|
هری پاتر و انجمن نظام سیاه
کتاب هفتم هری پاتر به نوشته سیاوش درخشان
|
|
|
بخش اول - فصل اول - قسمت 7.4 |
|
|||
|
فصل اول : پیرمرد خردمند قسمت 7.4 : وکیل مدافع 17 ساله هری به بازویش نگاه کرد . اثر زخم گری بک داشت از بین می رفت . دستش را بلند کرد و سر ققنوس را نوازش کرد . به آرامی گفت : فاوکس . نمی دونم چه طوری ازت تشکر کنم . -- در حال حاضر حالت چه طور است ؟ هری ناگهان از جایش پرید . به پشت سرش و به صاحب صدا خیره شد . فردی که هری می دید " مرد بسیار عجیبی بود . احساس می کرد که در مقابل یک پرنسس قرار دارد . مرد یک فراگ بسیار شیک مشکی رنگ با آستر سرمیه ای در یقه و سر آستین پوشیده بود . پیراهن انگلیسی به تن داشت . یک برنا سرمیه ای هم به یقه اش بسته بود . ( برنا یک دستمال گردن سفت و ضخیم انگلیسی است با چین های متعدد و بر روی پیراهن به وسیله یک سنجاق کوچک متصل می گردد . ) یک کلاه سیلندری و یک شنل یقه شیطانی به تن داشت . سر عصایی که در دست داشت یک کبری خشمگین بود . هری ناخود آگاه گفت : فاوکس پیش شما چی کار می کند ؟ مرد با آرامش جواب داد : -- اون فاوکس نیست . اسمش فیمادا است . بعد از آن مرد شروع به حرکت کرد و در مقابل هری بر روی صندلی نشست . مرد گفت : -- اسم من آرتیموس آدام شانزده ام است . ما جزو خانواده های مار زبان هستیم که فقط چند نفری هستند که بدونن ما واقعا وجود داریم . هری تازه متوجه شد که هر دو دارند به زبان مارها صحبت می کنند . هری پرسید : یعنی شما از خاندان سالازار اسلایترین هستین ؟ آدام با لبخند شیطانی جواب داد : -- بله مار زبان ها همشون از نسل سالازار اسلایترین هستند . هری با رضایت گفت : ولی من یک مورد نادر به حساب می آیم . من از نواده گودریک گریفندور هستم . لبخند آدام پهن تر شد و گفت : -- بله قبول دارم " تو خیلی نادر هستی . تو از نسل هر چهار بنیان گذار هاگوارتز هستی . ولی اگر دقیق حساب کنیم تو حدود 40 % از طرف سلازار بزرگ هستی و از بقیه بنیان گذاران " تقریبا هر کدام 20 % . هری که از این اطلاعات جدید شکه شده بود " گفت : شما دارید اشتباه می کنید " من .... آدام گفت : -- فقط یک سانتیکلوس ساخت یافته هستی . خب آقای پاتر بهتر است به منزل بروید . من بعدا با شما تماس خواهم گرفت . بهتر است تمامی سوال های خود را بگذارید برای بعد . فقط باید به من یک قول بدهید که راجب این ملاقات با کسی صحبت نکنید . هری گفت : اما ... ولی ناگهان احساس کرد دارد پرواز می کند . اما پرواز نبود . پس چی بود ؟ در یک لحظه پاهایش بر روی زمین قرار گرفت . به اطراف نگاه کرد . جلوی خانه اش ایستاده بود . تازه صبح شده بود که البته از شدت مه روشنایی چندانی از آن ساطح نمی شد . به درون خانه رفت . به آشپزخانه رفت . بر روی میز یک جغد خاکستری نشسته بود که پیام امروز را با خود آورده بود . هری پیام امروز را باز کرد و مشغول خواندن شد . **************** اولین مبارزه هم توسط فرد برگزیده انجام شد به گذارش خبرنگار پیام امروز دیروز نزدیکای غروب گروهی از گرگینه های ماورای وحشی شده به رهبری گری بک به دیاگون حمله کردند . به دلیل مقاومت افراد وزارت خانه گرگینه ها به گروگان گری دست زدند . در لحظاتی که همه نا امید شده بودند ناگهان هری جیمز پاتر ظاهر گشته و در جنگ سختی که با هری پاتر داشتند " دو گرگینه و همچنین گری بک کشته شدند . متاسفانه در حادثه دیروز آرمیدا لارنگ دختر 8 ساله آقای مایکل لارنگ توسط گرگینه ها گاز گرفته شد . مشروح حادثه در صفحه 5 وکیل مدافع 17 ساله به گذارش خبر نگار پیام امروز دو روز دیگر تا دادگاه آرتور ویزلی رییس سازمان مبارزه با وسایل تقلبی متهم به کشتن