تبليغاتX
هری پاتر و انجمن نظام سیاه
هری پاتر و انجمن نظام سیاه
کتاب هفتم هری پاتر به نوشته سیاوش درخشان
مشکل
سلام دوستان - من دختر خاله سیاوش هستم - سیاوش هم اکنون در بیمارستان کسری به مزض ذات الریه مبتلا شده است - من هم گفتم به شما خبر دهم - اگر هم اجازه داد داستان را از کامپیوتر بر می دارم و آپ می کنم - براش دعا کنید - نگار
2 نوشته شده در  دوشنبه 1384/08/23ساعت 11:18 PM  توسط سیاوش درخشان  | 

نکته ها
با درود .

دوستان عزیز دلیل این دفعه دیر کردنم تقصیر اداره برق است . روزیکه می خواستم داستان را بفرستم قبل از سیو کردن برق رفت و من مجبور شدم دوباره بنوسم . امیدوارم از داستان لذت ببرید .

من از همه شما یک خواهش داشتم . یک نظر سنجی .

آیا به نظر شما  : داستان من تا به حال این طوری که نوشتم .  وردهای جدید . اتفاقات جدید . شخصیت های جدید و ... پیش بروم یا نه . چون چند تا از دوستان برایم آف گذاشتند که داستانم بیش از اندازه مسخره شده است . لطفا فقط راجب نظر سنجی در این پست صحبت کنید .

قربان شما سیاوش

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1384/08/11ساعت 10:27 AM  توسط سیاوش درخشان  | 

بخش اول - فصل اول - قسمت 6.2

بخش اول : تعتیلات تابستانی

فصل اول : پیرمرد خردمند

قسمت 6.2 : آزکابان

 

لوپین گفت :

-- روح و نفس وحشت هستند . کنگران ها ارتش لرد وحشت بودند .

هری که ذهنش به شدت آشفته شده بود " گفت :

لرد وحشت دیگه کی بوده است ؟

لوپین نگاه متعجبی به هری کرد و گفت :

-- لرد وحشت " روزف گریندل والد بود . این جادوگر آلمانی یکی از بزرگترین جادوگران نظام سیاه بود که توسط دامبلدور نابود شد و اون می توانم بگم که ....

ناگهان خاطره ای در ذهن هری جان گرفت . هری برای اولین بار در کنار رون در قطار سریع و سیر هاگوارتز نشسته بود ....... هری یک بسته قورباغه شکلاتی را برداشت و از رون پرسید : اینا دیگه چیه ؟ قورباغه ی واقعی که نیستن " نه ؟ هری انتظار هر چیز عجیب و غیر عادی را داشت . رون گفت : نه " نگاه کن! من آگریپا و پتولمی گیرم نیومده . هری یکی از بسته ها را باز کرد و کارت آن را در آورد . چهره ی مردی بر روی کارت نمایان بود . شیشه های عینکش نیم دایره ای بود و بینی عقابی کشیده ای داشت . سبیل و ریش و مویش نقره ای بود . زیر عکس نوشته بود : آلبوس دامبلدور . هری گفت : پس دامبلدور اینه ! هری کارت دامبلدور را برگرداند و پشت آن را خواند : آلبوس دامبلدور " مدیر مدرسه ی هاگوارتز . بسیاری او را بزرگ ترین جادوگر قرن مدرن خوانده اند . پرفسور دامبلدور بعد از شکست جادوگر تبه کاری از دنیای سیاه به نام گریندل والد به اوج شهرت رسید . این جادوگر مشهور همچنین موفق به کشف دوازده کاربرد جدید خون اژدها شده و به اتفاق همکارش نیکلاس فلامل در زمینه ی علم کیمیا گری فعلیت های چشمگیری داشبه است . هری در حالی که اشک هایش را پاک می کرد با ناراحتی گفت :

حالا این کنگران ها چی کار می کنند ؟ چه شکلی هستند ؟

لوپین در حالی که از شدت طوفان بر روی جارویش به شدت می لرزید با مشقت گفت :

-- کنگران ها اصلا جسم ندارند . آنها مانند سایه هستند . به هزاران قسمت تقسیم می شوند و به درون موجودات وارد می شوند و ترس و نگرانی و افسردگی را بر اون شخص تحمیل می کنند .

هری با سرعت پرسید :

روش مقابله با آنها چی هست ؟

لوپین نگاهی به هری کرد و با ترس گفت :

-- چفت شدگی !

هری گفت :

چی ! ولی من که چفت شدگی را اصلا یاد نگرفتم .

لوپین جوابی نداد و به ساختمان رو به رویشان خیره شد . هری هم حواسش را به ساختمان معتوف کرد . یک دژ بزرگ بود . لوپین گفت :

-- هری دقت کن " در اون قسمت فرود می آییم .

و در همان حال هم با دستش به قسمتی در جلوی ساختمان اشاره کرد . هری و لوپین در آنجا فرود آمدند . ناگهان دو کاراگاه جلو آمدند . یکی از آنها که قدی بلند داشت " گفت :

-- چی کار دارین ؟

هری جواب داد :

من می خواهم آقای ویزلی را ملاقات کنم .

نگاه کاراگاه لحظه ای بر روی پیشانی هری ثابت ماند . بعد با احترام گفت :

-- متاسفم جناب پاتر . آقای ویزلی یک زندانی فوق محافظتی هستند . زندانیان فوق محافظتی اجازه ملاقات ندارند .

هری با خونسردی دستبند قدرتش را به کارآگاه نشان داد . کارآگاه لحظه ای نگاهش روی دستبند ثابت ماند . بعد از چند لحظه فریاد زد :

-- آرن . تو جناب پاتر را به دفتر رییس زندان راهنمایی کن .

بعد رویش را به سمت هری کرد و گفت :

-- با عرض شرمندگی فقط به شما می توانم اجازه ورود بدهم .

هری هم سری برای کارآگاه تکان داد و به لوپین نگاه کرد . لوپین با تواضع گفت :

-- هری تا تو کارت را انجام بدی " من اینجا منتظرت می مانم .

