|
هری پاتر و انجمن نظام سیاه
کتاب هفتم هری پاتر به نوشته سیاوش درخشان
|
|
|
بخش اول - فصل اول - قسمت 5 |
|
|||
|
بخش اول : تعتیلات تابستانی فصل اول : پیرمرد خردمند قسمت 5 : بازگشت به غار
هری و هرمیون مدتی بود که به اتاق آپارات سری برگشته بودند . هرمیون گفت : -- هری " حالا می خواهی چی کار کنی ؟ هری با ناراحتی گفت : نمی دانم . آخه چه طور چنین چیزی ممکن است ؟ هرمیون با زیرکی گفت : -- هری تو الان کار مهمتری داری . کاری که دامبلدور ازت خواسته است . هری دست هرمیون را گرفت و گفت : آماده هستی ؟ می رویم به هاگزمید . دست هرمیون را گرفت و انگشتش را بر روی نوشته روی دستبندش گذاشت . در ذهنش غار را مجسم کرد . دوباره همه جا از رنگ طلایی پر شد . آواز ققنوس را در دلش احساس می کرد . صدای مار را شنید که گفت : -- وزارت خانه روز خوبی را برایتان آرزو می کند . از تشریف فرمایی شما سپاس گذاریم . هری چشمانش را باز کرد . هوای بسار سرد بود . بر روی سخره ای قرار گرفته بودند که هفته پیش با دامبلدور ظاهر شده بودند . دریا طوفانی بود . امواج با شدت تمام " خود را به سخره می کوبیند . هری آرام از سخره پایین رفت . هرمیون هم به دنبالش آمد . وقتی هری در آب پرید " هرمیون با عجله گفت :-- هری مطمئن هستی که از این راه باید برویم ؟ هری با خونسردی گفت : آره دنبالم بیا . هری شنا کنان تا لبه دهانه غار رفت . در دهانه غار فرو رفت . چوبدستیش را بالا گرفت و آرام گفت : لوموس !!! چند ثانیه بعد از روشن شدند چوبدستی هری " چوبدستی هرمیون هم روشن شد . بعد از چند دقیقه شنا کردن به پله ها و ورودی طلسم شده رسیدند . هری ابتدا چوبدستیش را به سمت بدن هرمیون و بعد به سمت بدن خودش گرفت . سرما و خیسی از بدن جفتشان نابود شده بود . بعد از آن هری از جیب ردایش یک چاغو در آورد . هرمیون که تا الان چیزی نگفته بود " با ترس گفت : -- هری " چی کار داری می کنی ؟ هری گفت : هرمیون این در ورودی است . تنها راه باز کردن این در ریختن خون است . ولدمورت می خواهد کسی که به اینجا وارد می شود از نظر جسمی ضعیف شده باشد . در لحظه ای که هری چاغو را بالا گرفت " هرمیون گفت : -- هری یک لحظه صبر کن . به نظر من ... هری به میان حرف هرمیون پرید و گفت : هرمیون من اجازه نمی دم تو خون خودت را اینجا بریزی " فهمیدی ؟ دیگر مخالفتی نکن . تو به من قول داده بودی که ... هرمیون هم حرف هری را قطع کرد و گفت : -- هری یک لحظه حرف من را گوش کن . می گم اگه خود ولدمورت به اینجا بیاید چی؟ هری گفت : منظورت چیه ؟ اون که الان به اینجا نمی آید . تقریبا اگه بیشتر وقت تلف نکنیم دو ساعت دیگر وقت داریم . هرمیون با خشم گفت : -- هری " چرا متوجه نیستی . می گم اگه خود ولدمورت بخواهد این در را باز کند " خون می دهد ؟ هری با لجبازی گفت : کار دیگه ای مگه می توانه بکنه ؟ هری که دیگر کلافه شده بود " گفت : -- هری کمی فکر کن . ولدمورت خون دادن را بدترین موضوع فرض کرده است که به عنوان محافظ ورودی گذاشته است . حالا با دانستن این موضوع " فکر می کنی ولدمورت خون خودش را می دهد ؟ هری گفت : من چه می دانم . ممکنه یک نفر را قربانی کند و از خون اون استفاده کند . هرمیون وقت کمی داریم . اگه چیزی به فکرت رسیده " زودتر بگو . هرمیون متفکرانه گفت : -- فکر نکنم ولدمورت از همون روشی که برای محافظت اینجا به کار گرفته " استفاده کند . ببین هری فکر می کنم که ولدمورت برای ورود خودش از روش استفاده می کند که فقط خودش قادر به انجام آن باشد . هری به هرمیون نگاه کرد . هرمیون با ذوق گفت : -- هری " قدرت منحصر بفرد ولدمورت در تو هم وجود دارد . زبان پاراسل . هری نگاه دیگری به چهره زیرک هرمیون کرد و با استفاده از زبان مارها گفت : باز شو . چند لحظه گذشت . ناگهان دیوار به صورت سیاهی در آمد و به سرعت راه عبور را برای آنها باز کرد . هری با ناراحتی و عذاب وجدان به هرمیون گفت : من می توانستم در را باز کنم . ولی دامبلدور دستش را برید . هرمیون با لحن دلداری دهنده ای گفت : -- هری خودت را سرزنش نکن . و آرام صورت هری را ناز کرد . هری برگشت و به فضای بیش از اندازه تاریک محوطه نگاهی انداخت . آهسته در لبه دریاچه سیاه حرکت کرد و در همین حال به هرمیون گفت : هرمیون مواظب باش به هیچ وجه با دریاچه تماس پیدا نکنی . هرمیون سرش را به علامت تایید تکان داد . هری و هرمیون در امتداد دریاچه حرکت می کردند . هرمیون گفت : -- هری ما باید کجا بریم ؟ در همان لحظه هری متوقف شده بود . هرمیون محکم به هری برخورد کرد . هرمیون با آزردگی گفت : -- هری برای چی ایستاده ای ؟ چی کار داری می کنی ؟ اوه_از کجا می دونستی ؟ زنجیر به صورت مار چنبره زده شده ای در آمده بود و در حال بالا کشیدن قایق بود . هری به هرمیون نگاه کرد و گفت : هرمیون مثل اینکه یادت رفته بود من یک بار دیگر با دامبلدور به اینجا آمده بودم و همه ... هری و هرمیون هر دو به عقب رفتند . هری سر هرمیون را در آغوش گرفت و خودش هم چشمانش را بست . بعد سریع به زبان مارها گفت : تو یک باسیلیسک هستی ؟ صدای دیگری گفت : -- اوه _ تو هم زبان ما را بلد هستی ؟ ولی تو که ارباب نیستی . حالا بهت نشان می دهم . هری سریع گفت : صبر کن . من از طرف لرد سیاه آمدم . اون قدرت صحبت کردن با مارها را نزد من به ودیعه گذاشت تا تو به ما حمله نکنی . صدای دیگر گفت : -- ارباب به من گفته بود که غیر از خودش هیچ کس دیگری به اینجا نخواهد آمد . ناگهان صدای باسیلیسک به لرزه افتاد و با ترس گفت : -- البته دو بار افرادی به اینجا آمدند که من نتوانستم جلویشان را بگیرم . اگر ارباب بفهمد من را می کشد . هری با کنجکاوی ولی با تحکم گفت : به من بگو جریان چی بوده است ؟ باسیلیسک با ترس گفت : -- خیلی وقت پیش سه نفر به اینجا آمده بودند و با خودشان یک ققنوس آورده بودند . من آن وقتها خیلی جوان بودم و قدرت مقابله با ققنوس را نداشتم . حدود یک هفته پیش هم دو نفر به اینجا آمدند . یکی از آنها فکر کنم که خروس همراهش آورده بود ... هری با تعجب گفت : خروس ؟ باسیلیسک گفت : -- آره . من بویش را کاملا حس کردم . برای همین بیرون نیامدم . حالا کارت چیست ؟ هری با دقت گفت : لرد سیاه هیچ خوشش نمی آید که دستورات محرمانه اش را به شخص دیگری بگوییم . حالا از سر راه ما کنار می روی یا منتظر خشونت لرد سیاه می مانی ؟ باسیلیسک گفت : -- حرفت را باور می کنم . ارباب به من گفته بود که آخرین مار زبان روی زمین است . پس واقعا قدرتش را به تو داده است . فقط ازت خواهش می کنم به ارباب نگو قبل از تو هم کسی به اینجا آمده است . من برمی گردم به خانه ام . صدای سر و صدای زیادی آمد و بعد از چند لحظه صدای (قلپ) آب دریاچه آمد . انگار که وسیله بزرگی را بلعیده است . هری آرام گوشه چشمش را باز کرد . وقتی از رفتن باسیلیسک مطمئن شد " صورت هرمیون را از ردایش جدا کرد و گفت : هرمیون " رفت . هری احساس کرد ردایش خیس شده است . به هرمیون نگاه کرد . قطرات اشک هنوز از صورتش پایین می ریخت . هری که ناراحت شده بود گفت : هرمیون چرا گریه می کنی ؟ هرمیون با هق هق گفت : -- هری نمی توانم بگوییم که نترسیدم . اینجا به اندازه کافی تاریک و ترسناک است . تازه احساس می کردم موجود عظیم الجثه ای رو به رویم است . از حرف های شما هم که هیچ سر در نمی آوردم . احساس مرگ می کردم . می فهمی هری ؟ حتما پیش خودت می گویی که من ضعیف هستم . هری با مهربانی گفت : نه " من همچین فکری نمی کنم . تو در خطرناک ترین جاها همراه من بودی . می فهمم چی می گی . در ضمن اینجا طوری جادو شده است که ایجاد وحشت کند . حالا بیا سوار شو بریم . هری دست هرمیون را گرفت و با هم سوار قایق شدند . قایق به صورت جادویی شروع به حرکت کرد . هرمیون در حالی که سرش را بر روی شانه هری گذاشته بود به اطراف نگاه می کرد و گفت : -- اون نور سبزه " چی هست ؟ ناگهان با این سوال هرمیون " دل هری در سینه اش فرو ریخت . اصلا یاد معجون درون قدح جاودانه ساز نبود . ولی دامبلدور آن را خورده بود . نکنه وقتی یک بار خورده شود " دوباره خود به خود به وجود آید . حالا باید چی کار می کرد . اون قدرت دامبلدور را نداشت . اگر معجون را می خورد به طور یقین می مرد . پس باید چی کار می کرد . دستور دامبلدور یا جان خودش ... -- هری حالت خوب است ؟ چرا رنگت پریده ؟ هرمیون در حالی که با دقت به هری نگاه می کرد " این جمله را گفت . هری سری تکان داد . قایق با صدای نسبتا بلندی به لبه جزیره برخورد کرد . هرمیون سریع پیاده شد . هری حال افرادی را داشت که به استقبال مرگ می روند . هری و هرمیون هر دو شانه به شانه همدیگر دور قدح ایستاده بودند . هری با دقت به قدح نگاه کرد . درون قدح از معجون سبز رنگ پر شده بود . ته قدح هیچ وسیله ای وجود نداشت . هری دردمندانه به هرمیون گفت : ببین می توانی راه خاصی مانند راه ورودی برای این معجون پیدا کنی ؟ هرمیون نگاه دقیقی به معجون انداخت . چوبدستیش را چند بار به سطح زمردی معجون زد . هرمیون ناتوان از گرفتن نتیجه گفت : -- هری حالا یک بار هم زبان مارها را امتحان کن . شاید اثر داشت . هری تمام توانش را جمع کرد و گفت : باز شو . خارج شو . اجازه ورود بده .... هیچ کدام از حرف هایش اثری بر معجون نداشت . هری که دید راه دیگری ندارد و از طرف دیگر نباید زمان را از دست می دادند به سرعت به هرمیون گفت : هرمیون سر قولت که هستی ؟ هرمیون با تعجب گفت : -- منظورت چی هست ؟ هری با کمی خشم گفت : هرمیون ما اصلا زمان نداریم . هر لحظه ممکنه ولدمورت برسه . خواهش می کنم . هرمیون گفت : -- اما من باید بدونم که ... هری فریاد زد : هرمیون تو قول داده بودی ؟ ایکاش با خودم نمی آوردمت . هرمیون که معلوم بود بهش برخورده است با لبخند سستی گفت : -- من سر قولم هستم . هری هم گفت : نامتور گلاسس بلا !!! جام طلایی رنگی در دست هری ظاهر شد . هری با تحکم گفت : هرمیون من از معجون داخل قدح می خورم . تنها راه خالی کردن قدح همین است . من به تو که قول داده بودی " دستور می دهم که اگر من از خوردن معجون غافل شدم تو باید معجون را حتی اگر شده به زور در دهان من بریزی . هری قبل از اینکه هرمیون بتواند مخالفت دیگری کند " جام را درون قدح فرو کرد . جام را بالا گرفت و گفت : به سلامتی نابودی نظام سیاه . برایت آرزوی موفقیت می کنم .