اسکریم جیور وزیر اسبق سحر و جادو خواهد بود . در روز قبل هری پاتر به وزارت خانه آمد و خودش را به عنوان وکیل مدافع آقای ویزلی معرفی کرد . از این حرکت هری پاتر همه متعجب شده . خبری دیگر حاکی از این است که صبح همان روز هری پاتر به آزکابان رفته بود و با زندانی آرتور ویزلی ملاقات کرده است . هری پاتر در دفاع از کار خودش گفت : -- من با بررسی های متفاوت شواهدی بدست آوردم که می توانم بی گناهی آقای ویزلی را ثابت کنم . از این قبیل حادثه ها در سالهای پیشین هم رخ داده است " که متاسفانه به علت عدم تحقیق کامل و دقیق به نتیجه مطلوب نرسیده است و بی گناهان هر بار محکوم شدند . من می خواهم این بار جلوی اهریمن شیطانی کشتار توسط افراد بی گناه را بگیرم . ادامه در صفحه 7 حکم دفتر کاراگاهان برای مبارزه بیشتر به گذارش خبر نگار پیام امروز الستور مودی ملقب به چشم باباقوری رییس دفتر کارآگاهان و همچنین رییس هیات دولت موقت پس از رسیدن خبر قتل گرگینه ها به دست هری پاتر حکم شماره 802 مبارزه با جادوگران سیاه خطرناک را این چنین صادر کرد . کلیه کاراگاهان و افراد وزارت خانه مجاز به استفاده از طلسم های سیاه و غیر قانونی بر علیه جادوگران سیاه هستند . این طلسم ها شامل طلسم های نابخشودنی نیز می باشد . همچنین افراد جامعه جادوگری فقط در موارد خطر اجازه استفاده از این طلسم ها را دارا می باشند . با افراد خاطی نیز که از این اجازه نامه سو استفاده کنند به شدت برخورد خواهد شد . همچنین لیست جوایزی برای جامعه جادو تعیین می شود . کارآگاهان -- با کشتن هر جادوگر سیاه متهم به مرگخوار بودن " مبلغ 1000 گالیون و با دستگیر کردن آنها مبلغ 250 گالیون دریافت خواهند کرد . با نابود کردن یک دیوانه ساز .... کارمندان وزارت خانه -- با کشتن جادوگران سیاه متهم به مرگخوار بودن مبلغ 50 گالیون و با دستگیر کردن آنها مبلغ 250 گالیون دریافت خواهند کرد . با .... افراد جامعه جادوی انگلستان -- با کشتن جادوگران سیاه متهم به مرگخوار بودن مبلغ 200 گالیون جریمه خواهند شد ولی به حبس در آزکابان محکوم نخواهند شد . با دستگیر کردن آنها مبلغ 20 گالیون و با لو دادن محل آنها مبلغ 200 گایون و با ساختن هر سپر مدافع بر علیه دیوانه سازها مبلغ 100 گالیون و با اجرای هر طلسم بیهوشی بر روی گرگینه ها و بعد خبر کردن مامورین مبارزه با گرگینه ها مبلغ 500 گالیون را ازان خود خواهند کرد . با ... این تصمیم و حکم بسیار شبیه حکم جناب آقای بارتیموس کرواچ رییس اسبق اداره مجازات های جادویی بود که در بیست و دو سال پیش به اجرا در آوردند ولی فقط با این فرق که جناب کرواچ بر روی کشتن مرگخواران تاکید فراوان داشتند ولی ما در حال حاضر می ببینیم که جناب رییس الوزرا آقای الستور مودی .... ادامه در صفحه 7 *************************** کریچر ... کریچر بیا دیگه ... کریچر با صدای پاقی ظاهر شد . تعظیمی کرد و گفت : -- اوه " ارباب تشریف آوردند . ما همه برای شما ناراحتی کرد . گفتند که گری بک شما گاز کرده .... هری با صدای بلندی گفت : ممنونم کریچر . من الان گشنمه . اون دفترچه را که بهت دادم بهم بده و بگو ببینم اینجا چه خبر بوده است ؟ کریچر در حالی که برای هری غذا آماده می کرد " گفت : -- دوستان ارباب بسیار ناراحت هستند . همه فکر می کنند که شما یک گرگینه شده اید . هری پس چند لحظه تفکر به این نتیجه رسید که بهتر است الان کتابش را بخواند . کتابچه غارتگران باز کرد و مشغول خواندن شد . به کتاب جادویی غارتگران خوش آمدید . غارتگر عزیز شما باید بدانید که این یک کتاب عادی نیست و قدرت های فراوانی دارد .... -- هری چه خوب شد که برگشتی ! ببینم واقعا گری بک تو رو گاز گرفته است ؟ اسلاگهورن در حالی که سعی می کرد خودش را شاد نشان دهد " این سوال را با درد فراوانی پرسیده بود . هری گفت : یک ققنوس من را نجات داد . من درست هیچیی بخاطر نمی آورم ولی یادمه که داشت روی بازوم اشک می ریخت . اسلاگهورن چند لحظه ای به هری خیره شد . ناگهان به طرف هری هجوم آورد و بغلش کرد . هری که از این حرکت اسلاگهورن جا خورده بود " نتوانست چیزی بگویید و ترجیح داد استخوانهایش زیر فشار و سنگینی بازوان اسلاگهورن خورد شود . خیلی زود اسلاگهورن به خودش مسلط شد و گفت : -- پس تا کسی از خواب بیدار نشده است بدو برویم اولین جلسه کلاس را تشکیل بدهیم که خیلی عقب افتاده ایم . با توجه به چیزایی که در این چند روز ازت دیدم و شنیدم احساس می کنمکه هر چه سریعتر باید قدرت کنترل توانایی هایت را پیدا کنی . قبل از اینکه هری بتواند اعتراضی بکند " اسلاگهورن دست هری را گرفت و با خودش برد به اتاق دوئل . اسلاگهورن شروع کرد : -- هری اولین درسی که باید یاد بگیری . همیشه آماده دیدن خودت باش . هری با چشمان از حدقه بیرون زده به اسلاگهورن نگاه می کرد . اسلاگهورن ادامه داد : -- در ضمن من را در کلاس ها هوریس صدا بزن . خب داشتم می گفتم . ببین هری آمادگی دیدن خودت را داشته باش . مثلا اگر یک هری دیگر همین الان از در اتاق وارد شود " چی کار می کنی ؟ هری پس از کمی تفکر گفت : خب من فکر می کنم که اون یک مرگخوار است و تصمیم به نابودی آن می گیرم . اسلاگهورن در حالی که به نظر می رسید نا امید شده است " گفت : -- نه هری . تو فرضا توسط معجونی به گذشته برگشتی . حالا گذشته خودت " خودت را نابود می کند . |
|||||
|
|||||
|
|
بخش اول - فصل اول - قسمت 7.3 |
|
|||
|
بخش اول : تعتیلات تابستانی فصل اول : پیرمرد خردمند قسمت 7.3 : وکیل مدافع 17 ساله هری فریاد زد : آواداکداورا !!! روکوود به سرعت زیادی غیب شد و چند متر آن طرف تر ظاهر شد . طلسم نیلی رنگی به سمت هری فرستاد . مار دور هری به راحتی طلسم را بلعید . ناگهان روکوود به شدت عصبی شد و گفت : -- صبر کن ببینم . این امکان ندارد . تو خیلی نیرومند شدی . هم طلسم ها را به زبان مارها می گویی و هم .... اون مار .... روکوود به سرعت به خودش آمد و چوبدستیش را حرکتی داد . طلسمی را که دو سال پیش بر روی هرمیون اجرا کرده بود را به سمت هری فرستاد . مار حمله کرد که آن طلسم را بگیرد ولی در کمال تعجب هری آن طلسم از بدن مار رد شد و به هری برخورد کرد . هری محکم به زمین برخورد کرد . هنوز بهوش بود ولی قدرت هیچ گونه حرکتی را نداشت . روکوود داشت بهش نزدیک می شد . هری به آرامی به اطراف نگاه کرد . مار هم مثل خودش روی زمین افتاده بود و در حال محو شدن بود . هری احساس کرد دارد به مرگ نزدیک می شود . نور های عجیب و قشنگی از دور می دید که با سرعت داشت به طرفش می آمد . دیگر قدرت باز نگه داشتن چشم هایش را نداشت . **************************** -- ارباب من خودم دیدم . اون واقعا یک سانتیکلوس است . اون به حدی قدرتمند شده بود که طلسم ها را به زبان پاراسل می گفت . واقعا قدرت و سرعت طلسم هایش باور کردنی نبود . طلسم سبزی به طرف من فرستاد . مطمئن نیستم ولی فکر کنم آواداکداورا بود . طلسم به حدی قوی بود که من از درست کردن سپر محافظ صرف نظر کردم و آپارات کردم . بعدش یکی از طلسم های من را اون مار بلعید . من هم طلسم شوم سیاه را به طرفش فرستادم . باور کنید ارباب " در جا بیهوش نشد !!! چند لحظه ای طول کشید تا بیهوش شد . بعدش هم اون ققنوس لعنتی قبل از اینکه دست من بهش برسد با خودش بردش . ضربان قلب بیشتر شد . هری با صدای خشنی گفت : از اول تعریف کنید ببینم دقیقا چه اتفاقی