اون یکی کارآگاه که اسمش آرن بود " با دستش از هری دعوت به حرکت کرد . هری هم به سمت در حرکت کرد . در مانند آیینه ای جیوه ای بود . هری به تصویر خودش نگاه می کرد که آرن با چوبدستش چند ضربه به آیینه زد . آیینه به شدت تابناک شد . هری به آرن نگاه کرد . آرن زیر لب مشغول زمزمه بود که ناگهان هری احساس کرد پاهایش از زمین بلند شده است . همه دور و اطراف نقرهای رنگ شده بود . چند ثانیه که گذشت هری پاهایش را بر روی زمین حس کرد . به اطراف نگاه کرد . آرن در کنار او ایستاده بود . مقابلش سالن برزگ و غم انگیزی قرار داشت که تنها به وسیله شمعی روشن بود . دیوار ها خالی و افسرده بودند . هیچ تابلویی یا هیچ پنجره ای " اصلا هیچ چیزی وجود نداشت . آرن با ملایمت گفت :

-- جناب پاتر خواهش می کنم حرکت کنید . به دفتر رییس زندان " آقای مک کالن می رویم .

هری پشت سر آرن حرکت کرد . از پیچ سالن که گذشتند . به تقریبا 20 تا غول غارنشین برخورد کردند . غول ها گرز های بزرگشان را با حالت تهدید آمیزی تکان می دادند . بعد از این راهرو یک در چوبی بزرگ قرار داشت . آرن عقب ایستاد و گفت :

-- خواهش می کنم وارد شوید . من منتظر شما می مانم .

هری چند بار به در ضربه زد . ناگهان صدای سرد و خشنی با لحن آمرانه ای گفت :

-- بیا تو .

این صدا موهای بدن هری را سیخ کردند . تنها صدایی که به این شدت هری را ناراحت می کرد " صدای ولدمورت بود . هری با انزجار در را به سمت داخل هل داد . اتاق دایره ای شکلی بود . یک میز رو به روی هری قرار داشت که مرد خمیده ای پشت آن نشسته بود . هری جلو رفت . مرد سرش را از روی میز بلند کرد و گفت :

-- پاتر بشین .

و با چوبدستیش به صندلی سخت مقابلش اشاره کرد . هری که از قیافه پیرمرد جا خورده بود با تعجب بر روی صندلی نشست . پیرمرد شباهت زیادی به موجودات دم انفجاری جهنده هاگرید داشت . موهایش در برخی از نقاط سرش ریخته بود . بینیش طوری بود که انگار یکی از غول های غارنشین محکم به صورتش کوبیده باشد . مک کالن با صدای بسیار خشن گفت :

-- چی کار داری ؟ هنوز به سن قانونی رسیدی ؟

هری که دیگر داشت از بد رفتاری بی جهت مک کالن عصبانی می شد با لحن سردی جواب داد :

من برای ملاقات با آقای ویزلی آمده ام . در ضمن فکر نکنم قانونی شدن سن من برای شما اهمیتی داشته باشد .

مک کالن که به شدت خشمگین شده بود با عصبانیت گفت :

-- من نمی دونم چرا روفوس برای تو دستبند قدرت ساخته است . ولی این را خوب می دانم که تو بسیار لوس بار آمدی و فکر می کنی که جامعه جادوگری باید در خدمت تو در بیاید . حالا با کی کار داری ؟ آرتور ویزلی یا پرسی ویزلی ؟

مک کالن که زخمش را زده بود بدون اینکه به هری اجازه حرف زدن بدهد سوالش را مطرح کرده بود . هری احساس می کرد شقیقه اش مانند عمو ورنون شده است . با لحن تندی گفت :

می خواهم آرتور ویزلی را ببینم .

ناگهان مک کالن فریاد زد :

-- وانتر ... وانتر .

آرن هم با عجله وارد اتاق شد و با حالت رسمی گفت :

-- بله جناب رییس با من کاری داشتید ؟

مک کالن هم با لبخند زشتی گفت :

-- پاتر را نزد آرتور ویزلی می بری . مواظب باش که به سلول های بدن برگزیدشون آسیب نرسه .

هری با تکان شدیدی به شنلش بلند شد . به در که رسید قبل از خروج برگشت و رو به مک کالن گفت :

از پذیرایی فوق العاده شما نهایت تشکر را دارم . فقط خوب شد که کلاه شنلتان را به سرتون نکشیده بودید .

هری کمی مکث کرد تا خود مک کالن شروع به صحبت کند . مک کالن گفت :

-- منظورت چیه ؟ اگه سر می کردم مثلا چی می شد ؟

هری با لبخند شیطانی گفت :

آخه اون موقع ممکن بود شما را با ولدمورت اشتباه بگیرم .

هری دیگر منتظر جواب نشد و با سرعت از دفتر خارج شد . در همان لحظه آرن هم با سرعت از آنجا خارج شد و در را محکم پشت سرش بست . در همان حالی که نفس نفس می زد " گفت :

-- جناب پاتر این چه حرفی بود که زدید . نزدیک بود بلایی سر من بیاورد .

هری و آرن به سمت زیر زمین ها حرکت کردند . مانند یک سیاه چال همین جور پایین و پایین تر می رفت . بعد از مدتی پایین رفتن در لحظه که هری می خواست از آرن بپرسد که می تواند نور چوبدستیش را روشن کند " ناگهان همه جا روشن شد . حرارت بیش از اندازه را خیلی قشنگ احساس کرد . مطمئن بود که در جلویشان اژده ها قرار دارند . به آرن نگاه کرد و گفت :

ما که نباید از جلوی اژده ها عبور کنیم ؟!

آرن با خونسردی تمام گفت :

-- اتفاقا چرا ! اگه قرار نبود که جلوی اژده ها رد شویم " که دیگر به وجود آنها نیازی نبود .

وقتی در نزدیکی اژده ها رسیدند . آرن فریاد زد :

-- من آرن وانتر هستم . جناب پاتر را همراه خودم آورده ام . لطفا راه ورود را برایمان باز کنید .

بعد از چند لحظه " صدای اژده ها به طور کلی قطع شد . یک پرتو سبز رنگ از نزدیکی آنها رد شد . آرن گفت :

-- جناب پاتر حرکت کنید . یک دقیقه بیشتر مهلت نداریم .

هری که از این حرف آرن هیچ خوشش نیامده بود با سرعت حرکت کرد . تمام مسیر به صورت مارپیچ بود و پی بردن از وضعیت جلوتر تقریبا غیر ممکن بود . چند تا پیچ را که گذراندند " پرتو زرد رنگی از نزدیکی آنها رد شد . هری به آرن نگاه کرد . آرن که رنگ از رخسارش پریده بود گفت :

-- جناب پاتر عجله کنید . چند لحظه دیگر دوباره آتش اژده ها در راهرو پر می شود .