(((((( دوستان عزیز . ذهنیت هری را با رنگ آبی می نویسم . صدای هرمیون را با رنگ صورتی می نویسم و صدای هری را با رنگ قرمز می نویسم . نویسنده : سیاوش ))))))
هری جام را سر کشید . احساس می کرد که مواد مذاب به داخل دهانش ریخته شده است . ولی جلوی هرمیون خودش را کنترل کرد که فریاد نکشد . هری به سرعت شش جام دیگر را سر کشید . حالش داشت بهم می خورد . سرش از درد داشت منفجر می شد . استخوان های بدنش درد گرفته بود . احساس ضعف و ترس می کرد . تصویر پدر و مادرش در برابر چشمانش پدیدار شد . زانو هایش سست شد . مادرش به ولدمورت التماس می کرد . چشمانش دیگر جایی را نمی دید . خواهش_می کنم_خواهش_می کنم_یکمی از_این بخور . صدای گریه کردن یک نفر به گوش می رسید . دلش به شدت درد می کرد . گویی اسید معده اش تمام دستگاه گوارشش را در خود هل کرده بود . هری با لبخند چوبدستیش را به سمت آقای ویزلی گرفت . نور سبز رنگی از چوبدستیش خارج شد . آقای ویزلی با چشمان حیرت زده بر روی زمین افتاد . رون و جینی بالای سر آقای ویزلی گریه می کردند . خودت ازم_قول_گرفتی . یک کم دیگر تحمل کن . آتش اژدها درون معده اش جان گرفت . پاهایش دیگر توان حرکت نداشت . بدنش یک لحظه درد خاصی گرفت " انگار بر روی سنگی بزرگ و محکمی افتاده بود . حالت_خوبه ؟ این صدای گریه کردن کی است ؟ چه قدر صدایش به من نزدیک است . دامبلدور گفت :<< هری بیا از اینجا بریم . دیگه جانی برایت نمانده است . >> . نمی خواهم . دیگر نمی خواهم . ترجیح می دم بمیرم . جمجمه های سرش دارد از هم شکافته می شود . آی آی . بسه . دیگر نمی خوام . مرگ را می خواهم . هری اسنیپ را می دید که دست به دست جینی جلو می آیند . پشت سر آنها دراکو دست به دست هرمیون جلو می آید . هری پرسید :<< پس رون کجا است . >> دراکو گفت : << برای جشن عروسیم نگهش داشتم . می خواهم کمی در آسمان باهاش بازی کنم . بخور_این نوش دارو_است . آخریش_است . ولدمورت قهقه می زد . نور سبز رنگی از چوبدستی ولدمورت به سینه هری خورد . هری دیگر مرد . دیگر از همه جا و همه کس راحت شده بود . پرده های گوشش نیز دیگر درد گرفته بود . ولدمورت هرمیون را شکنجه می کرد . نه " نه " خواهش می کنم اون را ولش کن . من را بکش . شکنجه بده . اون را ولش کن . ولدمورت قهقه میزد و می گفت : << با تو کاری ندارم . با این گندزاده کار دارم . پیشگویی درباره این گندزاده است . >> . بدنش قدرت تکان خوردن نداشت . پس حتما مرده بود . دهانش خشک شده است . تمام آب بدنش با این مواد مذاب " بخار شده است . دامبلدور به فیلچ می گفت : << پاتر را آویزون کن . حتما از مچ پا آویزونش کن . یک ساعت وقت داری تا دلت می خواهد اذیتش کنی . چون تا یک ساعت دیگر دوست عزیزم تام می یاد اینجا و می خواد اونو با خوش ببره . >> . نفس کشیدن برایش مشکل شده بود . چشمانش از داخل کاسه درد می کرد . گلویش هم خشک شده بود . بدنش بیش از اندازه گرم شده بود . از گرما بدش می آمد . نه " نه " پرفسور من هری پاترم شاگردتان . نگذارید مرا با خوش ببرد . سیریوس دست هری را گرفته بود و با خودش می کشید . << هری بیا بریم . می خوام یک کمی اذیتت کنم . بدو " حرکت کن . الان دیوانه ساز ها می یان می خوان به من بوسه بزنن . >> . هری_خواهش_می کنم . یک کم_دیگه_بخور . دیگه_تمام_شد . دیگر معده در دلش وجود نداشت " از بین رفته بود . هری با تمام وجود فریاد زد . و این آخرین صدایی بود که از گلویش در آمد . دیگر نمی توانست حرف بزند . هری_به جون_خودم_این دیگه_ آخریش است_باور کن_تمام شد . تاریکی هری را در خودش بلعید .
******************** هری بیدار شو . بیدار شو . رینرویت !!! تو نمردی . رینرویت !!! تو نمی توانی بمیری . منو تنها نگذار . تو نمردی . رینرویت !!! . هری . تمام بدنش درد می کرد . گویی در آتش می سوخت . قدرت نداشت پلک هایش را باز کند . دهانش خشک شده بود . تشنه اش بود . آب . چی گفتی ؟ آب . وای " خدایا شکر تو زنده هستی . الان بهت آب می دهم . آگوامنتی !!! بیا بخور . هری احساس کرد " دستی پشت سرش قرار گرفته است و سرش را بالا می آورد . وسیله محکم و سردی به لبانش برخورد کرد . اوه " این امکان ندارد . من همین الان ... مهم نیست . آگوامنتی !!! دوباره برخورد جسم سردی را با لبانش حس کرد . نه " نه " آگوامنتی !!! آگوامنتی !!! آگوامنتی !!! آگوامنتی !!! . من بهت آب می دم . نترس . صدای شلپی آمد . ناگهان هری مزه آب خنک و گوارایی را در دهانش حس کرد . آب خنک در درون هری آتش ها را خاموش می کرد . صدای جیغ می آمد . پتریفیکوس توتالوس !!! ایمپدیمنتا !!! ایکارسروس !!! استویفای !!! برتان ساروس !!! کروشیو !!! آوداکداورا !!! هری احساس می کرد " مغزش دو مرتبه به کار افتاده است . صدای جیغ ممتد و کشیده ای آمد . هری چشمانش را باز کرد . سطح دریاچه دیگر مثل آینه صیقلی نبود بلکه در تلاطم و جوش و خروش بود . هری به هر طرف نگاه می کرد اینفری ها را می دید که گروهی از آنها هرمیون را بغل کرده بودند و به سمت دریاچه حرکت می کردند . گروهی دیگر نیز به طرف هری حرکت می کردند . هری با سرعت تمرکز کرد . درونش از خشم زبانه می کشید . سپاه ولدمورت یکی از بهترین دوستانش را داشت می کشت . با عصبانیت تمام فریاد زد :آیوا فایر ناکوس !!! شعله آتش بزرگی مانند آتش اژدها از چوبدستی هری خارج شد . آتش آبی رنگ مایل به سیاه " با قدرت تمام پیش می رفت . هری با کمی تمرکز آتش را به دور جزیره حلقه کرد . اینفری ها که از دیدن آتش به وحشت افتاده بودند " هرمیون را به روی زمین انداختند و هر کدام با وحشت به طرفی می دویدند . هرمیون در حالی که با تعجب به هری نگاه می کرد با سرعت به سمت هری آمد . هری سریع از جیبش قاب آویز تقلبی که نامه هری در آن قرار داشت را در آورد و به درون قدح انداخت . هرمیون با ناراحتی گفت : -- هری تو حالت خوبه ؟ تو جون منو نجات دادی . وقتی آخرین جام معجون را بهت دادم " از حال رفتی . وقتی بهوش آمدی " ازم آب خواستی . ولی هر کاری کردم نتوانستم بهت آب بدم . مجبوری از درون دریاچه آب برداشتم و بهت دادم . که یک دفعه این ها از دریاچه بیرون آمدند . هیچ مقاومتی نتوانستم جلویشان بکنم . داشتند مرا با خودشان به داخل .... هری انگشت اشاره اش را بر روی لب های هرمیون گذاشت و او را از حرف زدن بازداشت . به سمت قایق حرکت کرد . هرمیون هم پشت سرش می آمد . حالا دیگر آتش هری و هرمیون را در بر گرفته بود . هری در حالی که بدنش به شدت می لرزید و به سختی آتش را حفظ کرده بود " سوار قایق شد . هرمیون هم سوار شد . قایق حرکت کرد . اینفری ها زیر قایق در حرکت بودند . وقتی به مقصد رسیدند هری با سختی از قایق پیاده شد . هرمیون هم پیاده شد . هری که دیگر توان ایستادن هم نداشت با زانو بر روی زمین افتاد . آتش هم از بین رفت . هرمیون جلو دوید و دست هری را دور گردن خودش انداخت و گفت : -- هری یک کم دیگه تحمل کن . ما باید سریع از اینجا بیرون برویم . هری برگشت و به هرمیون نگاه کرد . چشمانش بسیار قرمز شده بود . احتمالا در لحظاتی که مجبور بوده معجون را به هری بخوراند " حسابی گریه کرده بود . هری سعی می کرد به حرکت ادامه دهد . ضعف و درد بسیار شدیدی داشت . سرش به شدت درد می کرد . هری گفت : هرمیون... موفق شدیم . ما دستور... دامبلدور را انجام دادیم . ولی من... خیلی ضعیف شدم . هرمیون با سرسختی گفت : -- هری انرژیت را برای حرف زدن هدر نده . چرا اینقدر رنگت پریده ؟ قسمت دوم جمله را هرمیون با دلواپسی گفته بود . هرمیون با ناراحتی گونه هری را بوسید و گفت : -- اگه تو بهوش نیامده بودی " معلوم نبود چه سرنوشتی در انتظارم هست . هری دیگر نای حرف زدن هم نداشت . تمام وزنش بر روی دوش هرمیون افتاده بود . پاهایش به زمین کشیده می شد . وقتی به خروجی رسیدند " تمام سعی هری برای حرف زدن به زبان مارها بی نتیجه ماند . هرمیون گفت : -- مثل اینکه چاره ای نیست . اصلا نگران نباش . من خون بر روی اینجا می ریزم . فقط به من بگو کجاش باید بریزم ؟ هری تمام انرژیش را ذخیره کرد و با دستش محل ریختن خون را به هرمیون نشان داد . هرمیون از داخل جیب ردای هری چاغو را در آورد . به نرمی چاغو را بر روی پوست دستش مالش داد . خون از دستش جاری شد و بر روی دیوار سنگی ریخت . بعد از چند لحظه هری و هرمیون در داخل آب پریده بودند . به طور معجزه آسا " آب خنک دریا حال هری را بهتر کرد . بعد از آنکه بر روی سخره قرار گرفتند " هرمیون دوباره دست هری را بر روی دوشش انداخت و دست هری را در دست گرفت و گفت : -- من از اینجا می برمت . نگران نباش دیگر همه چی تمام شد . هری احساس می کرد در تونل تنگی در حرکت است . بعد از چند لحظه هری و هرمیون هر دو با هم محکم به زمین برخورد کردند . هرمیون هری را بلند کرد و دوباره دستش را بر روی دوشش انداخت و با لحن عذر خواهانه ای گفت : -- ببخشید اگه بد ظاهر شدم . آپارات جانبی کار بسیار مشکلی هست . فقط جادوگر های قدرتمند قادر به انجام آن هستند . واقعا شانس آوردیم که توانستم اصلا آپارات کنم . هری با صدای ضعیف و نامفهومی گفت : هر دو یک ... بار اون یکی ... را زمین زدیم ... پس با هم بی حساب ... هستیم . هرمیون که از شنیدن صدای ضعیف هری وحشت کرده بود " سرعت حرکتش را به سمت قرارگاه بیشتر کرد . وقتی از پله ها بالا می رفتند " در خود به خود باز شد . همین که هری و هرمیون وارد خانه شدند " افراد زیادی به سمت آنها هجوم آوردند . پرفسور مک گونگال با صدای جیغ مانندی گفت : -- شما را به ریش مرلین چه اتفاقی افتاده است ؟ گرنجر چی شده ؟ هری حالت خوب است ؟ -- نه . رنگ به صورتش نمانده است . این صدای خانم ویزلی بود . هرمیون با صدای بلندی گفت : -- هری را باید سریعا مداوا کرد . اون به شدت مصموم شده است . هری دیگر نمی توانست خودش را سرپا نگه دارد . سرش بر روی شانه هرمیون افتاد .