افتاده است . جادوگران اطراف به لرزه افتادند . یکی از گرگینه ها جلو آمد و گفت : -- ارباب گری بک حدود هشت نفر از گرگینه ها را احضار کرد و گفت که به دیاگون حمله می کنیم . بعد از ورود به دیاگون " مامورین وزارت خانه به سرعت به آنجا آمدند ما هم بچه ای را گرگان گرفتیم و در جای امنی اسکان گرفتیم . گری بک آمد تا گروه کمک بیاورد . اولیور بچه اش را گاز گرفت . ناگهان دیدم از پشت سرمان در جای که طلسم ضد آپارات دارد " پاتر بیرون آمد و با طلسم سبز بسیار بزرگی اولیور را کشت . طلسم به حدی قوی بود که اولیور به وسط میدان پرتاب شد . تا آمدیم به خودمان بجونبیم با طلسم عجیب دیگری تاتار را مسدوم کرد . تاتار به شدت از بدنش خون رفت و مرد . بعدش گروه نجات آمد . در این وسط گری بک سریع رفت و پاتر را گاز گرفت . پاتر هم طلسم شکنجه گر را روی گری بک اجرا کرد . بعدش هم طلسم زرد رنگی را اجرا کرد . با اینکه دیگر به گری بک توجهی نداشت و چوبدستیش هم طرف دیگری بود گری بک عذاب می کشید . حتی بیشتر از قبل . طلسم زرد رنگ عین زنجیری دورش می چرخید . بعدش اتفاق عجیب دیگری افتاد . دیوانه ساز ها فقط توسط نگاه پاتر فرار کردند . بعدش پاتر گری بک را کشت و با روکوود درگیر شد که خودش ماجرا را گفت . ناگهان هری با عصبانیت از جایش بلند شد . تمام افراد حاضر در سالن به لرزه افتادند . هری با صدای بی روحی گفت : گری بک نمرده است . اون با روش خاصی از مرگ فرار کرده است . در مورد پاتر هم باید بهتون بگم که .... ناگهان هری از خواب بیدار شد . سعی کرد دوباره بخوابد و ادامه خواب را ببیند ولی منظره دیدن ققنوس باشکوهی که در کنارش بود و داشت آهسته بر روی کتفش اشک می ریخت " او را از این کار منصرف کرد . |
|||||
|
|||||
|
|
نکته ها 2 : |
|
|||
|
به نام آب و خاک ایران با عرض درود . دوستان عزیز اول برم سر پست های شما . از اینکه دوستان محبت می کنند واقعا ممنون هستم . در جواب دوست خوبمان آقای رضا : گرگینه ها انسان هایی هستند که توسط یک گرگ گاز گرفته شده اند . این افراد خوی وحشی و درنده ای می گیرند . از هر سه تا گرگینه ( به گفته لوپین ) فقط یکی می تواند بر وحشی گریش غلبه کند . مانند خود لوپین . این افراد در آخر هر ماه " بهتر بگویم در زمانی که قرص ماه کامل می شود به گرگینه تبدیل می شوند و میل زیادی برای گوشت انسان دارند . ولی اکثر گرگینه تحت فرمان ولدمورت و رهبری گری بک بسیار درنده تر شده اند . طوری که اگر زمان گرگینه شدنشان نباشد باز میل به گاز گرفتن دارند . در آخر کتاب شاهزاده دورگه دامبلدور به گری بک می گوید : آیا درست فهمیدم که حالا دیگر حتی بدون بدر کامل ماه هم حمله می کنی ؟ این خیلی غیر عادیه ... تو اون قدر به گوشت آدمیزاد علاقه پیدا کردی که به یک بار در ماه قانع نیستی ؟ و با حمله به بیل باعث نیمه گرگینه شدن بیل شد . حالا من فرض را بر این گذاشتم که گری بک به حدی گاز گرفت که دیگر بدون بدر کامل هم انسان هایی را به گرگینه کامل تبدیل می کند . روش شناخت آنها هم از روی لباس ها و حرکات آنها است . اگر قیافه اشان را هم ببینید به حدی درنه شده اند که دلیل دیگری برای فهمیدن است . و همچنین آنها از چوب جادو استفاده نمی کنند . در مورد تشخیص در کوچه دیاگون در داستان خودم . آنها هر کدام بچه ای را گرگان گرفته بودند که در حملات توسط ارتش سیاه " فقط گرگینه ها بچه ها را گرگان گرفته و تهدید به گاز گرفتن آنها می کنند . امیدورام رضا جان قابل قبول بوده باشد . در ضمن رولینگ در سایتش اعلام کرد که اسم کتاب هفتم : هری پاتر و اهرام فورتر است . قربان همه شما سیاوش |
|||||
|
|||||
|
|
نکته ها : |
|
|||
|
با درود .