هری که از ترس آرن وحشت کرده بود " بدون شک دویدن را به پیش گرفت . از پیچی دیگر که گذشت جادوگران بسیاری را دید . وقتی به آنها رسید ایستاد . هر دو به شدت نفس نفس می زدند . آرن با عصبانیت گفت :

-- فکر __نمی کنم __ سی ثانیه__ بیشتر شده__ باشد .

کارآگاهی که در مقابل آرن ایستاده بود " گفت :

-- مگه تو خبر نداشتی ؟ بعد از فرار مرگخوارها " به دستور مک کالن زمان حرکت در راهرو ها نصف شده است .

هری که حوصله حرف های آنها را نداشت " گفت :

ببخشید من می خواهم آقای آرتور ویزلی را ببینم .

کارآگاهی در سمت دیگر گفت :

-- تشریف بیاورید . من شما را به سلول ایشان می برم .

هری با کارآگاه حرکت کرد و گفت :

قبل از اینکه اژده ها را آرام کنید هیچ نوری غیر آتش آنها در راهرو وجود نداشت ولی وقتی شروع به دویدن کردم متوجه شدم که همه جا روشن شده ....

لرز تمام بدن هری را فرا گرفته بود . از همه جا " همه کس می ترسید . یاد پدر و مادرش افتاده بود . دلش می خواست همان جا بشیند و برای آنها گریه کند . احساس پوچی می کرد . اون از مرگ خوارها می ترسید . اون از ولد ... ولد ... می ترسید . چه اسم وحشتناکی . این نور چی هست ؟ من از این می ترسم . که ناگهان هری احساس کرد که از خواب بیدار شده است . بدنش کاملا می لرزید . کارآگاه رو به رویش ایستاده بود و چوبدستش را به سمت هری گرفته بود . بدنش گرم شده بود . کارآگاه گفت :

-- ببخشید جناب پاتر اصلا فکر نمی کردم که کنگران ها روی شما بتوانند تاثیر بگذارند .

در همین حال که چوبدستیش را پایین می آورد لبخند تمسخر آمیزی به هری کرد . هری که تازه حالش جا آمده بود رفتار کارآگاه را ندیده گرفت . دستی به پیشونیش زد . عرق سرد بر روی صورتش نشسته بود . چند لحظه همان جا تامل کرد . حالش کاملا خوب شده بود . به کارآگاه نگاهی کرد و گفت :

کنگران ها باعث مرگ هم می شوند ؟

کارآگاه که بعد از نجات هری از دست کنگران بسیار بشاش شده بود " با شادابی گفت :

-- خودشان مستقیما که نه . ولی خیلی راحت می توان چنان شخص مورد حمله را تحریک به افسردگی و پوچی و ... کنند که خود شخص دست به خودکشی بزند . اگر حالتون خوب شده است لطفا حرکت کنید .

هری به حرکت خودش ادامه داد . در مسیرشان بر روی زمین دایره هایی بزرگی مانند اگوهای فاضلاب قرار داشت . هری گفت :

من شنیده بودم که تنها راه مقاومت در برابر کنگران ها چفت شدگی است . چه طوری شما کنگران را از وجود من بیرون کردید ؟

کارآگاه با غرور گفت :

-- خب " ما وقتی می خواستیم کنگران ها را به خدمت وزارت خانه در آوریم " ازشون تعهد گرفتیم که به دستورات کارآگاه ها گوش کنند .

آنها در همان لحظه وارد سالن دیگری شدند . سالن پر از قفس های بسیار بزرگی بود که از سقف تالار با یک زنجیر آویزان شده بودند .

-- اگر این تعهد را ازشون نگیریم دیگر نمی توانیم به هیچ وجه کنترلشون کنیم . از دیوانه ساز ها هم چنین تعهداتی داشتیم . ما آنها را تغذیه می کنیم . بساط لذتشون را فراهم می کنیم و در عوض از آنها می خواهیم که از دستورات وزارت خانه سرپیچی نکنند .

کارآگاه با چنان غروری صحبت می کرد که هری احساس کرد او وزیر سحر و جادو هست . هری با خشونت گفت :

در کل همکاری وزارت خانه را با این موجوداتی اهریمنی اشتباه محض می دونم .

کارآگاه که انگار کسی بهش توهین کرده باشد " با آزردگی گفت :

-- اگر با این ها همکاری نکیم که دیگر آزکابانی وجود نخواهد داشت که خلافکارها از اسمش بترسند . این موجودات تحت کنترل کامل ما هستند و ما با کمک آنها زندانیان را تنبیه می کنیم .

هری که دیگر کاسه صبرش لبریز شده بود با عصبانیت گفت :

من نمی دانم شما با چه رویی می گویید که این موجودات تحت کنترل کامل هستند . فکر می کنم همین تازگی ها بود که دیوانه سازها بیزاری خودشان را از ادامه خدمت به وزارت خانه نشان دادند و به ولدمورت پیوستند .

کارآگاه دهانش را باز کرد که چیزی بگوید ولی بعد از چند لحظه دوباره دهانش را بست و به راهش ادامه داد . هری گفت :

این ها چی هستند ؟

و با دستش به دایره های بر روی زمین اشاره کرد . کارآگاه که معلوم بود دیگر میلی به ادامه صحبت کردن با هری را ندارد با انزجار گفت :

-- این ها هم نوعی از سلول ها در آزکابان هستند .

حدود ده دقیقه از حرکت آنها می گذشت . هری حالا دیگر سیاهی هایی را دیده بود که مانند سایه بر روی دیوار ها و ... می افتادند . البته آنها را در محل هایی دیده بود که مجبور بودند چوبدستیشان را روشن کنند . بقیه قلعه به حدی تاریک بود که دیدن آنها را غیر ممکن می کرد . شکل سلول ها بسیار متفاوت شده بود . چهار گوش های وسیعی به ارتفاع یک متر که درون آنها پیدا بود . از جلوی یکی از آنها که می گذشتند هری زنی را دید که درون آنها می دود و جیغ می کشد . هری که بسیار متعجب شده بود " گفت :

چه خبره ؟ چه بر سرش آمده ؟

کارآگاه با لبخند گفت :

-- اون داشت تدارک یک شورش در آزکابان را می دید . نقشه اش لو رفت . الان هم دارد سزای عملش را می بیند .

هری با نگرانی گفت :

چی کارش دارید می کنید ؟

کارآگاه گفت :

-- این سلول وحشت نام دارد . افراد را وارد این ها می کنیم . در این سلول ها به وسیله جادوی پیچیده ای افکار اشتباه و غلط در ذهن زندانی جان می گیرد . مثلا می بیند چوبدستی ندارد و یک اژدها به دنبالش افتاده است . در حین فرار ناگهان جلوی پایش یک دره به وجود می آید . به دره سقوط می کند . انواع حیوانات جادویی بهشون حمله می بردند و ....