******************* هری آهسته چشمانش را باز کرد . به اطراف نگاهی انداخت . در کمال شرمندگی دید که هرمیون در آغوشش به خواب رفته است . هری در تخت خواب مجللش بود . آهسته تکانی خورد . هرمیون با تکان هری از خواب پرید . -- هری " حالت خوبه ؟ هری صادقانه گفت : آره . حالم خوبه . چی کار کردید که حالم خوب شد ؟ هرمیون گفت : -- دقیقا نمی دونم . اسلاگهورن " مک گونگال " مودی و لوپین با هم یک کارهایی انجام دادند . هری گفت : اگر اسنیپ بود یک جا منو مداوا می کرد . دامبلدور می گفت در مدت یک ساعت اثر جاودانه ساز قبلی را از وجودش خالی کرده است . هری با دقت به قیافه هرمیون نگاه کرد و گفت : الان دقیقا من چه مدت است که خوابیدم ؟ هرمیون گفت : -- حدود سه روزی می شود . هری با دقت بیشتری به هرمیون نگاهی انداخت و گفت : هرمیون اتفاقی افتاده است ؟ هرمیون با انزجار گفت : -- آره . قتل اسکریم جیور را گردن آقای ویزلی انداخته اند . هری چند لحظه به هرمیون نگاه کرد . بعد با صدای بلندی گفت : این دیگه چه تهمتی است ؟ آخه مگر می شود . آقای ویزلی چرا از خودش دفاع نمی کند ؟ هرمیون با ناراحتی گفت : -- آخه اون شب آقای ویزلی به دیدن اسکریم جیور رفته بود . هری با پرخاشگری گفت : اینکه دلیل نمی شود . هرمیون سرش را پایین انداخت و گفت : -- هری این بار فرق می کند . آقای ویزلی خودش اعتراف به قتل اسکریم جیور کرده است .
|
|||||
|
|||||
|
|
بخش اول - فصل اول - قسمت 4 ( پایانی 2 ) |
|
|||
|
بخش اول : تعتیلات تابستانی فصل اول : پیرمرد خردمند قسمت 4 (پایانی 2) : سقوط کابینه با گفتن این حرف تمام افراد حاضر در آشپزخانه ساکت شدند و با حیرت به هری نگریستند . آقای ویزلی پرسید : -- برای چی این سوال را پرسیدی ؟ هری گفت : همین جوری پرسیدم . آخه در وزارت خانه کمی باهاش مشکل پیدا کردم . آقای ویزلی با حیرت حرف هری را تکرار کرد و بعدش پرسید : -- در وزارت خانه !!! باهاش مشکل پیدا کردی !!! تو آخه با اون چی کار داشتی ؟ هری که در تگنا گیر کرده بود . گفت : راستش اون از طرف وزیر مشاور مخصوص من شده بود . لوپین با بی قراری گفت : -- برای چی به تو مشاور مخصوص داده اند ؟ هری احساس می کرد که لوپین سوال دیگری را در استتار این سوال نگه داشته است و با انزجار جواب داد : آخه من برای اینکه وزیر دست از سرم بر دارد " شرطی گذاشتم "من اداره محرمانه ای در وزارت خانه در خواست کردم . ولی بر خلاف تصورم وزیر شرط مرا قبول کرد . هری به آقای ویزلی نگاهی انداخت . آقای ویزلی نگاه مخصوصی به مودی کرد . مودی هم جلوتر آمد و گفت : -- پاتر لطفا برای ما تعریف کن که دقیقا چه اتفاقاتی در وزارت خانه افتاد . هری که معذب شده بود . به هرمیون نگاه کرد . هرمیون که طبق معمول نگاه هری را درک کرده بود " بلند گفت : -- هری " همه چیز را بگو . حتما مهم است که بدین صورت می پرسند . هری هم که چاره دیگری برایش نمانده بود " گفت : ما اول به اتاق وزیر رفتیم . وزیر از برنامه های گذشته اش برای من تعریف کرد و از من خواست که با پیام امروز ملاقات کنم . بعد از آن به من این جعبه را داد ... هری با دستش به جعبه ای اشاره کرد که در حال حاضر در گوشه آشپزخانه قرار داشت . و بعد ما را به اداره جدیدی که برای من تدارک دیده بود " برد . من در جعبه مشغول جستجو بودم که پلاکی پیدا کردم . بر روی پلاک نوشته شده بود " دیوید لارنگ " . در لحظه ای که پلاک را لمس کردم دیوید لارنگ به داخل آمد و گفت که مشاور مخصوص من است . بعد من هم ازش در خواست کمک کردم و اون هم داشت برای من از گوی ها صحبت می کرد که هرمیون برایش سوالی پیش آمد و پرسید . ولی لارنگ بر خلاف رفتار اشرافی و مودبانه اش با لحن افتضاحی از هرمیون پرسید که مشنگ زاده است و یا نه ؟ بعد از جواب هرمیون اون انگار که اصلا اتفاقی برایش نیافتاده است به حرف زدنش با من ادامه داد و ... و ... اوهم ... حالا مگر چی شده است ؟ هرمیون که دید هری نمی خواهد ادامه دهد " خودش گفت : -- بعدش هری ازش پرسید چرا با من اینجوری رفتار کرده است که اون دوباره به من توهین کرد و هری هم طلسمش کرد و بهش گفت که بره گم شود . لارنگ هم هری را تهدید کرد و رفت . مودی که هر دو چشمش داشت از حدقه در می آمد با فریاد گفت : -- پاتر تو اونو طلسم کردی ؟ چه طوری طلسمش کردی ؟ چه طلسمی رویش به کار بردی ؟ هری که احساس می کرد شبیه لبو شده بود " با شرمندگی گفت : همون طلسمی را که روی شما اجرا کردم . ولی لارنگ مثل شما حالش بد نشد و سریع از جایش بلند شد . با گفتن این حرف هری رنگ صورت مودی به رنگ ردای پرفسور مک گونگال در آمد . تانکس که دیگر بیش تر از این نمی توانست خودش را نگه دارد . با سرفه ای به طور ناشیانه ای سعی کرد که خنده اش را مخفی نگه دارد . هری ادامه داد : اون به من گفت : << پاتر از این کارت پشیمان می شوی . این را هم بدون تو یک الف بچه مثل مگس مظاهمی برای لرد سیاه می مانی و مطمئن باش که دیر یا زود به سرنوشت پدر و مادرت دچار می شوی . >> در ضمن تا آنجایی که من می دونم فقط مرگخوارها به ولدمورت " لرد سیاه می گویند . این طور نیست ؟ لوپین نگاهش را از هری به آقای ویزلی معطوف کرد و پرسید : -- آرتور این حرف ها چه معنی می تواند داشته باشد ؟ آقای ویزلی هم با نا آرامی گفت : -- نمی دونم . نمی دونم . من باید همین الان به ملاقات وزیر بروم . و بعد آقای ویزلی از آشپزخانه خارج شد . خانم ویزلی رو به بچه ها کرد و گفت : -- دیگر بروید بخوابید . هری که دیگر اصلا دلش نمی خواست آنجا بماند " رفت و جعبه اش را از گوشه آشپزخانه برداشت و همراه خودش برد . بقیه هم از او تبعیت کردند . در جلوی راه پله که رسیدند کریچر هری را صدا زد : -- ارباب ... ارباب ... کریچر باهاتون کار داشت . هری به کریچر نگاه کرد . کریچر گفت : -- ارباب من دیگر از ته دل دستور های شما را انجام داد . من بعد از دو سال دوباره با خانمم صحبت کرد . خانم به من گفت که تمام حرف های شما را گوش کنم . کریچر با خوشحالی تعظیمی کرد و ادامه داد : -- ارباب من اتاق شخصیتان را برایتان آماده کردم . هری با تعجب گفت : من اینجا اتاق شخصی ندارم . کریچر گفت : -- شما خودتان خبر ندارید . من پارسال با ارباب سیریوس اینجا را برای شما آماده داشتیم . اون می گفت وقتی تولدتون شود " می خواهد شما را اینجا آورد . هری هنوز متعجب به کریچر خیره نگاه می کرد . هرمیون با مهربانی گفت : -- عزیزم ما را به آنجا ببر . ناگهان کریچر قیافه اش عوض شد ولی هیچ عکس العملی از خود نشان نداد و در حالی که انگار می خواست گریه کند به هرمیون گفت : -- اگر __ارباب هری__موافق باشد __اونجا را نشان دادم . هری با تکان دادن سرش موافقتش را اعلام کرد . کریچر جعبه سیاه را از دست هری گرفت و جلو افتاد . از راه پله ها بالا رفتند و به سمت دری رفتند که دو سال پیش سیریوس آنها را از ورود به آن منع کرده بود . در بزرگی بود که نقش یک مار چنبره زده بر روی آن هک شده بود و دستگیره آن نیز یک افعی بود . درون هری حس عجیبی به وجود آمد . درست مثل اینکه از دیدن تصویر ماری که بر روی در هک شده بود " لذت می برد . کریچر کنار ایستاد و گفت : -- ارباب باید خودش از این در باز کرد . هری دستش را بر روی دستگیره گذاشت . در لحظه آخر که در را به سمت داخل هل می داد " احساس کرد که چشمان مار هک شده بر روی در برق زد . اول هری و بعد دوستانش و در آخر کریچر نیز وارد شد . کریچر رو به هری کرد و گفت : -- اینجا اتاق ارباب است . هری هم مانند دیگران محو تماشای به قول کریچر اتاق شد . بیشتر شبیه یک تالار بسیار بزرگ بود . حتی از اداره ای که اسکریم جیور به هری داده بود هم بزرگتر بود . جلوی ورودی در که آنها ایستاده بودند یک راهروی بلند و وسیع بود که مانند تالار اسرار با مارها شکل و نما پیدا کرده بود . شکل اتاق یک هشت ضلعی بود . در اتاق ستون های طلایی بزرگی وجود داشت . در انتهای ضلع رو به رویی اتاق " یک راه پله بزرگ بود که از وسط به دو راه تقسیم می شد و به طبقات بالایی اتاق هری راه داشت . هری با نگاه بهتری سریعا مطمئن شد که اینجا به تنهایی " خود یک خانه کامل و اشرافی به حساب می آید . بعد از چند دقیقه رون آزمندانه گفت : -- هری اینجا اتاق نیست . از تمام خانه هایی که تا حالا دیدم بزرگتر است . جینی نیز گفت : -- زیبا ترین خانه ای هست که تا حالا دیدمش . هرمیون گفت : -- هری اونجا را نگاه کن . و با دستش یک قسمت سالن را نشان داد که وسایلی مانند یک کوه بر روی هم انباشته شده بود . پنج تایی با هم حرکت کردند . وقتی نزدیک شدند هری به یاد خانه هیزیپا اسمیت که انبوه وسایل را در خانه اش نگهداری می کرد . هری نگاه دقیقی انداخت . تابلوی بزرگی به اندازه هاگرید بر روی دیوار قرار داشت . هری با صدای لرزانی گفت : پرفسور دامبلدور ! با گفتن این جمله هرمیون و رون و جینی و ماریتا برگشتند و به تابلوی دامبلدور نگاه کردند . دامبلدور پشت میزش در دفترش نشسته بود . ققنوس باشکوهش هم در کنارش قرار داشت . دامبلدور با لبخند گفت : -- حالت چه طوره هری ؟ هری که به شدت بغض گلویش را گرفته بود " سرش را پایین انداخت . چند لحظه بعد با اشاره دستش به بقیه فهماند که می خواهد تنها باشد . رون که به نظر رنجیده بود به دنبال هرمیون و جینی و ماریتا از اتاق بیرون رفتند . کریچر گفت : -- ارباب با من کار نداشت ؟ هری با اشاره سرش به کریچر گفت که باهاش کاری ندارد . کریچر هم تعظیم بلند بالایی کرد و رفت . هری به سختی به تصویر دامبلدور نگاه کرد و در حالی که اشک از چشم هایش می ریخت " گفت : پرفسور_ چرا_ گذاشتین_ این_ جوری_ شود ؟ دامبلدور به نرمی گفت : -- دوست ندارم بهترین شاگردم رو به رویم بایستد و گریه کند . هری که همچنان اشک از چشمانش پایین می آمد " گفت : چرا_مرا_در آخرین_لحظات_طلسم _کردین ؟ من_مطمئن_ هستم_که اگر شما_ می خواستین_ می توانستید جلویش_ را بگیرید . دیدین_ اسنیپ به_ شما خیانت_ کرد . آخه چرا ؟ من به وجود_ شما احتیاج_ دارم . دامبلدور گفت : -- هری " هری این همه سوال خیلی هم جواب دارد . در ضمن تو به کمک من هیچ احتیاجی نداری ! ولی اگر راهنمایی می خواستی می توانی با من مشورت کنی . هری که کمی آرام شده بود " پرسید : پرفسور تابلوی شما اینجا چی کار می کند ؟ من تصور کردم که دیگر هیچ وقت نه شما را می بینم و نه می توانم باهاتون صحبت کنم . دامبلدور گفت : -- هری " هیچ وقت به حرف های من درست گوش نکردی " این طور نیست ؟ دامبلدور با لبخند وصف ناپذیری گفت : -- من همان طوری که همیشه می گفتم " مرگ بدترین واقعیتی نیست که وجود دارد . هری می بینی که من الان در کنار تو هستم و می توانیم به راحتی با هم صحبت کنیم . هری خیره به دامبلدور نگاه می کرد . دامبلدور با آرامش گفت : -- من به پرفسور مک گونگال گفتم که تمام وسایل من مال تو است . دامبلدور با دستش به اشیایی که بر روی زمین ریخته بود اشاره کرد و ادامه داد : -- این ها وسایل من در دفتر مدیریت مدرسه است . بقیه وسایل هم بعد از خواندن وصیت نامه به اینجا منتقل می شود . تابلوی عکس هم از پارسال به اینجا آورده بودم . هری پرسید : آخه برای چی این تابلو را پارسال به اینجا آوردید ؟ دامبلدور با ملایمت گفت : -- هری کمی صبر داشته باش همه چیز را برایت تعریف می کنم . خودت که می بینی من کار دیگری برای انجام دادن ندارم . پس می شود نتیجه گیری کرد که همش با هم هستیم . فقط یک خواهش ازت دارم که بعدا تمام اتفاقات را از مرگ من به بعد برایم تعریف کن . من خیلی خوشحال می شوم که از اتفاقات روز مطلع شوم . هری با خوشحالی سری تکان داد . دامبلدور گفت : -- هری فکر می کنم آقای ویزلی و دوشیزه گرنجر به شدت منتظرت هستند . خوب نیست منتظرشان بگذاری . فقط لطف کن حتی به اون ها هم نگو که می توانی با من ارتباط برقرار کنی . هری سری تکان داد و با تعجب به دامبلدور نگاه کرد . بعد از چند دقیقه گفت : پرفسور " ناراحت نمی شوید من رون و هرمیون را در اتاق خودم نگه دارم ؟ دامبلدور گفت : -- من هیچ وقت از کارهای تو ناراحت نمی شوم . فقط یادت باشد که من حتی اگر در تابلو هم نباشم از قدرت شنوایی و همین طور از قدرت حرف زدن برخوردار هستم . دامبلدور بعد از گفتن این حرف به هری چشمکی زد و از تابلو خارج شد . ************************* رون گفت : -- پس که این طور . گفتی اون مار از بدن تو در آمد ؟ هری که دیگر حوصله اش سر رفته بود " گفت : اگه یک بار دیگه بپرسی طلسمت می کنم ها ! چرا تو و هرمیون باید این سوال را هر کدومتون چند بار بپرسید ؟ هرمیون گفت : -- اونو ولش کنید . به نظر شما لارنگ چی کار کرده است که محفل زیاد ازش خوشش نمی آید ؟ هری گفت : نمی دانم ولی پوزخندش خیلی برایم آشنا بود .هری سرش را پایین انداخت و به فکر فرو رفت . بعد از چند لحظه هرمیون گفت : -- می گم هری مطمئن هستی که می خوای من و رون پیشت بمانیم ؟ هری به هرمیون نگاه کرد و گفت : خب آره . منظورت چی هست ؟ هرمیون در حالی که سعی می کرد بی تفاوت حرف بزند " گفت : -- آخه گفتم ممکنه به جای من و رون " جینی اینجا باشد بهتر است . ناگهان هری احساس کرد که صورتش بسیار داغ شده است . نگاهی به رون انداخت . رون طوری هرمیون را نگاه می کرد که انگار تا به حال هرمیون را ندیده است . هری برای اینکه بحث را عوض کند " پرخاشگرانه گفت : هرمیون تو از کجا ذهن خوانی را یاد گرفتی ؟ نقشه هری گرفت . هرمیون با سختی گفت : -- راستش من پارسال چند روزی که وقت کامل داشتم را به کتابخانه می رفتم . راجب ذهن خوانی مطالبی را یاد گرفتم . می توانم بگویم تو اولین کسی بودی که به ذهنش نفوذ کردم . هری گفت : که این طور . خب من واقعا خسته هستم . دیشب هم درست نخوابیدم . می خواهم برم کمی استراحت کنم . هرمیون خودت را آماده کن . فردا برای اینجا رازدار انتخاب می کنیم . بعد از آن هری بلند شد و به سمت راه پله شیکی رفت که تقریبا در ضلع پنجم اتاق قرار داشت . وسط راه پله که رسید راه سمت راستی را انتخاب کرد . پرده تخت خواب مجللش را کنار زد و خود را بر روی آن پرت کرد . به فکر فرو رفت . لارنگ واقعا کی بود ؟ ************************ هری احساس کرد بسیار قدرتمند شده است . سه نفر جلویش زانو زده بودند و با این حال که در اتاق تاریک به هیچ وجه باد نمی آمد رداهایشان می لرزید . صدای سرد و بی روحی از دهانش خارج شد . میلارد تو برای من زیادی داری دردسر درست می کنی . بعد با انگشتان سفید " کشیده و عنکبوتی شروع به شمردن کرد . دو سال پیش به وزارت خانه نرفتی و از دستور من سر پیچی کردی . پارسال گیبون را کشتی . هنوز هم نفهمیدی شمشیر کجا است .در کنار مبلی که رویش نشسته بود دراکو مالفوی رنگ پریده تر از همیشه ایستاده بود . هری رو به دراکو کرد و گفت : دراکو بهتره کمی بهش یاد بدی " دیگر نباید برای من دردسر درست کند . دراکو با ناراحتی سری تکان داد و با انزجار چوبدستیش را به سمت مرد مو بوری که روی زمین زانو زده بود " گرفت و با صدای لرزانی گفت : -- کروشیو !!! مرگخوار شروع به فریاد کشیدن کرد . هری قهقه خنده را سر داد و چند لحظه بعد با سرش به دراکو اشاره کرد . ناگهان مرگخوار دست از تقلا زدن برداشت . هری گفت : میلارد یک فرصت دیگر بهت می دهم . لرد ولدمورت برایت برنامه دیگری تدارک می بیند . میلارد چهار زانو جلو آمد و لبه ردای هری را بوسید و با صدای آهسته ای گفت : -- ممنون ارباب . جبران می کنم . و بعدش از روی زمین بلند شد و رفت . هری رو به مرگخوار دیگری کرد و گفت : فلچر بیا جلو ببینم . مرگخواری که زانو زده بود " جلو آمد و رو به روی هری زانو زد . هری گفت : خب فلچر " مگه به من اطمینان ندادی که تنها محافظ پسره هستی . پس اعضای محفل ققنوس و وزارت خانه چگونه اینقدر سریع خبر دار شدن ؟ مردی که روی زمین زانو زده بود " آنچنان می لرزید که انگار طلسم شکنجه گر را رویش اجرا می کردند . با صدایی که ترس در آن به وضوح دیده می شد " گفت : -- ارباب " باور کنید من به شما خیانت نکردم . من به شما وفادار ماندم . فکر نمی کنم غیر از من محافظ دیگری داشته باشد که من از وجودش خبر نداشته باشم . به نظر من کار اون پیرزن فیگ است . اگر پیتر نتوانسته باشه طلسم را درست اجرا کند ... هری نعره زد : دم باریک . دم باریک با ترس ولی چاپلوسانه گفت : -- بله سرورم . با من کاری داشتید ؟ هری با لبخندی که انگار سرگرم شده بود " گفت : بله . آن طلسمی که قرار بود روی اون پیرزن فشفشه اجرا کنی را روی فلچر اجرا کن ببینم . ناگهان فلچر گفت : -- ولی ارباب من " می دانید این طلسم ... هری لبخندی دیگری زد و گفت : می خواهم نظریت برای من هم اثبات شود . یالا دم باریک . دم باریک چوبدستیش را به سمت فلچر گرفت و نعره زد : -- بلایند فجت مارکس !!! ماندانگاس دستش را بر روی چشمانش گذاشت . چند لحظه بعد با خوشحالی گفت : -- ارباب " من کور نشدم . اون واقعا نمی تواند این طلسم را اجرا کند . هری که لبخند از روی لبش محو شده بود با عصبانیت گفت : دم باریک پس تو باعث بهم خوردن نقشه من شدی ... ناگهان چند تا مرگ خوار که همگی نقاب به صورت زده بودند " از در وارد شدند . مرگخوارها جلو آمدند و لبه ردای هری را بوسیدند . سپس یکی از آنها با شادمانی گفت : -- ارباب انجام شد . طلسمی هم که به من یاد داده بودید انجام دادم . طلسم پیچیده ای بود ولی با این وجود الان تمام افکار من در لحظه انجام " در فکر اون می باشد . هری ناگهان با شادمانی وحشیانه ای گفت : آفرین می دانستم که می توانید . البته باید هم می توانستید چون شماها بهترین افراد من هستید . خب دراکو برایت یک ماموریت دارم . دراکو که صدایش همراه با بدنش می لرزید " به زور گفت : -- باعث خوشحالی من است . هری با بی رحمی گفت : خب خودت که می دانی ازت چی می خواهم . فقط یادت نره که باید تنها بروی . دلم می خواهد ببینم از پس آخرین مرحله نشان وفاداریت به من هم بر می آیی یا نه ؟ دراکو چنان رنگش پریده بود که هری احتمال داد الان پس می افتد . ولی آرام گفت : -- از پسش بر می آیم . و بعد از تعطیمی کوتاه " چرخید و از اتاق خارج شد . هری رویش را به سمت دیگری برگرداند . چوبدستیش را به سمت فلچر گرفت و گفت : خب فلچر تو وفاداریت را به من ثابت کردی . حالا می بینم که بیرون آوردن تو از آزکابان اونقدر ها هم بد نبود . خب زانو بزن و آستین ردایت را بالا بزن . فلچر که به نظر کمی ترسیده بود " زانو زد و آستین ردایش را بالا زد . هری با صدای آرامی شروع به زمزمه کردن وردی کرد . اورنا تا استوفای مورس موردر ایبراکا سار کانا پرتورفاکس ..... بعد از چند لحظه که هری به زمزمه کردن ورد ادامه داد " ناگهان همزمان با فریاد فیلچر علامت شوم هم بر روی دستش ظاهر شد . هری آهسته گفت : این هم از این . نشانه اختصاریت برقک زشت است . عدد و بقیه چیزها را هم بعدا بهت می گوییم . حالا می توانی بروی .فیلچر که هنوز نفس نفس می زد جلو آمد و لبه ردای هری را بوسید و گفت : -- به شما وفادار خواهم ماند . بعد از آن بلند شد و از اتاق بیرون رفت . هری برگشت و بقیه مرگخوارهای حاضر را نگاه کرد و گفت : فعلا همه بیرون بروید . سوروس تو بمون باهات کار دارم . مرگخوار ها تعظیم کردند و از اتاق خارج شدند . مرگخواری که در اتاق مانده بود نقابش را برداشت . صورتش بسیار لاغر شده و پشت چشمانش گود افتاده بود . غم زیادی در پشت صورتش پنهان بود به طوری که شادابی صورتش را به طور کامل بلعیده بود . تعظیم کوتاهی کرد و گفت : -- جناب لرد با من کاری داشتید ؟ هری با همان سردی ولی دوستانه تر گفت : بله می خواستم بگم . دنبال دراکو برو ببین چی کار می کند . اگر نیاز شد بکشش . اسنیب با ناله گفت : -- هر چی شما امر بفرمایید . هری با لحن وحشت زده ای گفت : سروس یک چیز دیگر " ممکنه من مجبور شوم سه ساعت دیگر جایی برم . باید چیزی را چک کنم ببینم سر جایش است یا نه ؟ هری نگاه وحشت زده دیگری به اسنیپ کرد و گفت : بلاتریکس میگه یکی از دیوانه ساز ها قاب آویزی را از کنار پسره برداشته بود . ولی موفق نشده برای من بیارتش . آخه می دانی من هم یک قاب آویز داشتم . می خواستم که یک وقت دست پسره به وسایل من نرسیده باشد . هری که احساس می کرد زیادی حرف زده است به اسنیپ که کنجکاوانه او را نگاه می کرد " گفت : خب وظیفه تو این است که در غیاب من مرگخوارها را کنترل کنی . حالا برو . بعد از رفتن اسنیپ هری بلند شد و مشغول قدم زدن در سالن تاریک و دلسرد شد . لحظه جلوی آیینه قدی ایستاد . قد بلند و کشیده " صورت بیش از اندازه سفید و مار مانند " با چشمان قرمز و مردمک عمودی . ناگهان هری از خواب پرید . تمام بدنش عرق کرده بود . چند لحظه فکر کرد . با عجله از تختش پایین پرید . از راه پله پایین رفت . جلوی تابلوی بزرگ دامبلدور ایستاد و گفت : پرفسور من غیب بینی داشتم .دامبلدور که مثل همیشه هشیار بود " گفت : -- هری چی شده ؟ غیب بینی داشتی ؟ هری با عجله گفت : بله پرفسور . هری تمام خوابش را برای دامبلدور تعریف کرد . چند ساعت پیش نیز تمام اتفاقاتی را که از مرگ دامبلدور تا به حال افتاده بود " برای دامبلدور تعریف کرده بود . هری گفت : حالا می گویید من باید چی کار کنم ؟ دامبلدور که کمی کلافه شده بود " گفت : -- مگه جاودانه ساز را از بین نبرده بودی که دست دیوانه ساز ها به آن رسیده بود ؟ هری ناگهان به یاد آور که به دامبلدور نگفته جاودانه ساز تقلبی بوده است . با عجله جاودانه ساز تقلبی را از جیبش در آورد و گفت : پرفسور یادم رفت بهتون بگم که ... دامبلدور بعد شنیدن ماجرا اندکی دلسرد به نظر می رسید . به هری گفت : -- آن نوشته را برای من هم بخوان . هری اطاعت کرد و کاغذ پوستی را از درون جودانه ساز در آورد و برای دامبلدور خواند . دامبلدور نگاه متفکرانه ای به هری کرد و گفت : -- هری الان وقت نداریم درباره ر.ا.ب صحبت کنیم . بهتره کاغذ پوستی را عوض کنی . کاغذ دیگری به این مضمون بنویس : خطاب به لرد ولدمورت من راز تو را کشف کردم . جاودانه سازت را نابود کردم . حالا دیگر تو هم فنا پذیر شدی . تو یک جاودانه ساز درست کردی که حالا توسط من نابود شده است . این را بدان که هری پاتر یک قدم از تو جلوتر است . من مدت ها احساس می کردم که هری کمی عوض شده است . اون به شدت بی رحم شده بود . با استفاده از معجون راستگویی فهمیدم که اون هم جاودانه ساز برای خودش درست کرده است ولی نه مانند تو یک عدد " بلکه اون نه تا جاودانه ساز ساخته است . کاری که هیچ جادوگری تا به حال انجام نداده است . اون نه بار مرتکب قتل شده است . حالا اگر قرار باشد بمیرم به هیچ وجه ناراحت نیستم چون اون از همه ما فنا ناپذیرتر شده است و دیگر از تو ترسی ندارد . البته باید اقرار کنم که استفاده از جاودانه ساز من را به شدت نا امید کرد . ولی او قسم خورد که دیگر به غیر تو و مرگخوارهایت کسی دیگری را نکشد . اصلا انتظار نداشتم که هری هم از منفورترین جادوهای سیاه استفاده کند . ولی اون به من گفت که فقط برای اینکه تو را نابود کند خواسته است جانش را تضمین کند . اگر تو هری پاتر را بکشی " باید منتظر باشی تا دوباره برای انتقام به سراغت بیاید . آلبوس دامبلدور هری با حیرت به دامبلدور نگاه می کرد . بعد از چند لحظه که قدرت حرف زدن را به دست آورد " گفت : ولی پرفسور ... دامبلدور به میان حرف او پرید و گفت : -- هری با نوشتن این نامه ما با یک تیر چند نشان می زنیم . اگر ولدمورت نامه را پیدا کند . فکر می کند که من جاودانه ساز را نابود کردم و دیگر به سراغ ر.ا.ب نمی رود . ولدمورت با آسودگی تصور می کند که فقط من از وجود جاودانه ساز با خبر بودم . من هم که کشته شدم . از طرفی هم خیالش راحت می شود که من فکر می کردم اون فقط همین یک جاودانه ساز را دارد و از باقی آنها اطلاعی ندارم و این مسئله باعث می شود به فکر عوض کردن مکان جاودانه ساز ها نیافتد . از طرفی هم از تو وحشت می کند . چون خیال می کند تو هم جاودانه ساز ساخته ای . تازه تعداد اولیه جاودانه سازهایت از تعداد اولیه جاودانه سازهای اون هم بیشتر بوده است . این باعث می شود که بی جهت به فکر کشتن تو نیافتد و بر این باور باشد که تو جز اینکه در پی کشتن اون و مرگخوارهایش هستی " خودت به تنهایی یک جادوگر سیاه قدرتمند هستی که نه تا جاودانه ساز هم از وجودت محافظت می کند . دامبلدور نگاه دیگری به هری کرد و گفت : -- هری باید سریع عجله کنی . سه ساعت بیشتر وقت نداری . می گم حالا که راه را یاد گرفتی بهتر است آقای ویزلی و دوشیزه گرنجر را نیز با خودت ببری تا کمکت کنند . هری سری تکان داد و به سمت تخت خواب های هرمیون و رون رفت . با یک صدای کوتاه هرمیون از خواب بیدار شد . ولی هر کاری می کرد رون از خواب بیدار نمی شد . هری که کلافه شده بود " رو به هرمیون کرد و گفت : این چرا از خواب بیدار نمی شود ؟ هرمیون که دیگر کاملا هوشیار شده بود " گفت : -- رون هنوز باید دارو مصرف کند . این داروها هشت ساعت خواب را برایش تضمین می کنند . حالا چی کار داری نصف شبی ؟ هری به هرمیون گفت : لطفا برای سفر پر خطری آماده شو و وسایل مورد نیاز را با خودت بردار . هرمیون سریع آماده شد و گفت : -- هری من آماده ام . فقط _فقط_کمی ترسیدم . نمی خوای بگی جریان چی هست ؟ هری دست هرمیون را گرفت و در حالی که او را دنبال خودش می کشید جریان را به طور مختصر برایش تعریف کرد . هرمیون که معلوم بود ترسیده است " با هری کلنجار می رفت و می گفت : -- ببین هری از کجا معلوم مثل اون دفعه __ یعنی " خوابت اشتباه نبوده باشد ؟ هری با خشم گفت : هرمیون من با دامبلدور مشورت کردم . اون را قبول نداری ؟ هرمیون با احتیاط گفت : -- معلومه که قبولش دارم . فقط می گم اون شاید از درون تابلو نتواند همه چیز را درک کند . هری برگشت و به هرمیون نگاه کرد . چشمان قهوه ای هرمیون برای بار دوم هری را گرفتار کرد . هری بعد از چند دقیقه گفت : هرمیون من به آنجا می روم . اگر می خواهی با من نیا ! هرمیون که آزرده به نظر می رسید " گفت : -- دیوانه نشو . من تو را ول نمی کنم که تنها به اونجا بری . هری که ناگهان به یاد موضوعی افتاده بود " گفت : هرمیون آمدن با من شرط دارد . باید هر چی که می گم بدون چون و چرا قبول کنی . قول می دهی ؟ هرمیون با بی احتیاط گفت : -- قبول . قول می دهم . هری با سماجت گفت : هرمیون اگه ازت خواستم من را ول کنی و فرار کنی . باز هم سر قولت می مانی ؟ هرمیون که تازه به درستی متوجه منظور او شده بود " گفت : -- هری " ببین ... هری گفت : هرمیون قول بده . من وقت زیادی ندارم . هرمیون هم ناچارا با انزجار گفت : -- قبول . بعد از این حرف هرمیون " هری دوباره سریع حرکت کرد . وقتی به پلکان وردی خانه رسیدند " لوپین را دیدند که آنجا ایستاده و با تعجب آنها را نگاه می کند . هری قبل از لوپین پیش دستی کرد و گفت : پرفسور شما اینجا چی کار می کنید ؟ لوپین که معلوم بود حواسش پرت است " گفت : -- خوب من نگران آرتور هستم . خیلی دیر کرده است . ولی الان نمی توانم به وزارت خانه بروم . از ساعت تعطیلی به بعد هم هیچ کس نمی تواند در آنجا عبور و مرور کند . شما ها کجا ... هری به میان حرف لوپین پرید و گفت : مگه پارسال ماندانگاس فیلچر را در آزکابان نیانداختد ؟ لوپین جواب داد : -- خب چرا . ولی ... هری با سرعت گفت : پس الان اینجا چی کار می کند . یادم نمی آید پیام امروز خبر آزادیش را چاپ کرده باشد . لوپین گفت : -- اون پارسال از زندان فرار کرد و دوباره به جمع ما بازگشت ... هری با کلافگی گفت : شما ازش نپرسید که چگونه از آزکابان فرار کرده است ؟ لوپین جواب داد : -- اون به ما گفت که در آنجا آشنا داشته است . در ضمن اون هم زمان با مرگ دامبلدور نزد ما برگشت . برای همین کسی دل و دماغ سوال پرسدن از آن را نداشت ... هری سریع برای لوپین راجب ماندانگاس توضیح داد و گفت : در واقع اون الان یک مرگخوار است و تمام دردسرهای دیشب زیر سر اون است . خب پرفسور من و هرمیون کمی کار داریم . باید به جایی بریم . امیدوارم تاسه ساعت دیگر بر گردیم ... لوپین سرسختانه و با تحکم گفت : -- نمی گذارم بروید . جانتان در خطر است ... هری آهسته گفت : پتریفیکوس توتالوس !!! لوپین منجمد شد و بر روی زمین افتاد . هری به سرعت جلو یکی از تابلوها رفت و گفت : پرفسور واقعا معذرت می خواهم . ولی من اصلا وقت ندارم . شما لطفا بعد از رفتن ما به یکی از اتاق ها برو و شخصی را بالای سر ریموس لوپین بیاور . هری قسمت دوم جمله اش را به یکی از تابلوها گفته بود . زنی که در تابلو بود سری تکان داد . هری و هرمیون از خانه خارج شدند . هری دست هرمیون را گرفت و انگشتش را بر روی نوشته دستبندش گذاشت . دوباره همان فضای نورانی طلایی رنگ و آواز ققنوس و خوش آمدگویی مار . هری و هرمیون به سرعت از اتاق خارج شدند . ناگهان شخصی در مقابلشان قرار گرفت و گفت : -- هری " هرمیون شما اینجا چی کار می کنید . وضعیت اضطراری است . وزیر در دفترش کشته شده است . کابینه اسکریم جیور سقوط کرده است . شما هم بهتر است زودتر از اینجا بروید . هری مات به چهره لدو بگمن نگاه کرد و بعد از چند لحظه گفت : اسکریم جیور کشته شده است " اون هم در دفترش ؟ کابینه سقوط کرده است ؟
|
|||||
|
|||||
|
|
نکته ها |
|
|||
|
با درود خدمت دوستان عزیز
امیدوارم که حال همه شما خوب باشد . از مدت غیبتم معذرت می خواهم . من دارم برای کنکور درس می خوانم . ولی از این به بعد هفته ای دو با آپ می کنم . خواهشمند هم هستم نظرات خود را برایم حتما ارسال کنید . از تمام دوستانی که در این مدت من را شرمنده کرده اند و نظر داند هم کمال تشکر را دارم . از این به بعد بخش نکته ها هم فعال تر می شود . نظر سنجی هم در سایت اضافه می شود . قربان همه شما سیاوش |
|||||
|
|||||
|
|
بخش اول - فصل اول - قسمت 4 ( پایانی 1 ) |
|
|||
|
بخش اول : تعتیلات تابستانی فصل اول : پیرمرد خردمند قسمت 4 (پایانی 1 ) : سقوط کابینه