دوستان عزیز در این هفته لینک هایتان را می گذارم . در مورد داستان باید بگم که من مثل همیشه داستان را در سایت به صورت متنی می گذارم . فصل های قبلی را احتمالا به صورت پی دی اف خواهم گذاشت . قربانتان سیا
|
|||||
|
|||||
|
|
بخش اول - فصل اول - قسمت 7.2 |
|
|||
|
فصل اول : پیرمرد خردمند قسمت 7.2 : وکیل مدافع 17 ساله این قسمت خانه هنوز خاکی بود . چون سیریوس دستور داده بود کسی به اینجا نیاید . هری جلو رفت و روی دیوار دست کشید . در آن طرف سالن یک میز گرد وجود داشت . بر روی چهار صندلی دور میز عکس های هر کدام از غارتگران هکاکی شده بود . هری صندلی شاخدار را انتخاب کرد و بر روی آن نشست . این صندلی متعلق به پدرش بود . برای کم شدن خاک از روی میز " هوا را محک از دهانش خارج کرد . ناگهان دفتری بر روی میز پدیدار شد . دفتر را باز کرد . صفحه اول نوشته شده بود . غارتگران . در صفحه بعد فهرستی به شرح زیر وجود داشت : 1- سال اول : تشکیل گروه دو نفره برای شوخی 2- سال دوم : تشکیل گروه غارتگران 3- سال سوم : شناخت هاگوارتز - مشکل کوچلوی پشمالو 4- سال چهارم : انجام هر کاری خلاف هاگوارتز و وزارت خانه – تفریح و شوخی 5- سال پنجم : یادگیری – متحد شدن با مدیر هاگواتز ( دامبلدور ) – ساختن قوطی غارتگر 6- سال ششم : نوشتن خاطرات غارتگران – تکمیل قوطی غارتگر 7- سال هفتم : هری با تعجب به سال هفتم نگاه کرد . هیچ عنوانی در فهرست به آن اختصاص نیافته بود . کتاب را ورق زد . بعد از تیتر سال هفتم دیگر چیزی نوشته نشده بود . هری بلند شد و کتاب را در ردایش پنهان کرد . به طبقه بالا رفت در همان لحظه الستور مودی وارد شد . صورتش رنگ پریده بود . مودی سریع به هری گفت : -- هری . هری لوپین را ندیدی ؟ هری : نه چه طور ؟ مودی : -- گرگینه ها حمله کرده اند به دیاگون .... هری صبر کن کجا می روی ؟ هری به سرعت به سراغ رون و هرمیون رفت . هنوز در اتاق را باز نکرده بود شروع به حرف زدن کرد . رون " هرمیون گرگینه ها به دیاگون حمله کرده اند . من می خواهم به آنجا بروم . شما با من می آیید ؟ رون و هرمیون با تعجب به هری نگاه می کردند . رون گفت : -- آخه برای چی ما به آنجا برویم ؟ مگه ماموران وزارت خانه و محفل نمی روند که باید برویم ؟ هری هم با خونسردی گفت : -- من باید مبارزه با آنها را از همین الان یاد بگریم . بعد در حالی که شنلش را بر روی ردایش محکم می کرد . از اتاق خارج شد . در حال راه رفتن آهسته گفت : کریچر . کریچر با صدای بنگی در جلویش ظاهر شد . تعظیم کرد و گفت : -- ارباب با کریچر کاری داشت . هری کتاب غارتگران را به کریچر داد و گفت : این کتاب پیشت باشه تا من برگردم . نه به هیچ کس این را نشان می دهی و نه به کسی دیگری به غیر از من پس می دهی . هری به سمت در رفت و از آن خارج شد . ذهنش را در منطقه تاریکی در دیاگون تصور کرد و غیب شد . *********************** هری به اطراف نگاه کرد . مه رقیقی فضای اطراف را در بر گرفته بود . جلوتر رفت . در جای سیاهی ایستاده بود . در جلویش چند نفر با رداهای سیاه پشت به او ایستاده بودند . یک نفر با صدای خشنی گفت : -- گری بک رفت بقیه را خبر کند . الان که مرگخوارها برسند دیگه هیچ کاری از دست شما بر نخواهد آمد . یک نفر دیگر از آن سمت که رو به روی شنل پوشان سیاه می شد " گفت : -- بهتره بچه ها را تحویل دهید . ما هم به شما فرصت فرار خواهیم داد . با شنیدن این حرف " افراد سیاه پوش با صدای چندش آوری قهقه زدند . هری کمی بیشتر دقت کرد . ناگهان متوجه شد که سیاه پوشانی که پشتشان به هری بود هر کدام یک بچه را بغل کرده و جلوی خود نگه داشته اند . افراد رو به رویی مامورین وزارت خانه هستند که به خاطر بچه ها جرات حمله به گرگینه ها را ندارند . یکی از گرگینه ها با صدای ناهنجاری گفت : -- چی شده دیگر از ما می ترسید ؟ وزیر قدرتمندتان کجا هست ؟ گرگینه دیگری گفت : -- اولیور " اگه اشتباه نکنم اون الان زیر یک کپه خاک است . گروه گرگینه ها دو مرتبه زدند زیر خنده . هری هر لحظه عصبانی تر می شد . بهترین جای ممکن ظاهر شده بود . باید یک نقشه ای می کشید . ناگهان صدای جیغ دلخراشی هری را به خود آورد . اصلا دلش نمی خواست به جلو نگاه کند . با نگاهی دردمندانه به گرگینه ها نگاه کرد . یکی از آنها بچه ای را گاز گرفته بود و بچه از شدت درد به خودش می پیچید . در لحظه ای که هری خنده گرگینه ها را دید تعادلش را از دست داد . حالش داشت بهم می خورد . با تنفری بی سابقه در حالی که به سمت جلو حرکت می کرد . چوبدستیش را به سمت همان گرگینه ای گرفت که تا چند لحظه قبل بچه بی نوا را گاز گرفته بود . در دلش آرزوی مرگ او را کرد . این گرگینه دیگر نباید زنده می ماند . هری از ته وجودش خواستار مرگ او شده بود . تمام حواسش به زجه دختر بچه و خنده گرگینه ها بود . دیگر هیچ احساس رحمی در دلش وجود نداشت . با صدای نسبتا بلندی فریاد زد : آواداکداورا !!! اشعه سبز رنگ بسیار برزگی به شکل مار از چوبدستی هری خارج شد و مستقیم به گرگینه برخورد کرد . اشعه که از چوبدستیش در آمده بود حتی از چندین اشعه که ولدمورت در برابرش ساخته بود قوی تر به نظر می رسید . قدرت طلسم به حدی زیاد بود که گرگینه چندین متر پرتاب شد . گرگینه ها برگشتند و با ترس و خشم به هری نگاه کردند . هری هم فرصت را غنیمت شمرد و در حالی که گرگینه دیگری را هدف قرار داده بود " فریاد زد : سکتوم سمپرا !!! اشعه بسیار قدرتمند از چوبدستیش خارج شد و به گرگینه دیگری خورد . گرگینه در حالی که بین زمین و هوا معلق مانده بود " خون با شدت از بدنش فوران کرد . گرگینه های دیگر هم با دیدن این صحنه به تکا پو افتادند . مامورین وزارت خانه هم به سرعت حمله کردند . چنگ به سرعت مغلوبه اعلام شده بود . هری از از منطقه تاریک خارج شد و بالای سر دختر بچه رفت . در لحظه ای که می خواست بچه را از زمین بلند کند . ناگهان احساس سوزشی در کتف و شانه اش کرد . به سرعت به پشت سرش نگاه کرد . قلبش فرو ریخت . گری بک هری را گاز گرفته بود . مرگخوارها به علاوه دیوانه ساز ها ظاهر شده بودند . پس همه چی تمام شده بود . هری هم گرگینه شده بود . به صورت خندان گری بک نگاه کرد . گری بک گفت : -- درسته پاتر . دیگر من قوی تر شدم . حتی اگر ماه کامل نباشد می توانم افراد را به گرگینه کامل تبدیل کنم . ولی لازم نمی بینم تو گرگینه شوی !! تو باید به پیرمرد خرفت ملحق شوی . شاید پدر و مادرت هم منتظرت باشند . گری بک آماده حمله شد . هری با خشم چوبدستیش را با آورد و با نفرت تمام فریاد زد : کروشیو !!! طلسم به گری بک برخورد کرد . گری بک بر روی زمین افتاد . پیچ و تاب می خورد . از شدت درد فریاد می کشید . هری هم از دردی که در بدن گری بک ایجاد کرده بود لذت می برد . در ذهنش تمرکز بیشتری کرد . این گرگینه سزاوار این درد نیست . باید بیشتر درد بکشد . در همین فکر بود که اشعه دیگری به رنگ زرد از چوبدستیش خارج شد . نور زرد دور بدن گری بک می چرخید و شکنجه اش می کرد . هری متوجه شد که دیگر نیاز نیست چوبدستیش را به سمت گری بک نگه دارد . نور زرد خودش تمام کار را انجام می داد . ناگهان متوجه شد که دیوانه ساز ها دورش را گرفته اند . ولی عجیب بود که چرا روی هری تاثیری نمی گذاشتند . دیوانه ساز ها نزدیک شدند . همه مستقیم به هری نگاه می کردند . بعد از چند ثانیه همگی فرار کردند . هری هم از فرصت استفاده کرد و طلسم آواداکدورا را به سمت گری بک که در حال شکنجه شدن بود فرستاد . سریع برگشت و به صحنه مبارزه برگشت . کاملا درد شانه اش را فراموش کرده بود . متوجه شد که کم کم نور آبی رنگی در اطرافش به وجود آمده است . به اطراف نگاه کرد . مرگخواری در حال مبارزه با کینگزلی شکلبولت بود . مرگخوار طلسمی سرمیه ای رنگی ساخت . طلسم به سه قسمت تقسیم شد و کینگزلی را احاطه کرد . کینگزلی مشغول جنگیندن با آن سه طلسم بود که مرگخوار پیروزمندانه طلسم آواداکداورا را به سمتش فرستاد . هری به سرعت طلسم محافظ را به طرف طلسم سبز رنگ فرستاد . ولی طلسم سبز رنگ قبل از برخورد با طلسم هری به کیگنزلی برخورد کرد . هری از عصبانیت و ناراحتی فریادی کشید و در حالی که متوجه شد مار درونیش هم کاملا ظاهر شده است به سمت مرگخوار حرکت کرد . مرگخوار با دیدن هری به سمتش حرکت کرد و نقاب را از روی صورتش برداشت . او کسی نبود جز روکوود .
|
|||||
|
|||||
|
|
ای بوک داستان |
|
|||
|
دوست خوبمان آقای اسنیپ زحمت کشیدند و داستان را برای ما به صورت آکروبات در آوردند .