هری که از شدت خشم داشت می لرزید " با صدایی که به زور صاف نگهش داشته بود گفت :

شما ها هیچ فرقی با ولدمورت و مرگخوارهایش ندارید .

کارآگاه که از شنیدن نام ولدمورت به لرزه افتاده بود " گفت :

-- دیگر جلوی من حق نداری اسمش را بگی !

هری حرف دیگری نزد . آنها تقریبا حدود سی دقیقه ی دیگر هم به راه خود در میان تونل های تنگ و تاریک ادامه دادند . به انواع سلول ها و وسایل شکنجه بر خورد کرده بودند " به طوری که هری با خود احد بسته بود " فقط در صورت مجبور شدن به آنجا بیاید . بسیار خسته شده بود . پاهایش به شدت درد گرفته بود . در همان لحظه کارآگاه رو به دیوار بزرگی کرد . با چوبدستیش چندین بار به آن ضربه زد . ناگهان دیوار به دور خود پیچید . پیچیدنش سرعت گرفت و بعد از چند دقیقه کاملا محو شد . کارآگاه گفت :

-- اینجا قسمت محافظت سری است . جادوگران خطرناک در اینجا نگهداری می شوند .

سالن بیشتر شبیه تونل های گرینگوتز بود . هری پرسید :

مرگخواران هم در اینجا نگهداری می شوند ؟

کارآگاه گفت :

-- بله .

هری با تعجب گفت :

واقعا تعجب می کنم که چه طوری مالفوی توانسته به اینجا بیاید و یازده مرگخوار را از اینجا نجات دهد .

کارآگاه برافروخته شد و گفت :

-- افتضاح بود . روزنامه ها ما را به صلیب کشیدند . هنوز هم باورش برای خود من مشکل هست . آخه هیچ چیزی نتوانسته مانعش شود ؟ آه . مرلین بزرگ را قسم .

کارآگاه جلوی آیینه ای بزرگ ایستاد و شروع به زمزمه کرد . ناگهان هری دوباره احساس غیب شدن کرد . نور نقره ای گه چند لحظه پیش در اطراف ظاهر شده بود آهسته آهسته محو شد . هری به اطراف نگاه کرد . یک اتاق کوچک گنبدی شکل بود که انواع و اقسام وسایل شکنجه و محافظتی بر روی دیوار قرار داشت . یک تخت گوشه اتاق بود . مردی با لباس مندرس بر روی تخت قرار داشت . مرد هق هق کنان گریه می کرد . کارآگاه چوبدستیش را به سمت مرد گرفت . نور عجیبی از چوبدستیش خارج شد . همزمان با برخورد پرتو " صدای گریه مرد هم قطع شد . کارآگاه با صدای بلندی اعلام کرد :

-- آرتور ویزلی . جناب هری جیمز پاتر برای بازجویی از شما تشریف آوردند . برخیز .

هری که از طرز صحبت کردن کارآگاه شرمنده شده بود " سرش را پایین انداخت . کارآگاه رویش را به سمت هری کرد و گفت :

-- من بیرون منتظر شما هستم . هر وقت کارتون تمام شد با چوبدستی طلسم اخبار را به اسم من صدا بزنید . اسم من لارن فلامل است .

بعد از آن کارآگاه غیب شد به بیرون از سلول رفت . هری که از دانستن اسم فامیل کارآگاه بسیار متعجب شده بود به فکر فرو رفت . آیا این جادوگر فرزند دوست دامبلدور نیکلاس فلامل است ؟ آیا ممکنه که هنوز ...

-- هری !

این صدا صدای آقای ویزلی بود . ولی چرا این طور گرفته و غمگین بود . آقای ویزلی ادامه داد :

-- هری . واقعا ازت ممنونم . داشتم از دست کنگران ها دیوانه می شدم . بیا بشین .

هری آرام جلو رفت و بر روی تخت در مقابل آقای ویزلی نشست و پرسید :

مگه شما چفت شدگی بلد نیستید ؟

آقای ویزلی با صدای ضعیفی گفت :

-- چرا . بلد هستم . ولی در آزکابان " طلسم ضد چفت شدگی وجود دارد .

ناگهان رفتار عجیبی از سوی آقای ویزلی رخ داد . در حالی که به پهنای صورتش می خندید به هری گفت :

-- هری ! عید پاک مبارک . صبر کن الان یک تخم اژدها هم بهت می دهم . خودم درستش کردم . پر از شکلات است . راستی اینجا کجاست ؟ من ...

لبخند از روی لب آقای ویزلی محو شد . طوری که انگار هیچ اتفاقی نیافتاده است " گفت :

-- خوب کردی که آمدی . داشتم از دست کنگران ها کلافه می شدم . حالا با من کار خاصی داشتی ؟

هری لبخندی زد . می دانست که آقای ویزلی دیوانه نیست . این اشکالات در رفتار او به مسئله دیگری بر می گردد که به طور یقین فرضیه هری را تایید می کند . نگاه دیگری به آقای ویزلی کرد . دلش به حال این مرد می سوخت . با ناراحتی گفت :

آقای ویزلی من باید همه چیز را بدونم . می توانم حدس بزنم که هزار بار این موضوع را تعریف کرده اید " ولی لطفا یک دفعه دیگر برای من هم تعریف کنید .

آقای ویزلی در حالی که هیچ احساسی در چهره اش وجود نداشت " با سردی خاصی گفت :

-- خودت که می دانی . من از آشپزخانه به وزارت خانه رفتم . در وزارت خانه ...

آقای ویزلی مکثی عجیب " نامعقولی و خاصی کرد و ادامه داد :

-- من به دفتر پرسی ویزلی رفتم . ازش پرسیدم وزیر محافظی دارد یا نه ؟ او به من گفت که وزیر در این موقع هیچ محافظی ندارد . همچنین با کمی تلاش ...

آقای ویزلی مکث بی جهت دیگری کرد و گفت :

-- کمی که ازش سوال کردم به من گفت که وزیر حدود بیست دقیقه دیگر به منزلش می رود . من هم به سمت دفتر وزیر حرکت کردم . شخصی که سالها زیادی ازش متنفر بودم . ازش بدم می آمد . در کلاس هایش هیچ وقت من را به حساب نمی آورد . اون برایم خیلی مشکل درست کرده بود . در دفترش را باز کردم . از جایش بلند شد و طلسمی را به طرف من فرستاد . من طلسم را برگرداندم . بعدش هم با استفاده از طلسم مرگ کار را یک سره کردم .

