ؟

هری کمی فکر کرد و بعد گفت :

بدون هیچ تاملی طلسم پرفارک توت  ( این طلسم تمام بدن را قفل می کند . تنها قدرتی که برای فرد طلسم شده می ماند قدرت تکلم است .  ولی قدرت اجرا طلسم ازش گرفته می شود . ) را روش اجرا می کنم . بعدش چوبدستیش را ازش دور می کنم و ازش چند سوال که فقط خودم جوابش را می دانم می پرسم . اگه خودم بودم " آزادش می کنم . در غیر این صورت ...

اسلاگهورن گفت :

--    خوبه . ولی پیشنهاد می کنم که فقط به سوال کردن ازش " اکتفا نکنی . از یک طلسم باید استفاده کنی . با این طلسم می توانی متوجه شی خودت هستی یا نه ؟

اسلاگهورن پس از مکثی گفت :

--    این طلسم به قدرت زیادی نیاز دارد . باید بتوانی انرژی جادویی خودت را افزایش دهی . وقتی این طلسم را روی کسی اجرا کنی اگر تغییر شکل داده شده باشد برای چند لحظه بدنش تشنج شدیدی می کند و به شکل اصلی خودش در می آید . ولی اگر تغییر شکل نداده باشد اصلا متوجه نمی شود که طلسم بهش برخورد کرده است .

ناگهان هری صدای جیغی شنید . به پشت سرش نگاه کرد و خانم ویزلی را دید . خانم ویزلی در حالی که گریه می کرد به طرف هری می آمد .

--    هری " هری اصلا ناراحت نباش . ببین بیل را هم گری بک گاز گرفته . لوپین هم گرگینه است ولی ما هیچ مشکلی باهاشون نداریم ...

هری به سرعت گفت :

خانم ویزلی من حالم خوبه و گرگینه نیستم . من را یک ققنوس نجات داد .

خانم ویزلی در حالی که متعجب بود " گفت :

--    فاوکس نجاتت داد ؟

هری هم گفت :

نه خانم ویزلی . لطفا دیگر از من سوال نکنید که خسته شدم از تعریف کردن .

خانم ویزلی که از این رفتار هری جا خورده بود " گفت :

--    صبحانه آمده است بیا بچه ها هم منتظرت هستن .

هری هم سری تکان داد و گفت :

شما بروید من هم می آیم . لطف کنید و این حرفایی که به شما گفتم را به بقیه هم بگویید که دوباره از من تعریف وقایع را نخواهند .

بعد از رفتن خانم ویزلی اسلاگهورن پرسید :

--    هری مثل اینکه حالت خوب نیست . ادامه کلاس را برای فردا می گذاریم .

بعد از آن اسلاگهورن نگاه عجیبی به هری کرد و از اتاق خارج شد . هری هم بر روی مبل راحتی نشست و کتابچه مربوط به غارتگران را از جیبش در آورد و مشغول مطالعه شد .

 

به کتاب جادویی غارتگران خوش آمدید . غارتگر عزیز شما باید بدانید که این یک کتاب عادی نیست و قدرت های فراوانی دارد ...

 

 

من سیریوس بلک هستم . خانواده من نسل اندر نسل در جادوی سیاه غوطه ور بودند . ولی من هیچ علاقه به آنها ندارم . خانواده ام به من اصرار می کنند که از همین الان با لرد سیاه پیمان ببندم . ولی من زیاد مشتاق به این کار نیستم . لرد سیاه بسیار جادوگر بزرگی است . حدود بیست سال قبل از تولد من لرد سیاه ظهور کرده بود . او با شعار اصالت اندیشی و ایده های مربوط به آن روزانه خود را محبوب تر از روز پیش می کند . همین چند روز پیش بود که در سخنرانی خود مربوط به بقای جادو گفت :

 

.... به نظر من باید ما از یک روش سیستمی شروع کنیم . باید اول مشنگ زاده ها را به هاگوارتز فرا نخوانیم . بدین صورت تعداد آنها کمتر می شود . بعد از آن باید با کلاس های توجیحی جوانان را قانع کنیم که وصلت با افراد مشنگ جز دردسر و حفظ نکردن مرام نامه جادویی کار دیگری نیست ....

 

لرد سیاه طرفدار های زیادی پیدا کرده است . برادر کوچکم ریگولوس هم شدیدا از جناب لرد حمایت می کند و در رویاهایش خودش را دست راست لرد سیاه می بیند . ولی چند تا مسئله برای من روشن نشده است .

 

چگونه کسی می تواند در جادوی سیاه پیشرفت کند به طوری که لرد سیاه و ارباب سیاه شود ولی به فکر جامعه جادویی باشد ؟ مگر کسی می تواند هم بد باشد و هم خوب . در کتاب تاریخ تمدن جادویی بریتانیا خواندم که کثیف ترین و پلید ترین جادوگر ها می توانند لقب لرد سیاه و ارباب سیاه را ازان خودشان کنند و همیشه این لقب به صورت انتسابی از طرف وزارت خانه به جادوگری داده می شد که بسیار در جادوی سیاه خطرناک شده باشد و دردسر درست کند . ولی لرد ولدمورت خودش با پای خودش به وزارت خانه رفت و آزمون جادوی سیاه داد . بعد از آن وزارت خانه این لقب را به او داد . خودش که می گوید من تحول این لقب هستم . من با علم خودم به جامعه جادویی کمک خواهم کرد ....

 

 آرشیو روزنامه ها را که مطالعه می کردم " نکته جالبی توجهم را جلب کرد . اون نکته این بود که یک ماه بعد از ظهور لرد سیاه " قتل و شکنجه و گم شدن ها و .... و مشکلات برای وزارت خانه شروع شد . ولی در این سی سال وزارت خانه به نتیجه نرسیده است . حتی نتوانسته است سر نخ به درد بخوری پیدا کند ولی چون این اتفاقات حداکثر هفته دوبار رخ می دهد یک مسئله عادی شده است . ولی با مطالعه بیشتر و چیدن اسم مقتولین متوجه شدم که اکثر مقتولین افرادی بودند که به مخالفت به لرد سیاه برداختند . این مسائل را جرات ندارم برای کسی بازگو کنم .

 

در حال حاضر تنها مخالفان علنی لرد سیاه آلبوس دامبلدور " روبرت لارنگ " بارتیموس کراوچ " الستور مودی " رابینسون کرو " خانواده آدام ها " بارون تفوت " مینروا مک گونگال " دارک پاتر و همسرش " مایکل لانگ باتم و ....  هستند . هوریس اسلاگهورن هم باهاش مخالفتی نکرده ولی در بین چهره های با نفوذ جامعه از لرد سیاه طرفداری هم نکرده است ....   

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 1384/11/11ساعت 0:27 AM  توسط سیاوش درخشان  | 

نکته ها :
با درود .

دوستان عزیز واقعا شرمنده هستم .

قسمت جدید را دوشنبه عصر آپ می کنم .

در این فصل غیبت خودم را جبران می کنم .

چشم از این به بعد هم روز آپ را مشخص می کنم .

قسمت قبل هم اگر دوست داشتید یک بار دیگر هم بخوانید چون یک سری چیزها بهش اضافه کردم .

با تشکر سیاوش

پاینده ایران

2 نوشته شده در  جمعه 1384/11/07ساعت 12:54 PM  توسط سیاوش درخشان  |