لینک دانلودش هم اینجا هست . |
|||||
|
|||||
|
|
نکته ها : |
|
|||
|
با عرض درود دوستان
از تاخیر یک روزه ام عذر خواهی می کنم . در این مدت که داستان را نمی نوشتم در دو مورد ضعف پیدا کردم . ۱- تایپ ۲- طریقه نگارش حتم دارم داستان جذابیت قدیمیش را نداشت . لطفا شما در چند فصل آینده مرا همراهی و داستانم را تحمل کنید . امیدوارم بعد از چند فصل دوباره بتوانم مثل سابق بنویسم . دفعه دیگر حجم فصل بیشتر خواهد بود . این فصل جدید را از دوشنبه تا حداکثر چهارشنبه خواهم گذاشت . از دوستان عزیزی که به من رای دادن هم متشکر هستم . داستان من دوم شد . دوستانی که تقاضای تبادل لینک دارند در این پست لینک خود را ذکر کنند . قبل از فصل جدید احتمالا دو پست خواهم داشت . پس تا آن موقع ... قربانتون سیاوش |
|||||
|
|||||
|
|
بخش اول - فصل اول - قسمت 7.1 |
|
|||
|
بخش اول : تعتیلات تابستانی فصل اول : پیرمرد خردمند قسمت 7.1 : وکیل مدافع 17 ساله به اطراف نگاه کرد . آقای ویزلی در اتاق حضور نداشت . دلش نمی خواست به تسخیر بدن فکر کند . به فلامل نگاه کرد . در گوشه اتاق ایستاده بود و از ترس زبانش بند آمده بود . به بدن خودش نگاه کرد . بله فکرش درست بود . اون بدن آقای ویزلی را تسخیر کرده بود . باید سریعا از بدن آقای ویزلی خارج می شد . ولی چطوری ؟ اون حتی نمی دانست چگونه به بدن آقای ویزلی راه پیدا کرده است . رو به کارآگاه کرد و با صدای آقای ویزلی گفت : من هری هستم . کمک کن از بدن آقای ویزلی خارج شوم . کارآگاه نگاه عجیبی به هری کرد و گفت : -- تو بدن آقای ویزلی را تسخیر کردی ؟ هری با صدای آقای ویزلی که به صورت عجیبی هر لحظه بی روح تر می شد گفت : بله . کارآگاه گفت : -- یعنی کسی دیگری غیر از تو و ویزلی اینجا نیستند ؟ هری کمی فکر کرد . می دانست که این سوالات کارآگاه بی دلیل نیست . بعد از چند لحظه گفت : فکر نکنم کسی غیر از ما اینجا باشه . حالا به من بگو چی کار کنم . کارآگاه با مکث گفت : -- در دلت آرزو کن از این بدن خارج شوی . باید از این بدنی که در آن حضور داری احساس تنفر غیر قابل تحملی کنی . به چیزی فکر کن که ویزلی از آن بهره برده است و تو از آن بی بهره ای . ناگهان با گفتن این حرف " خاطره ای برای هری واضح شد . دو سال پیش در دفتر دامبلدور نشسته بودند که دامبلدور گفت : << برای این از تسخیر ولدمورت نجات پیدا کردی " چون اون نمی توانست حضور در بدنی را تحمل کند که لبریز از نیروییه که اون ازش بیزاره . >> هری که دید چاره دیگری ندارد . در دل آرزو کرد که از این عذاب نجات پیدا کند . سعی کرد به صورت مجازی از آقای ویزلی متنفر باشد . در کمتر از یک ثانیه احساس کرد که لحظه در زمین و هوا قرار گرفته است و بعدش محکم به زمین برخورد کرد . نگاهی به اطراف انداخت . آقای ویزلی با قیافه ای آشفته به اطراف نگاه می کرد . کارآگاه جلو آمد و گفت : -- آقای پاتر شما چطوری این کار را کردید ؟ هری در حالی که سعی می کرد از زمین بلند شود " گفت : خودم درست نمی دانم . من فقط قصد ذهن روبی را داشتم . اگر وارد اتاق نمی شدید شاید من اصلا متوجه نمی شدم که در واقع بدن آقای ویزلی را تسخیر کرده ام . هری به آقای ویزلی نگاهی کرد و با لبخند گفت : نگران نباشید آقای ویزلی من نمی گذارم شما محکوم شوید . هری بدون اینکه منتظر جواب از طرف آقای ویزلی بماند به سمت در رفت و منتظر کارآگاه ماند . با کارآگاه از آنجا خارج شدند . در مسیر برگشت هری از کارآگاه پرسید : شما با آقای نیکلاس فلامل نسبتی داردید ؟ کارآگاه با حالت خونسردی گفت : -- بله . من ندیده آقای فلامل هستم . یا اگر بخواهم واضح تر بگویم می شود گفت که من نسل ششم ایشان هستم . هری با حیرت گفت : شما با ایشان ارتباط دارید ؟ کارآگاه گفت : -- نه . هری سوال دیگری نکرد . بقیه راه را هم بدون دردسر گذراندند . به در اصلی که رسیدند " کارآگاه گفت : -- جناب پاتر " متاسفانه اتفاقی که افتاد را من باید گزارش کنم . امیدوارم که از دست من ناراحت نشوید . هری سری تکان داد و به سمت لوپین که در آن سمت منتظر هری ایستاده بود رفت . در راه بازگشت لوپین گفت : -- هری در این مدت رفتارت خیلی با قبل فرق کرده است . خیلی سریع عصبانی می شوی . بسیار خودسرانه کارهایت را انجام می دهی ... هری حواسش پیش لوپین نبود . در فکر خودش داشت برای دادگاه آقای ویزلی برنامه می چید . ***************************** به نظر من این جریان دقیقا شبیه همان اتفاقاتی هست که برای قربانیان اول ولدمورت افتاده است . رون " پدرت به من عید پاک را تبریک گفت . بعد دوباره به حال اول خودش در آمد . یادتون هست در جام جهانی کوییدیچ پیرمدی که توسط مرگخواران شکنجه شده بود بعد از اصلاح حافظه اش عید کریسمس را تبریک می گفت . هرمیون با هیجان گفت : -- درست می گویی هری . به نظر من هم خاطره غلطی در مغز آقای ویزلی انداخته هستند . حالا به نظر تو ولدمورت در وزارت خانه چی کار می کرد ؟ هری با درایت گفت : من شک دارم این دفعه کار خود ولدمورت باشد . ولدمورت هیچ وقت به این ناشیگری عمل نمی کرد که با دیدن خاطره متوجه تغییر در آن شویم . احتمالا کار یکی از مرگخوار هایش است . بعد از گفتن این حرف " هری و رون و هرمیون هر سه به فکر فرو رفتند . هرمیون گفت : -- راستی هری " در چند روزی که تو بیهوش بودی من و رون با کمک تانکس یک رازدار برای اینجا انتخاب کردیم . هری گفت : کار خوبی کردید . حالا رازدار کی هست ؟ رون گفت : -- در حال حاضر رازدار اسلاگهورن است . در همان لحظه اسلاگهورن وارد شد و با همان حالت همیشگیش گفت : -- کسی اسم منو گفت ؟ رون که از تعجب دهانش باز مانده بود " گفت : -- منظورتون این نیست که اگر کسی شما را صدا کند " شما اونجا حاضر می شوید ؟ اسلاگهورن در حالی که به هرمیون چشمک می زد " گفت : -- خب این نوع جادو برای این هست که بفهم که دیگران پشت سر من چی می گویند . بعد رویش را به سمت هری کرد و گفت : -- پسرم چند دقیقه وقتت را به من اختصاص می دهی ؟ هری هم از جای خود بلند شد و به همراه اسلاگهورن از کتابخانه خارج شدند . اسلاگهورن گفت : -- هری از امروز کلاس های خودمان را شروع می کنیم . من ساعت 3:00 در سالن دوئل منتظرت هستم . بعد می خواستم بهت بگم که در این مدت من برایت کلاس هایی با معلم های دیگر برنامه ریزی خواهم کرد . ناگهان هری پرسید : راستی پرفسور شما می دانید چرا قبل از ظاهر شدن ولدمورت بدن اسلاگهورن لرزش خفیفی کرد . یک ابر سیاه به وجود آمد ؟ قیافه اسلاگهورن کمی در هم رفت و به آرامی گفت : -- من فقط می توانم یک حدس هایی بزنم . امیدوارم این حدسم درست نباشد . اسمشونبر دارد با قدرت هایی طبیعی قدرتش را بیشتر می کند . هری با قیافه ای متعجب به اسلاگهورن نگاه کرد . اسلاگهورن که متوجه شده بود هری موضوع را به درستی نفهمیده است " گفت : -- ببین هری " قدرت های طبیعی مانند ابر " باد " طوفان " زلزله و .... هستند . اگر اسمشونبر به این قدرت دست یابد ... اسلاگهورن با عصبانیت از هری دور شد و رفت . هری با فکر آشفته ای مشغول قدم زدن شد . ناگهان متوجه شد به قسمتی از خانه آمده است که تا به حال به آنجا نیامده بود . به اطراف نگاه کرد . بر روی دیوار رو به رویش عکس یک گوزن و یک سگ و یک گرگ و یک موش هکاکی شده بود . ناگهان قلبش به تبش افتاد . در این سالن هر چه که بوده باید مسئله ای مربوط به غارتگران وجود داشته باشد .
|
|||||
|
|||||