هری داشت از حرفهای آقای ویزلی برداشتی می کرد " با تردید پرسید :

یادتون می آید بعد از کشتن اسکریم جیور چه اتفاقی افتاد ؟

آقای ویزلی مکثی کرد و گفت :

-- من از دفتر خارج شدم ... بعدش ... بعدش ... آهان من را پیدا کردند دیگر .

هری به آقای ویزلی گفت :

من به مغز شما نفوذ می کنم . تا حد امکان سعی کنید هیچ مقاومتی نکنید .

 

{ حرف های اسنیپ را که یاد هری می آید را با رنگ آبی می نویسم }

آقای ویزلی سری تکان داد و مستقیم به هری نگاه کرد . هری چوبدستیش را به سمت آقای ویزلی گرفت . تا حالا این کار نکرده بود . ولی این بار باید حتما این کار را انجام می داد . سعی کرد حرفهای اسنیپ را به یاد آورد . او باید ذهن روبی می کرد . ذهن روبی یعنی توانایی بیرون کشیدن احساسات و خاطرات از ذهن یک نفر دیگر . اون باید به خاطرات دست پیدا می کرد . خاطرات . خاطراتی که شاید به نوعی " ناجی هستند . باید به کوچکترین نکات توجه می کرد . ذهن کتاب نیست که کسی بخواد اونو باز کنه یا تفریحی ورق بزنه . افکار در داخل سر ما حک نشده ن که هر مهاجمی بتونه اونارو بخونه و دنبال کنه . ذهن دارای لایه های متعدد و بسیار پیچیده ای است ... . لایه ها " طبقه بندی ها " قسمت " استیشن ها " پارتیشن ها " نوارها و ... همه و همه باید با دقت تقسیم بندی شوند تا عمل ذهن روبی سریع تر انجام شود و جستجو آسان تر شود . در اغلب موارد برای ذهن جویی " نگاه مستقیم در چشم های طرف مقابل ضروریه . تمرکز می کند . مغزش را تا حد امکان خالی از هر گونه احساسی می کند . مستقیم به چشمان آقای ویزلی نگاه می کند و فریاد میزند :

له جی لی منس !!!

احساس عجیبی به هری دست داد . حس کرد نزدیک بود پرواز کند . یا به طور دقیق تر روحش از بدنش جدا شود . ولی در کل هیچ اتفاق خاصی نیفتاد . تمرکزش را بیشتر کرد . باید با استفاده از قلبت و نوعی احساس " باید و احتیاج " کمک بگیری . چشمانش را بست . ذهنت را خالی از احساس کن . وجودت را از عشق پاک کن . از قلبت دوری کن . به مغزت مراجعه کن . از قدرت های جادوییت استفاده کن . احساس می کرد به مغز خودش نفوذ کرده است . باید افکارش را منظم می نمود . تمام قوایش را جمع کرد . در دلش می گفت : من باید نفوذ کنم . باید ... باید ...

له جی لی منس !!!

در لحظه آخر هری چشمانش را باز کرد و این طلسم را روانه آقای ویزلی ساخت . ناگهان احساس کرد چشمانش از حدقه در آمده است . احساس سبکی می کرد . چشمانش با سرعت جلو می رفتند . هر لحظه امکان داشت چشم هایش با چشمان آقای ویزلی برخورد کند . دیگر فاصله ای نمانده بود . ناگهان همه جا سفید شد . جلو رفت ... رفت . در دورتر نور آبی رنگی را مشاهده کرد . هر چه جلوتر می رفت نور هم واضح تر می شد . ولی هر کاری می کرد نمی توانست وارد نور شود . سعی کرد تمرکز کند . به جلو حرکت کرد . همه جا آبی رنگ بود . لایه های نازک و لطیفی در حالات منظم قرار داشتند . ناگهان اتفاق عجیبی افتاد . احساس جدیدی در وجودش فعال شد که به احساسات خودش هیچ گونه ربطی نداشت . ناراحتی " غم " سر درد و احساس بدی که یک نفر به بدنش نفوذ کرده است . هری در احساسات آقای ویزلی غوطه ور شده بود . باید از اینجا خارج می شد . از محوطه آبی رنگ بیرون آمد . به طرف دیگری رفت . محوطه قرمزی در آن طرف دیده می شد . با سرعت به طرفش رفت و وارد شد . در محوطه قرمز رنگ فقط گوی هایی با رنگ مشکی وجود داشتند . در یک لحظه یک تصویر جلوی چشمان هری نقش بست . در تصویر " هری خودش را دید " در حالی که چوبدستیش را به سمت آقای ویزلی گرفته است مستقیم به تصویر خیره شده است . پشتش یک اتاق دلگرفته قرار داشت . نه باید از اینجا هم خارج می شد . اینجا تصویری در زمان حال را نشان می دهد که به وسیله چشمان آقای ویزلی ارسال می شود . از محوطه قرمز هم خارج شد . در آن طرف محوطه زرد رنگی وجود داشت . به سمتش رفت و وارد شد . همه جا زرد رنگ بود . در این قسمت پرده هایی لطیفی قرار داشت که به آرامی می لرزیدند . این پرده ها بدون هیچ نظمی از این طرف به آن طرف و ... کشیده شده بودند . ناگهان تصویری در جلوی چشمان هری جان گرفت . این تصویر با سرعت بالایی در حرکت بود . در تصویر هری مردی را دید که وسط سلول ظاهر شد و یک ظرف مسی را روی زمین گذاشت . هری کمی هیجان زده شد . او به خاطرات آقای ویزلی دسترسی پیدا کرده بود . در ذهنش گفت : اون شب . سه روز پیش . من خاطره مربوط به کشته شده اسکریم جیور را می خواهم . تصویر لحظه از حرکت باز ایستاد . در لحظه بعد هری آشپزخانه قرارگاه را دید . تصویر هری را نشان می داد . بعد از لحظه ای تصویر به سمت خانم ویزلی برگشت و بعد آرام به سمت شمینه رفت . دستی در زیر تصویر جلو آمد و پودری در شمینه ریخت . تصویر وارد شمینه شد . لحظه ای بعد در دهلیز قرار داشت . تصویر به سمت آسانسور حرکت کرد . در حال راه رفتن ناگهان همه جا لحظه ای سیاه شد و بعد تصویر به سمت در چوبی حرکت کرد . در را باز کرد . پرسی ویزلی از جایش بلند شد و با احترام شروع به صحبت کرد . ناگهان همه جا را مه سفید رنگی پر کرد . لحظه بعد پرسی مثل یک عروسک مصنوعی در جای خود ایستاده بود . حتی پلک نمی زد . تصویر از در خارج شد . به سمت جایی رفت که هری چند روز پیش در آنجا با اسکریم جیور ملاقات کرده بود . همین که در را باز کرد . اسکریم جیور از صندلیش بلند شد . معلوم بود که فریاد می کشد . طلسم سرخ رنگی را به سمت تصویر فرستاد . چوبدستی در زیر تصویر طلسم را برگرداند . اسکریم جیور به عقب پرتاب شد . چوبدستیش از دستش افتاده بود . تصویر جلو رفت و بدون هیچ واهمه ای اشعه سبز رنگی را به سمت اسکریم جیور فرستاد . اسکریم جیور با قیافه متعجب خیره به سقف اتاق بود . تصویر برگشت و از اتاق خارج شد . ناگهان دوباره هه جا را مه سفیدی پر کرد . هری که عصبانی شده بود تمرکز کرد و در دل گفت : من باید ببینم اونجا چه خبره . ناگهان مه شفاف تر شد و هری بعد از چند دقیقه تلاش توانست چهره بگمن را تشخیص دهد . در پایین پایشان مردی مو قرمزی افتاده بود . پس این تصویر از چشمان کی ثبت شده بود . مه از بین رفت . تعداد زیادی در اطراف حضور داشتند . همه با هم به تصویر خیره نگاه می کردند . هری بدون اینکه بخواهد از آنجا خارج شد . دلش جای دیگری را می خواست . تمرکز کرد . من باید همه چیز را ببینم . منطقه طلایی رنگی در دور دست ظاهر شد . هری هیجان زده شد . انگار که مدت ها است که می خواهد به آنجا برود . ولی صدایی در ذهنش داشت فریاد می زد .

-- چی شده ؟ اینجا چه خبره ؟

این صدا شبیه صدای کارآگاه بود . هری باید برمی گشت تا بهش بگویید اتفاقی نیافتاده است . ناگهان به بدنش برگشت . به اطرف نگاه کرد . رو به روی کارآگاه نشسته بود . چوبدستیش بر روی زمین افتاده بود . چوبدستیش را برداشت .

-- ریش مرلین . مرلین کمکم کن .

-- ایمپدیمنتا !!!

طلسم به هری خورد . هری محکم به دیوار پشت سرش برخورد کرد . این چه رفتاری بود . چرا کارآگاه این چنین می کرد . ناگهان حس عجیبی در وجود جان گرفت . حسی که قبلا تجربه اش نکرده بود . هری در جای تنگی قرار گرفته بود . با این حس مبارزه کرد . به سرعت چوبدستیش را به طرف فلامل گرفت و فریاد زد :

اکسپلیارموس !!!

فلامل خلع صلاح شد . ولی این صدا " صدای هری نبود . صدای آقای ویزلی بود .

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1384/08/11ساعت 10:21 AM  توسط سیاوش درخشان  | 

نکته ها :
با درود فراوان خدمت دوستان عزیزم .

با پوزش برای غیبت طولانی مدتم . راستش داشتم کل کتابهای هری پاتر را دوره می کردم . دیگه پست ها را سریع می زنم  . فصل جدید را در پست پایین می توانید ببینید .

از همه دوستانی که در این مدت من را شرمنده کرده اند و نظر دادند ممنون هستم .

از آقایان اسنیپ و محسن ۲۰۰۵ مراتب تشکر را دارم .

از مالی هم متشکر هستم که همیشه نسبت به من و داستانم لطف دارند .

از کویر خسته هم متشکر هستم . درسته تقریبا دست من را خوانده هستند .

از نمید هم متشکر هستم . فکر نکنم آقای ویزلی تحت تاثیر طلسم فرمان بوده باشد .

سارا خانم . متشکر هستم . نه فراموش نکردم . ولی ممنون از یاد آوری شما .

آلبوس پرسیوال و الفریک برایان دامبلدور . خیلی ممنون .

ع.ک.م  عزیر حرف شما متین . ولی یکم صبر کنی جواب خواهی گرفت .

هری جان واقعا اشتیاقت من را هم به هیجان می آورد . متشکر .

kimia  جان واقعا شرمنده . این دفعه سریعتر عمل می کنم .

bigsaleh جان یک سوال داشتم . شما در سایت جادوگران نبودید ؟ ( البته به نمید هم شک کرده ام )

بی سرزمینتر از باد! عزیز هم لطف زیادی نسبت به من دارند . ازتون بی نهایت سپاسگذارم .

حامد و پریا و آرش و اصغر هم ازتون سپاسگذارم .

mitty عزیز هم با روش دیگری من را شرمنده کردند . متشکرم .

ملیکا جان شما خیلی به من لطف دارید . متشکرم .

از سر علی جان و سعید عزیز هم نهایت تشکر را مبذول هستم .

قربان همگی شما سیاوش

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1384/08/04ساعت 1:25 AM  توسط سیاوش درخشان 

بخش اول - فصل اول - قسمت 6.1

بخش اول : تعتیلات تابستانی

فصل اول : پیرمرد خردمند

قسمت 6.1 : آزکابان

 

هری گفت :

این امکان ندارد . آقای ویزلی آدم کش نیست .

هرمیون گفت :

-- در حال حاضر هم آقای ویزلی و پرسی در آزکابان هستند . سه روز دیگر هم وقت دادگاه دارند .

هری پرسید :

-- پرسی دیگر چرا ؟ رون و جینی کجان ؟ خانم ویزلی هم خبردار شده ؟ از بقیه بچه هاش چه خبر ؟

هرمیون گفت :

-- پرسی هم به جرم کمک به آقای ویزلی اقرار کرده است . رون و جینی که در اتاق طبقه پایین هستند . خانم ویزلی و بقیه پسرهاش هم در وزارت خانه هستند . فقط بیل در سنت مانگو هست و اما یک چیز دیگر ...

-- پسرم بیدار شدی ؟

این صدا صدای اسلاگهورن بود . اسلاگهورن در حالی که لبخندی بر روی لب داشت " ادامه داد :

-- هرماینی " دختر عزیزم اجازه می دهی من چند لحظه با هری خصوصی صحبت کنم ؟

هرمیون که چاره دیگری نداشت از روی تخت بلند شد و رفت . اسلاگهورن کنار تخت هری نشست و با ناراحتی گفت :

-- هری " تابلوی دامبلدور همه چیزها را برایم تعریف کرد . من از این به بعد استاد تو خواهم بود .

هری با تعجب گفت :

آخه برای چی ؟

اسلاگهورن با شرمندگی گفت :

-- من معلم خصوصی اسمشونبر بودم . بهش تمام مهارت های جادویی را یاد دادم . جادوگران قدرتمند را بهش معرفی کردم و اطلاعات کاملی راجب به هاگوارتز بهش دادم .

اسلاگهورن آهی کشید و ادامه داد :

-- تمام این کارها هم نتیجه بخش بود . از اطلاعاتی که راجب هاگوارتز بهش دادم تالار اسرار را باز کرد . از مهارت های جادویی در زمره نظام سیاه استفاده کرد . در مرتبه اول از جادوگران قدرتمندی که بهش معرفی کرده بودم آموزش دید و بعدش یا آنها را مرید خودش کرد " یا کشت .

هری مات به اسلاگهورن نگاه می کرد . اسلاگهورن با ملایمت گفت :

-- من می خواهم به یک نفر دیگر هم خصوصی درس بدهم و اون تو هستی . از هفته دیگر هم برنامه درسیت را بهت می دهم .

اسلاگهورن قسمت دوم جمله اش را با تحکم گفت . بعد از آن به سختی از روی تخت بلند شد و رفت .

 

***************************

هرمیون گفت :

-- هری " آخه تو می خوای به اونجا بروی چی کار ؟

هری با لجاجت گفت :

من باید با آقای ویزلی صحبت کنم .

هرمیون با عصبانیت گفت :

-- رون " جینی شما یک چیزی بهش بگید .

رون و جینی فقط به هری نگاه کردند . هری هم با حالتی قهر آمیز از در خارج شد . در سالن به لوپین برخورد . هری گفت :

پرفسور " من دارم به دیدن آقای ویزلی می روم . هیچ کس هم نمی تواند مانع من شود . ولی می خواستم بدونم شما هم دلتون می خواهد با من بیایید یا نه ؟

لوپین چند لحظه به هری نگاه کرد و بعد گفت :

-- ممنون که به من اعتماد کردی . کی می خواهی بروی ؟

هری به سرعت گفت :

همین الان .

لوپین با اطمینان گفت :

-- من هم آماده هستم .

هری گفت :

پرفسور من تا حالا به آنجا نرفته بودم . می خواستم بدونم که اگر فقط به اسمش فکر کنم ...

لوپین با ملایمت گفت :

-- هری " برو جارویت را بیاور .

هری بدون هیچ حرفی به اتاقش برگشت . آذرخش را از داخل چمدانش برداشت و حرکت کرد . وقتی جلوی تابلوی دامبلدور رسید " گفت :

پرفسور من باید به دیدن آقای ویزلی بروم . بعد که برگشتم همه چیز را برایتان تعریف می کنم .

دامبلدور با تواضع گفت :

-- البته خانم گرنجر برایم تعریف کرد . ولی ترجیح می دهم از زبان خودت بشنوم .

هری سری تکان داد و از اتاق خارج شد . در سالن لوپین منتظرش ایستاده بود . هری گفت :

آذرخش را آوردم . حرکت کنیم .

لوپین با سرش موافقتش را اعلام کرد . هر دو با هم از خانه خارج شدند . لوپین هم یک جارو در دستش گرفته بود . وقتی در پشت سرشان بسته شد " لوپین گفت :

-- هری . آپارات می کنیم به روزنفیا . روزنفیا یک دهکده ساحلی در نزدیکی آنجا است .

هری چشمانش را بست و به روزنفیا فکر کرد . احساس کرد هوا سرد و مرطوب شده است . چشمانش را باز کرد .

بنگ ...

لوپین هم بغل دست هری ظاهر شد . هری به اطراف نگاه کرد . در نزدیکی جنگلی ایستاده بودند . آن طرفشان دهکده ای نظام قرار داشت . به طوری که فقط افرادی با لباس ارتش در حرکت بودند . ناگهان چندین نفر با اسلحه آنان را هدف قرار دادند . هری به لوپین نگاه کرد . لوپین آهسته گفت :

-- دنبالم بیا هری .

هری به دنبال لوپین رفت . لوپین از جیبش سنگ زمردی رنگی را بیرون آورد و نشان داد . همه با دیدن سنگ " اسلحه ها را پایین آوردند و بدون هیچ حرفی از آنجا دور شدند . هری که دیگر تحملش تمام شده بود " گفت :

اینا کی بودن ؟ این سنگ چی بود ؟ چرا اینها ...

لوپین حرف هری را قطع کرد و گفت :

-- هری " این دهکده تنها راه ورود است . وزارت خانه وقتی دید اینجا هم به دریا نزدیک است و هم منطقه نظامی است ساختمان را در نزدیکی اینجا ساخت . در این دهکده هیچ غیر نظامی حق تردد ندارد . افراد نظامی اینجا هم مشخص هستند و هر کسی نمی تواند با لباس نظامی وارد اینجا شود . وزارت خانه با نخست وزیر مشنگ ها هماهنگ کرد که فقط افراد عالی رتبه و کارگاهان وزارت سحر و جادو بتوانند به این دهکده بیایند . این افراد هر کدام با این سنگی که دیدی شناخته می شوند . در غیر این صورت به سرعت توسط مشنگ ها کشته می شوند .

هری با تفکر کوتاهی پرسید :

مگه شما هم از این سنگ ها دارید ؟ شما که کاراگاه نیستید .

لوپین گفت :

-- درسته . این سنگ مال تانکس است . اگه یادت باشد اون کاراگاه است .

هری بعد از مکث کوتاهی گفت :

ولی هیچ کدام این کارها جلوی جادوگرها را نمی گیرد . اگر این سنگ دزدیده شود به راحتی هر کسی می تواند وارد اینجا شود . مثلا خود شما با استفاده از سنگ تانکس دارید به اینجا می آیید .

لوپین گفت :

-- هری افراد اینجا از نظر چهره شناسایی می شوند . من و تو هم هر دو شناسایی شده بودیم . البته قبول دارم که اگر با وزیر صحبت نمی کردی " من هم نمی توانستم به اینجا بیایم .

هری با سرسختی گفت :

با کمک معجون مرکب پیچیده این مشکل هم حل خواهد شد .

لوپین گفت :

-- هری " اینجا تدابیر جادویی زیادی دارد . از وقتی که ولدمورت هم برگشته این تدابیر چند برابر شده است .

لوپین بعد از گفتن این جمله به سمت ساحل حرکت کرد . هری هم دنبالش رفت . وقتی به لب ساحل رسیدند لوپین ایستاد و گفت :

-- هری باید وارد اون دکه شویم . چوبدستیت را چهار بار به در بزن و درخواست ملاقات کن .

هری جلو رفت . وقتی پشت در دکه قرار گرفت فقط دریا را می دید و دهکده از مسیر دیدش جدا شده بود . چوبدستیش را چهار مرتبه به در زد و با صدای آهسته ای گفت :

من هری پاتر به دیدن آرتور ویزلی آمده ام .

ناگهان هری صدایی شنید :

-- اجازه ورود به شما داده می شود . بعد از ورود چوبدستی خود را تحویل دهید . از همین لحظه شما سه ساعت وقت ملاقات دارید .

هری به لوپین نگاه کرد . لوپین گفت :

-- مانند سنت مانگو است . الان می توانی از در داخل شوی .

هری به سمت در حرکت کرد . در لحظه بعد درون اتاق تاریک و سیاهی ایستاده بود . به اطراف نگاه کرد . دو طرف در دو تا مرد ایستاده بودند که موذیانه به هری نگاه می کردند . مردی با قد کوتاه هم پشت میزی نشسته بود . لوپین نیز وارد شد و بعد از نگاه کوتاهی به هری به سمت مرد پشت میز رفت . مرد گفت :

-- چوبدستی هایتان را به من بدهید .

لوپین چوبدستیش را به مرد داد و در عوض تکه ای کاغذ پوستی دریافت کرد . هری به مرد گفت :

من چوبدستیم را احتیاج دارم نمی توانم تحویل دهم .

با این حرف هری دو مردی که در اطراف در ایستاده بودند به طور تهدید آمیزی چوبدستیشان را به سمت هری گرفتند . مرد با لبخند زشتی گفت :

-- آقای پاتر اینجا قانون برای همه وجود دارد . فقط افراد دستبند دار می توانند با جوبدستی وارد شودند . فکر نمی کنم شما دستبند داشته باشید .

و بعد از گفتن این حرف به طرز افتضاحی شروع به خندیدن کرد . هری با خونسردی جلو رفت و آستین ردایش را کنار زد و گفت :

فکر کنم این برایتان کافی باشد .

مرد که نزدیک بود از روی صندلیش بیافتد با سرعت به سمت هری آمد و دستبند هری را مورد بررسی قرار داد . بعد از چند لحظه با نگاه پر از کینه به هری گفت :

-- شما می توانید با چوبدستی وارد شوید .

هری به لوپین اشاره کرد و خودش پشت سر لوپین حرکت کرد . لوپین در دیگری را باز کرد . پشت آن در هوا کاملا تاریک بود و دریا طوفانی . لوپین به هری گفت :

-- سوار جارو شو . از اینجا باید با جارو پرواز کنیم .

هری و لوپین هر دو سوار بر جاروها در آسمان اوج گرفتند . باد به شدت می وزید و حرکت را بر آنها مشکل ساخته بود . باران به شدت می بارید . دریا در زیر پایشان به صورت تهدید آمیزی در جوش و خروش بود . هری پرسید :

پس چرا آب و هوا با بیرون از دکه متفاوت است ؟

لوپین گفت :

-- آب و هوای اینجا به وضعیت خود ساختمان بستگی دارد .

هری با سختی پرسید :

یعنی چی ؟

لوپین گفت :

-- خوب مثلا الان که یازده نفر از آزکابان گریخته اند ...

هری ناگهان با فریاد گفت :

چی !؟

لوپین که از عکس العمل هری تعجب کرده بود " با ملایمت گفت :

-- اصلا حواسم نبود تو بیهوش بودی . آخه فکر کردم بچه ها تا الان بهت گفته اند . طبق گفته پیام امروز یازده مرگخوار با کمک دراکو مالفوی از اینجا گریخته اند . تو خبر نداری " قتل اسکریم جیور توسط یکی از کارمندان خودشان و فرار یازده مرگخواری که دو سال پیش توسط دامبلدور دستگیر شده بودند اون هم توسط یک جوان هفده ساله " هم مردم را خشمگین کرده و هم به وحشت انداخته است . به طوری که مصاحبه تو هیچ تاثیر مثبتی به جا نگذاشت ...

هری با عصبانیت گفت :

با این همه تدابیر امنیتی چه طور توانسته این همه مرگخوار را آزاد کند ؟

لوپین برای اولین بار با کمی وحشت گفت :

-- معلوم نیست که چه طوری این کار را انجام داده است . فقط در لحظات آخر مخصوصا خودش را به یکی از مامورین " که اون هم منجمد شده بود نشان داده است . جالب اینکه یک مامور دیگر ادعا کرده " سوروس اسنیپ را دیده که از دور مواظب کارهای مالفوی جوان بوده است ...

این جمله لوپین هری را به یاد موضوعی انداخت . (( دنبال دراکو برو ببین چی کار می کند . اگر نیاز شد بکشش . )) پس ماموریت دراکو این بوده است . باید به آزکابان می آمده و مرگخواران را آزاد می کرده است . ولی چطور این کار را انجام داده بود . هیچ کس نمی تواند به راحتی به اینجا بیاید و یازده مرگخوار فوق محافظتی را آزاد کند . یعنی دراکو اینقدر قدرت گرفته بود . اسنیپ نیز وظیفه داشت که اگر دراکو در کارش موفق نشد او را بکشد . لوپین شروع به حرف زدن کرد :

-- چند سال پیش که به اینجا آمده بودم هوا کاملا آفتابی بود . وقتی سیریوس از اینجا فرار کرد تا مدت ها بارش باران قطع نشد . حالا هم با دو بار فرار دسته جمعی وضعیتی بهتر از این نمی شود انتظار داشت . داریم می رسیم .

لوپین با دستش به ساختمان بزرگی اشاره کرد . ساختمان بزرگی در برابر چشمانشان پدیدار شده بود . هری پرسید :

حالا که دیوانه ساز ها از اینجا رفته اند چه کسانی از اینجا محافظت می کنند ؟

لوپین با ملایمت گفت :

-- کاراگاهان " اژده ها " غول های غارنشین و کنگران ها .

هری با تعجب پرسید :

کنگران دیگه چه کوفتی است ؟

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1384/08/04ساعت 0:57 AM  توسط سیاوش درخشان  |