هرمیون هم کتاب را بست و به آنها خیره شد . هری هم مستقیم به آقای لارنگ نگاه می کرد . ردای خاکستری اشرافی پوشیده بود . صورتش بسیار رنگ پریده بود . موها و چشم هایش خرمایی رنگ بود . بینی عقابی شکلی هم داشت . در کل بسیار خوش قیافه بود . چهره لارنگ در نظرش خیلی آشنا بود . هری در مقابل ابهت آقای لارنگ احساس ضعف می کرد . پرسید : ببخشید . می تونم به پرسم پلاک شما در جعبه چی کار می کند ؟ آقای لارنگ با فروتنی تمام پاسخ داد : -- البته . این حق مسلم شما است . من مشاور و وکیل شما هستم . من قبل از شما در خدمت مدیر اسبق سازمان اسرار بودم . هری گفت : شما می دانید که سازمان من هم سری است و کسی نباید از اخبار اینجا مطلع شود . این موضوع در مورد وزیر هم صدق می کند . من هر وقت خودم لازم بدونم به ایشان اخبار را راپرت می کنم . لارنگ سری تکان داد و گفت : -- درسته . به من هم گفتن خواسته های شما حتما باید اجرا شود . هری که کمی روحیه گرفته بود " گفت : من اطلاعاتم بسیار کم است . به کمک شما احتیاج دارم . لارنگ به سمت هری آمد . در حالی که داشت به کارت روی سینه هری اشاره می کرد " گفت : -- شما که خودتان اسم اداره را ثبت کرده اید . هری هم با خشنودی تمام گفت : پس ادامه کار را من به شما واگذار می کنم . آقای لارنگ لبخندی زد و به گوی که هری اسم اداره را با آن ثبت کرده بود اشاره کرد . بعد با صدای آهسته ای گفت : -- این گوی " به قلب اداره معروف است . مثلا اگر خواستید که طلسمی را روی اینجا اجرا کنید " باید طلسم را بر روی این گوی اجرا کنید یا اینکه می توانید مشخص کنید در ورودی اینجا چگونه از اینجا محافظت کند . بعد دستش را به سمت گوی قرمز رنگ گرفت و گفت : -- این گوی " گوی اسرار نام دارد . تا وقتی این گوی سالم بماند سازمان شما به صورت جادویی سری می ماند . کار این گوی بسیار شبیه طلسم رازداری ... با این حرف لارنگ " هرمیون دیگر بیش از این طاقت نیاورد و پیش آنها آمد و گفت : -- برای چی از این استفاده می شود . مگر همان طلسم رازداری قدرتمند تر نیست ؟ لارنگ ابتدا به هرمیون و بعد به هری نگاه کرد و گفت : -- آقای پاتر من وظیفه دارم فقط جواب سوال های شما را بدهم . در مورد اینکه دوشیزه جوان تا همین جا هم به صحبت ما گوش کرده اند باید بگم که ... هری به سرعت گفت : آقای لارنگ " هرماینی گرنجر دوست صمیمی من است . می توانید به سوال های ایشان هم جواب دهید . آقای لارنگ پوزخندی زد و رو به هرمیون گفت : -- شما که مشنگ نیستید ؟ این سوال که لحن تنفر در آن موج می زد " با رفتار قبلی لارنگ کاملا متفاوت بود . هرمیون قرمز شد ولی مستقیم به لارنگ نگاه کرد و گفت : -- بله من از خانواده ای مشنگ هستم . لارنگ بدون تامل لب پایینش را گاز گرفت و از جواب دادن به هرمیون سر باز زد . بدون اینکه انگار وقفه ای در صحبتش ایجاد شده باشد " رو به هری کرد و گفت : -- گوی دیگر که زرد رنگ است مربوط به تعهد شما نسبت به وزارت خانه است . اگر شما در اینجا کاری بر ضد وزارت خانه انجام دهید ... هری که تا این لحظه از رفتار غیر منتظره لارنگ با هرمیون شکه شده بود " با دیدن اشکی که در چشمان هرمیون جمع شده بود " ناگهان برافروخته شد به طوری که لارنگ حرف خود را قطع کرد و به هری گفت : -- آقای پاتر حالتون خوب است ؟ هری با خشم گفت : برای چی بهش توهین کردی ؟ لارنگ با خونسردی جواب داد : -- جناب پاتر من خودم و شما را اینقدر کوچک نمی دونم که راجب این و با دستش به هرمیون اشاره کرد و ادامه داد : -- اصلا صحبتی کنیم . من می خواستم به شما پیشهاد قطع ارتباط را ... لارنگ از جا کنده شد و محکم به دیوار پشت سرش برخورد کرد . هری که چوبدستیش را به سمت قلب لارنگ نشانه گرفته بود " فریاد زد : از اینجا گم شو بیرون . در ضمن اگه یک دفعه دیگر راجب دوستان من این جوری صحبت کنی " حتی فرصت پشیمانی را هم بهت نمی دم . لارنگ بعد از شنیدن این حرف از جای خود بلند شد و گفت : -- آقای پاتر از این کارت پشیمان می شوی . این را هم بدون تو یک الف بچه مثل مگس مظاهمی برای لرد سیاه می مانی و مطمئن باش که دیر یا زود به سرنوشت پدر و مادرت دچار می شوی . و بعد از این حرف محکم شنلش را به سمت هری تکان داد و با گام های بلند از آنجا خارج شد . هری با عصبانیت به سمت در حمله کرد که هرمیون دستش را گرفت و گفت : -- هری خواهش می کنم . به خاطر من ولش کن . هری که کمی آرام شده بود " به هرمیون نگاه کوتاهی کرد . هرمیون با لبخندی گفت : -- هری کاشکی این کار را نمی کردی . تو در واقع به یک مامور وزارت خانه حمله کردی . هری به هرمیون نگاه دیگری کرد . قیافه هرمیون بیشتر راضی بود و با حرفش تطابق چندانی نداشت . هرمیون ادامه داد : -- هری ازت خیلی ممنونم . با وجود تو و رون آدم دیگر در دنیای جادویی احساس تنهایی نمی کند . هری حس می کرد گوش هایش سرخ شده است . بعد با عجله گفت : هرمیون بیا زودتر بریم . من با پیام امروز قرار مصاحبه دارم . هری کاغذ ها و گوی را دوباره درون جعبه گذاشت و با هرمیون که کیفش را کولش کرده بود " بیرون رفتند . وقتی از اداره خارج شدند هری به کارت روی سینه اش نگاهی انداخت . نوشته هایش محو شده بود و فقط مهر طلایی وزارت خانه و مهر ریاست در آن باقی مانده بود . در دهلیز یک زن خوش قیافه و یک عکس بردار ایستاده بودند . عکس بردار به محض دیدن هری و هرمیون عکسی از آنها گرفت . خبرنگار جوان جلو آمد و با خوشرویی گفت : -- آقای پاتر . من نیکا ایواس " گزارشگر روزنامه پیام امروز هستم . با اجازه " کارمون را شروع کنیم . هری بر روی یک نیمکت نزدیک نشست . جعبه را بغل دستش گذاشت و به هرمیون اشاره کرد که در کنارش بنشیند . هرمیون هم با خوشحالی کنار هری روی نیمکت نشست . نیکا ایواس هم دو تا صندلی برای خودش و عکس بردار ظاهر کرد . نیکا پس نشستن بر روی صندلی یک کاغذ پوستی بزرگ بر روی پایش گذاشت . قلم پری در دستش گرفت و .... *********************** مصاحبه حدود نیم ساعت به طول انجامید . بعد از رفتن گذارشگر و عکس بردار " هری که کاملا کلافه شده بود " رو به هرمیون کرد و گفت : هرمیون آماده شو باید به قرارگاه برگردیم . حوصله ندارم به اتاق آپارات سری برگردیم . هرمیون ملتسمانه گفت : -- هری یک فکر دیگه ای بکن . آپارات جانبی اصلا جذاب نیست .هری گفت : چاره دیگه ای نداریم . یک دقیقه هم طول نمی کشد . لطفا تحمل کن . هرمیون نفس بلندی کشید و با این کار ناخشنودی خود را اعلام کرد . هری جعبه سیاه را با یک دستش گرفت و با دست دیگرش دست سرد هرمیون را گرفت . فکرش را متمرکز کرد . دوباره احساس کرد در تونل تنگ و رنگارنگی در حرکت است . بعد از چند دقیقه محکم به زمین برخورد کردند . هرمیون جیغ کوتاهی کشید . هری از روی زمین بلند شد و به هرمیون هم کمک کرد تا بلند شود . هرمیون با عصبانیت گفت : -- هری " یک ثانیه صبر نکردی ! بدون هیچ هشتاری حرکت کردی ! آخه تا حالا کی را دیدی که نشسته آپارات کند ! در جایی که ما ظاهر می شویم " صندلی وجود ندارد و به خاطر همین است که به این شدت زمین خوردیم . چون در حالت نشسته ظاهر شدیم . هری که از این کار خودش خنده اش گرفته بود " سریع از هرمیون معذرت خواست . هری جعبه اش را از روی زمین برداشت و با هرمیون به سمت خانه حرکت کردند . به محض اینکه در جلوی در قرار گرفتند " در خود به خود باز شد . هرمیون با ذوق گفت : -- هری " هر کسی می خواهد وارد اینجا شود باید صبر کند تا کسی از داخل در را برایش باز کند . فقط چند نفری رمز ورودی اینجا را بلد هستند . ولی تو چون صاحب خانه هستی " خانه در فرمان کامل تو است . هری از این حرف هرمیون زیاد خوشش نیامد . چرا هری که صاحب خانه بود نباید رمز ورود را می دانست ؟ و حتی نمی دانست چه کسانی از رمز ورودی با خبر هستند . وقتی وارد خانه شدند " رون با سرعت خود را به آنها رساند و گفت : -- راست راستی رفته بودید وزارت خانه ! آخه چرا من را با خودتون نبردید ؟ هری جواب رون را با یک پرسش داد : رون " تو کی مرخص شدی ؟ رون که فهمیده بود منظور هری چی هست " حرف دیگری نزد و فقط به آنها گفت که باید قبل از خواب برایش همه چیز را تعریف کنند . بعد از آن سه تایی به آشپزخانه رفتند . خانم ویزلی تا هری را دید جلو دوید و هری را مادرانه در آغوش گرفت . خانم ویزلی گفت : -- چرا به ما نگفتین کجا می خواهید بروید . ما خیلی نگرانتان شدیم . آقای ویزلی جلو آمد و به هری گفت : -- هری تو واقعا دستبند قدرت از وزیر گرفتی ؟ هری به رون نگاه کرد . رون در حالی که سرش را پایین انداخته بود " حسابی سرخ شده بود . هری به آقای ویزلی نگاه کرد . لوپین و تانکس هم کنجکاوانه نگاهش می کردند . هری هم که دیگر نمی توانست این موضوع را پنهان کند " آستین ردایش را بالا زد و دستبندش را به آقای ویزلی نشان داد . -- این یک دستبند جاودانه است و .... این صدا "صدای مودی بود که ناگهان قطع شد و با تعجب فراوان به زحمت ادامه داد : ریش مرلین را قسم . این امکان ندارد . این یک ترکیب غیر عادی و در عین حال بسیار قدرتمند است . مودی بعد از گفتن این حرف به آقای ویزلی و لوپین نگاه کرد . آقای ویزلی هم گفت : -- دو حیوان . خیلی جالبه . دو حیوان . این یک مورد نادر است . هر دو از قویترین حیوانات دنیای جادویی . آن هم با درجات بسیار خطرناک . لوپین هم گفت : -- تازه با این برجستگی . اگر درست یادم بیاید " حیوان دستبند فاج یک کرم فلوبر بود که مانند عکسی بر روی دستیند بود . اصلا برجستگی نداشت . ولی مال هری .... ناگهان صدای آشنایی گفت : -- لازم به ذکر است که هر دو حیوان از دنیای سیاه هستند . هری به سمت صدا برگشت و در حین ناباوری پرفسور اسلاگهورن را دید که با لبخندی به هری نگاه می کرد . هری در بدو ورود به آشپزخانه اسلاگهورن را مبلی فرض کرده بود . هری گفت : پرفسور ققنوس از دنیای سیاه نیست . اسلاگهورن قیافه ای داشت که انگار هری در ساختن معجون نوش دارو دچار مشکل شده است و با محبت اضافه کرد : -- پسرم چون دامبلدور ققنوس داشته است این دلیل نمی شود که ققنوس متعلق به نظام سفید باشد . هری با سرسختی گفت : ولی پرفسور " ققنوس پرفسور دامبلدور وقتی آواز می خواند من آرام می شدم و اعتماد به نفس پیدا می کردم . یادم می یاد وقتی من جلوی ریدل به پرفسور دامبلدور وفادار موندم برای کمک به سراغم آمد .... اسلاگهورن در حالی که رنگش پریده بود " حرف هری را قطع کرد . -- پناه به مرلین . تو کجا ریدل را دیدی ؟ تو که در زمان اون نبودی . اون مدت ها قبل از به دنیا آمدن تو تغییر قیافه داده بود . هری که از این عکس العمل اسلاگهورن جا خورده بود " گفت : در تالار اسرار هاگوارتز دیدمش . اسلاگهورن در حالی که چیزی نمانده بود پس بیافتد " گفت : -- در تالار اسرار . نمی فهم . آخه ... و بعد از گفتن این جمله بر روی صندلی افتاد . هرمیون سری رفت بالای سر اسلاگهورن و گفت : -- پرفسور حالتون خوب است ؟ هری از داخل ردایش یک بطری کوچک در آورد و به هرمیون گفت : یک کمی از این به پرفسور بده بخوره . هرمیون بطری را از هری گرفت و گفت : -- هری . مطمئن هستی که این معجون مشکل ساز نمی شود . هری گفت : این معجون سر خوشی است . ضرری ندارد . هرمیون نگاه دیگری به هری کرد و به طرف اسلاگهورن رفت . کمی از معجون را در دهان اسلاگهورن ریخت و منتظر ماند . بعد از چند دقیقه اسلاگهورن به حالت طبیعی برگشت و با خوشحالی گفت : -- هری کارت فوق العاده است . در معجون سازی نظیر نداری . استعدادت به مادرت رفته است . هری نگاهی به هرمیون و رون انداخت و با شرمندگی سرش را پایین انداخت و گفت : این معجون را از پارسال نگه داشته بودم . لوپین برای اینکه بحث را عوض کند " پرسید : -- تام ریدل کی هست ؟ صبح اسمش را در پیام امروز دیدم . واقعا اون تالار را باز کرده بود ؟ هری تو در تالار چی کار می کردی ؟ تانکس نیز گفت : -- من هم اسمش را شنیدم . مادرم می گفت : << باهوش ترین شاگرد هاگوارتز تا به امروز بوده است . به طوری که نمرات سال هفتمش همه عالی بوده است . >> هری به رون و هرمیون و جینی و بعد از آنها به خانم و آقای و در آخر به اسلاگهورن نگاه کرد . بعد به طرف لوپین و تانکس برگشت و گفت : تام مارولو ریدل همان لرد ولدمورت " آخرین نواده سالازار اسلایترین است . بعد از گفتن این حرف هری جو آشپزخانه بهم ریخت . غیر از هرمیون و لوپین همه با شنیدن نام ولدمورت نفسهایشان را در سینه حبس کرده بودند . آقای ویزلی گفت : -- راستش این اتفاق در سال اولی که جینی می خواست به مدرسه برود " افتاد . در آن زمان هری سال دوم بود . ما قبل از شروع ترم به دیاگون رفته بودیم . داشتین کتاب می خریدیم که با لوسیوس مالفوی در گیر شدیم . آقای ویزلی نگاهی به هری کرد و گفت : -- هری می توانم خواهش کنم خودت ماجرا را کامل تعریف کنی ؟ هری سری تکان داد ولی تصمیم نداشت که اتفاقات آن سال را کامل تعریف کند . راستش همان طوری که آقای ویزلی فرمودند در دیاگون با لوسیوس در گیر شدیم . اون بدون جلب توجه کسی دیگری دفترچه را در وسایل خانواده ویزلی گذاشت . در آن سال به مشنگ زاده های مدرسه حمله می شد و بعدش پیغامی روی دیوار می دیدیم که از طرف نواده اسلایترین بود . در آن مدت قبل از حملات هم من صدایی می شنیدم که شخص دیگری قادر به شنیدنش نبود . بعد یک روز در کلوپ یاد گیری دوئل من به یک مار دستور دادم که به دوستانم حمله نکند و این کار باعث شد همه مدرسه بفهمند من مار زبان هستم و من را نواده اسلایترین تصور می کردند . از شانس بد هم من همیشه در مواقع حمله در آن محل حضور پیدا می کردم . ولی در حملات تا حالا کسی کشته نشده بود . همه آنها خشک شده بودند . من و رون و هرمیون به دراکو مالفوی شک داشتیم از این رو در یکی از دستشویی هایی که غیر قابل استفاده بود با کمک هرمیون معجون مرکب پیچیده درست کردیم و به این ترتیب خودمان را به مالفوی نزدیک کردیم . ولی متوجه شدیم که نواده اون نیست و نمی داند کی در تالار را باز می کند . فقط در آن مدت من یک دفترچه خاطرات پیدا کردم که مربوط به تام ریدل بود . من توانستم از طریق نوشتن در دفترچه با تام ریدل ارتباط برقرار کنم . اون به من خاطره اخراج شدن هاگرید را نشان داد . ولی دفترچه مدت زیادی دست من نماند . دفترچه از من دزدیده شد . در یک روز که همه آماده مسابقه کوییدیچ شده بودیم هرمیون یک دفعه به سمت کتابخانه رفت . درست قبل از شروع بازی پرفسور مک گونگال بازی را لغو کرد و از من و رون خواست که همراهش برویم . پرفسور مک گونگال ما را بالای سر هرمیون برد . بدنش خشک شده بود . در دستش آیینه ای قرار داشت که شیشه اش به شدت سوخته بود . من و رون در یکی از عیادت هایمان " کاغذی را که در دست هرمیون مشت شده بود پیدا کردیم . کاغذ از کتابی کنده شده بود . در آن نوشته شده بود . در میان همه ی درندگان و هیولاهای رعب انگیزی که در سرزمین ما یافت می شوند هیچ یک شگفت انگیز تر و مرگبارتر از باسیلیسک یا سلطان افعی ها نیست . این مار که ممکن است رشد کند و غول پیکر شود صدها سال عمر می کند و از تخم مرغی که زیر وزغ پرورش یابد زاده می شود . روش های کشتن این موجود بسیار حیرت انگیز است زیرا علاوه بر نیش زهر آلود و مهلک " نگاه این جانور نیز مرگبار و کشنده است و همه کسانی که مستقیم در چسم های این مار نگاه کنند با مرگی آنی مواجه خواهند شد . عنکبوت ها از مواجهه با باسیلیسک احتراز می کنند و از آن می گریزند زیرا باسیلیسک دشمن سرسخت آنها است . تنها چیزی که این مار هولناک را فراری می دهد بانگ خروس است . هری در اینجا مکثی کرد و تمام افراد حاضر در آشپزخانه را از نظر گذراند و ادامه داد : در پایین صفحه با دست خط هرمیون نوشته شده بود مجرای فاضلاب . من و رون بعد از چند بار خواند فهمیدیم که باید هیولای تالار اسرار یک باسیلیسک باشد . فقط من صدایش را می شنیدم چون من به زبان پاراسل تسلط داشتم . این هیولا هم طبق نوشته هرمیون در مجرا های فاضلاب در قلعه جولان می داد . بعد من و رون به یاد آوردیم دفعه قبل که تالار باز شده بود یک دختر کشته شده بود . بعد از کمی جستجو فهمیدیم که آن دختر همان میرتل گریان است که هیچ وقت از دستشویی که در آن کشته شده بود خارج نشده است . بعد نتیجه گیری کردیم که احتمالا ورودی تالار در دستشویی غیر قابل استفاده میرتل گریان است . بعد رفتیم این نتیجه گیری ها را به پرفسور مک گونگال بگوییم که دیدم نواده یک پیغام دیگر نوشته استخوان هایش تا ابد در تالار می ماند . این فردی که هیولا با خود به داخل تالار برده بود جینی ویزلی بود . من و رون تصمیم گرفتیم که خودمان اقدام کنیم و گیلدروی لاکهارت ترسو " متقلب و دروغگو را نیز با خودمان بردیم . در دستشویی یک شیر آب خراب پیدا کردیم که رویش یک مار هک شده بود . من با استفاده از زبان پاراسل در را باز کردم . در آنجا یک در گیری کوچک باعث شد لاکهارت حافظه اش را از دست بدهد و سقف ریزش کند . رون و لاکهارت آن ور دیوار مانند و من به را ادامه دادم . بعد به حفره ای رسیدم که مانند گاوصندوق بزرگی بود که آن هم با زبان پاراسل باز شد . من جینی را بیهوش روی زمین پیدا کردم و بعد تام ریدل را دیدم که مانند شبهی کم رنگ شده بود و به من نگاه می کرد . ما با هم کمی گفتگو کردیم اون به من گفت که خود لرد ولدمورت است و در این مدت هم به وسیله ...هری یک لحظه ساکت شد و بعد گفت : ببخشید . خودش باعث باز شدن تالار شده است و الان هم دارد از روح جینی تغزیه می کند . وقتی جینی بمیرد او هم کاملا زنده شده است . بعد فکس " ققنوس دامبلدور به کمک من آمد و با باسیلیسک و ریدل در گیر شدم و در آخر با سوراخ کردن دفترچه خاطرات " ریدل نابود شد و جینی به هوش آمد . هری به جینی نگاهی انداخت . جینی قیافه ای بسیار سپاسگذار داشت که هری نگفته بود او تالار را باز کرده است . اسلاگهورن با تعجب گفت : -- این خیلی بد است . تو نباید می توانستی به تالار بروی . در لحظه ای که هری می خواست از اسلاگهورن بپرسد چرا نباید می توانست به تالار برود " پرفسور مک گونگال وارد آشپزخانه شد و با وقار خاصی گفت : -- یک خبر دارم که هم خوب هست و هم بد . غیر از اعضای محفل همه از آشپزخانه خارج شوند . مک گونگال بعد از گفتن این حرف به هری و رون و هرمیون و جینی و ماریتا نگاه کرد . هری که می دانست جر و بحث هیچ فایده ای ندارد " به سمت در برگشت . ولی در نهایت تعجب هرمیون یک قدم به سمت پرفسور مک گونگال برداشت و با صدایی قوی گفت : -- پرفسور . واقعا باید ببخشید ولی این حق هری است که بماند . مجبور به یاد آوری هستم که هری در سال اول باعث شد که ولدمورت به سنگ جادو دست نیابد و اگر نه الان ولدمورت از قدرت جنون آمیزی برخوردار بود . باید یاد آوری کنم در سال دوم از قدرت گرفتن تام ریدل جلوگیری کرد و هیولای اسلایترین را نابود کرد و اگر نه الان مطمئنن هاگوارتز تعطیل شده بود . در سال سوم از کشته شدن سیریوس بلک جلوگیری کرد و نشان داد که پتی گرو زنده است و یک جانورنمای ثبت نشده است . در سال چهارم با به خطر انداختن جان خودش به شما گفت که ولدمورت برگشته است و باعث شد از همان ساعات اولیه محفل ققنوس دوباره شروع به فعالیت کند . در سال پنجم باعث شد جامعه جادویی از برگشتن ولدمورت با خبر شوند . در سال ششم با دامبلدور کلاس خصوصی داشت و از مسائلی خبردار است که نه من و نه شما و نه محفل از آن خبردار است . پس به این ترتیب من فکر می کنم هری می تواند در جمع شما حضور پیدا کند . نه پرفسور ؟ بعد از این استدلال منطقی هرمیون " پرفسور مک گونگال نتوانست جوابی بدهد . به خانم ویزلی نگاهی کرد . او هم از جواب دادن باز مانده بود . بعد از چند دقیقه پرفسور مک گونگال لبخند سستی زد و با انزجار گفت : -- باشه . پاتر تو بمون . ولی بقیه باید از اینجا برن بیرون . رون دهنش را باز کرد که چیزی بگوید ولی هرمیون سریع دست رون را گرفت و با خود کشید بیرون . جینی و ماریتا هم پشت سر آنها رفتند و هری را در بهت و حیرت خود گذاشتند . هری به افراد حاضر در آشپزخانه نگاه کرد . همه دور میز آشپزخانه نشسته بودند و لوپین برای هری صندلی را عقب کشیده بود . هری رفت و بر روی صندلی کنار لوپین نشست . بعد از چند لحظه پرفسور مک گونگال شروع به صحبت کرد . -- همان طوری که عصر بهتون گفتم " پاتر صندوقچه ها و چوبدستی بلاتریکس لسترنج را به من داد . تکلیف صندوق ها که مشخص است . احتمالا موی آنها را برای معجون مرکب پیچیده می خواسته است . پرفسور مک گونگال با لحن ناراحتی رو به آقای ویزلی کرد و ادامه داد : -- و حالا اون خبری که می خواستم بدم . من فهمیدم که بلاتریکس چگونه از سد طلسم های محافظتی خانه شما گذشت . خبر خوش اینکه آقای اولیوندر زنده است . با گفتن این جمله همه اعضا با شور و شعف مشغول صحبت با یکدیگر شدند . ولی در همان لحظه مودی با ناله گفت : -- امیدوارم نخوای بگی که اولیوندر در دست اسمشونبر است . بعد از این حرف مودی همه ساکت شدند و به پرفسور مک گونگال چشم دوختند . پرفسور مک گونگال هم با تاسف گفت : -- متاسفانه خبر بدی که می خواستم بگم همین است . چوبدستی بلاتریکس بسیار قوی و با ویژگی های خاصی است و با کمک همین چوبدستی از سد طلسم های محافظتی آرتور گذشته است . من بعد از تحقیق فهمیدم که سبک ساخت چوبدستی همان سبک اولیوندر است . این یعنی که اولیوندر با تمام دانش ارزشمندش در اختیار اسمشونبر است . ناگهان آقای ویزلی از صندلی بلند شد و با ناراحتی زائد الوصفی گفت : -- وای نه . اسمشونبر می تواند به زور هم که شده از قدرت تک تک چوبدستی های ما با خبر شود . حافظه اولیوندر هم بیش از اندازه قوی است . حتی می تواند الان ویژگی های اولین چوبدستی که فروخته را نیز بگوید . مک گونگال با آرامش گفت : -- آرتور خونسردی خودت را حفظ کن . خبر بد دیگری نیز دارم . قرارگاه جدید شناسایی شد . دیگر نمی توانیم به آنجا برویم . بعد از آن پرفسور مک گونگال رو به هری کرد و گفت : -- پاتر اجازه می دهی که ما تا یک مدت دیگر هم اینجا بمانیم ؟ هری با فروتنی کامل جواب داد : تا هر وقت که لازم است " می توانید اینجا را قرارگاه خود بدانید . مک گونگال گفت : -- برای اینجا رازدار انتخاب کردی ؟ هری گفت : تا فردا انتخاب می کنم . پرفسور مک گونگال گفت : -- خب من کار دیگری ندارم . راحت باشید . هری سرش را برگرداند و داد زد : کریچر . کجایی ؟ صدای بنگی آمد و کریچر در جلوی هری ظاهر شد . کریچر تعظیم کرد و گفت : -- ارباب با کریچر کاری داشت ؟ هری با تحکم گفت : آره . برای همه نوشیدنی بیار و بعدش برای همه شام آماده کن . کریچر تعظیم دیگری به هری کرد و به سمت کمدی حرکت کرد و رفت . وقتی همه جام های نوشیدنی را در دست گرفته بودند " پرفسور مک گونگال ایستاد و گفت : -- این نوشیدنی را به یاد دامبلدور می خوریم . همه افراد حاضر جام هایشان را بالا بردند و با هم گفتند : -- آلبوس دامبلدور . بعد از چند دقیقه تانکس با لبخند گفت: -- هری شنیدم تونستی بر تابلو ها قلبه کنی . حدود دو سالی است که ما با آنها مشکل داشتیم . مالی برای ما تعریف کرد چه طوری مجبورشان کردی که از این به بعد ساکت بمانند . لوپین گفت : -- خیلی خوشحال شدم وقتی فهمیدم تو و رون و هرمیون با هم پیمان دوستی بستین .هری صادقانه گفت : من حتی اسمش را نمی دانستم . نمی دونم چرا ؟ ولی این کار خیلی به من امید داد . لوپین ادامه داد : -- این پیمان وقتی درست اجرا می شود که دوستی ها واقعی و از صمیم قلب باشد . بعد از پیمان یک قدرتی بین افراد پیمان دهنده ایجاد می شود . دامبلدور خیلی این قدرت را دوست داشت چون از ارکان قدرت عشق است . هری گفت : شبیه پیمان ناگسستنی است . لوپین با ملایمت گفت : -- نه . پیمان دوستی با پیمان ناگسستنی خیلی فرق دارد . مثلا در پیمان ناگسستنی اگر کسی خیانت کند خواهد مرد . ولی در پیمان دوستی این اتفاق نمی افتد . خیانت در این پیمان به گردن وجدان افتاده است . فقط آن قدرت که بین آنها تشکیل شده است از بین می رود . بعد از آخرین جمله لوپین پرفسور اسلاگهورن به سمت هری آمد و گفت : -- پسرم می شود من را با خود به جای خلوتی ببری تا با هم چند دقیقه صحبت کنیم . هری از روی صندلی بلند شد و با اسلاگهورن به اتاق دوئل رفتند و بر روی دو مبل راحتی جلوی شومینه نشستند . اسلاگهورن چند دقیقه به آتش خیره شد و ناگهان بطری کوچکی از جیبش در آورد و خاطره ای را از سرش بیرون کشید و در بطری ریخت . در بطری را بست و به هری داد و گفت : -- نمی دونم حالا که دامبلدور رفته این به دردت می خورد یا نه ؟ ولی تو خیلی به دامبلدور نزدیک بودی . احتمالا از برنامه های او مطلع بودی . هری تو پسر خوبی هستی . چشمات به مادرت رفته است . فقط وقتی خاطره را دیدی فکر بدی درباره من نکن ... هری در فکر فرو رفته بود . تصمیمش را گرفت و گفت : پرفسور . خواهش می کنم ناراحت نشوید . ولی من قبلا خاطره را از خودتان گرفتم . اسلاگهورن با تعجب به هری نگاه کرد و گفت : -- شوخی می کنی ؟ آخه کی ؟ چرا من یادم نمی یاد ؟ هری با شرمندگی گفت : پرفسور می دانید .... آخه .... این خاطره خیلی برای ما مهم بود . شما از ترس آبرویتان اون را به ما نمی دادین " ولی ما برای نابود کردن ولدمورت به آن نیاز داشتیم . اگر یادتان باشد شبی که برای دفن کردن آکرومانتیولا پیش هاگرید رفتیم " شما مقدار زیادی نوشیدنی با خودتان آوردید . هاگرید و شما به شدت مست شده بودید . من به شما گفتم به آن خاطره احتیاج دارم . شما هم از روی محبت آن را به من دادید . هری سرش را پایین انداخت . هر لحظه انتظار داشت اسلاگهورن فریاد بکشد . ولی این طور نشد . اسلاگهورن در حالی که انگشتش را به طرز تهدید آمیزی تکان می داد " با لحن تندی گفت : -- اگر یک بار دیگه با من نوشیدنی بخوری " من می دونم و تو . اسلاکهورن بعد از گفتن این حرف چشمکی به هری زد که تاثیر حرفش را خنثی کرد . این چشمک را اسلاگهورن یک بار هم در مقابل ریدل زده بود . هر دو مدتی ساکت بودند تا هری پیشنهاد کرد برای شام به آشپزخانه بروند . وقتی به آشپزخانه برگشتند بقیه همه آنجا جمع بودند . ناگهان هری به یاد موضوعی افتاد " رو به آقای ویزلی کرد و گفت : آقای ویزلی شما در وزارت خانه کسی را به اسم دیوید لارنگ می شناسید ؟ |
|||||
|
|||||
|
|
بخش اول - فصل اول - قسمت 4.9 |
|
|||
|
بخش اول : تعتیلات تابستانی فصل اول : پیرمرد خردمند قسمت 4.9 : سقوط کابینه
هری با نگاهش هرمیون را دنبال کرد . وقتی هرمیون در را پشت سر خود بست " هری دو مرتبه به بیمارستان آپارات کرد . در کریدور فقط پرفسور مک گونگال با هاگرید مشغول صحبت بود . آرام بدون اینکه آنها متوجه شوند به اتاق شماره 4 رفت . در اتاق فقط رون خوابیده بود . از دختر قبلی هم خبری نبود . رون گفت : -- کجا هستین . حوصله ام سر رفت . هرمیون کجاست ؟ هری گفت : رون چند دقیقه پیش با وزیر صحبت کردم . این را به من داد . تو می دونی این چی هست ؟ رون که دهانش از تعجب باز مانده بود " دستبند را از هری گرفت . بعد از مدتی نگاه کردن با صدای آرامی گفت : -- دستبند قدرت . هری این یک دستبند معمولی نیست . این دستبند را وزارت خانه برای وزیر وقت و معاونان اول و مهمش تهیه می کند . این دستبند ها را بعد از عوض شدن هر دولت پس می گیرند . ولی این دستبند از مدل جاودانه است . یعنی هیچ وقت ازت پس نخواهند گرفت و تو همیشه در وزارت خانه و جامعه جادویی از قدرت این دستبند بهره خواهی برد . تا آن جایی که من می دونم فقط دامبلدور دستبند جاودانه داشت . که حیوان دستبند اون یک شیردال بود . ولی چرا مال تو دو تا حیوان است ؟ تازه خیلی بر آمده هم هست . این بی سابقه است . بابا می گفت فقط یک جادوگر در طول تاریخ " دستبند دو حیوان داشته است ... هری که دیگر تحملش تمام شده بود " وسط حرف رون پرید و گفت : خب ببین می توانی به من بگویی این دستبند چه طوری ساخته شده است ؟ چرا وزیر به خم من از این دستبند ها داده است . رون با هیجانی که انگار یک شاگرد از استادش سوال می کند . گفت : -- این دستبند در سازمان اسرار ساخته می شود . برای هر فرد از جامعه جادویی یک گوی وجود دارد . که قدرت ها و خیلی چیزهای دیگر از آن فرد در آن ثبت هست . ولی این جوری که بابا می گفت هنوز نتوانسته اند از گوی ها استفاده خاصی کنند . این دستبند ها را گوی آن فرد می سازد . یعنی بهتر بگم شکل حیوان " جواهرات " شکل خود دستبند " قدرت های دستبند و ... را گوی انتخاب می کند . در گوی هر فرد ثبت شده که اگر جانورنما شود به چه حیوانی تبدیل می شود و خیلی چیزهای دیگه که اصلا فکرش را هم نمی توانی بکنی ... هری باز به میان حرف رون پرید و گفت : برای چی برای من از این دستبندها ساخته اند ؟ این بار رون ساکت شد و ترجیح داد به دستبند نگاه کند . بعد از چند لحظه گفت : -- نمی دونم . ولی بهتره دیگر به دستتد ببندیش . و در حالی که دستبند را به سمت هری گرفته بود " به مچ دست راست هری هم اشاره می کرد . هری هم با کمی تامل دستبند را به دست خود بست . احساس گرمایی عجیبی در وجودش کرد . ناگهان در اتاق باز شد و هاگرید و تانکس و لوپین وارد شدند . هری سریع آستین ردایش را روی دستبند انداخت که معلوم نشود . تانکس گفت : -- حالتون چه طور است . ما آمدیم حال رون و هرمیون را بپرسیم . راستی هرمیون کجاست ؟ پرفسور مک گونگال گفت : << من و ریموس و روبیوس هم همراه هری و هرمیون به قرارگاه بیاییم . >> هری گفت : من هرمیون را به قرارگاه بردم و فعلا هم به محافظ احتیاج ندارم . رون و تانکس و لوپین و هاگرید همه با هم با تعجب به هری نگاه می کردند . هری به ساعت اتاق نگاهی انداخت . یک ربع دیگر باید به وزارت خانه می رفت . رو به حاضرین کرد و گفت : من باید برم . با وزیر قرار ملاقات دارم . هری بعد از این حرف برگشت و از اتاق خارج شد . صدای دویدن از پشت سرش به گوش می رسید . -- هری یک لحظه صبر کن . هری برگشت و لوپین را دید که به سمتش می آمد . -- هری تو خیلی رفتارت تغیر کرده است . اتفاقی برایت افتاده است ؟ هری صادقانه گفت : نه . لوپین گفت : -- الان واقعا می خواهی به ملاقات وزیر بروی ؟ هری گفت : بله . باید تا یک ربع دیگر وزارت خانه باشم .لوپین گفت : -- برای چی می خواهی به وزارت خانه بری ؟ مگه تو با آنها مشکل نداشتی ؟ هری گفت : چرا . ولی حدود چهار روز پیش که با وزیر ملاقات کردم . تمام اختلافت را رفع کرد . فکر کنم روزنامه امروز را خوانده ای و دیدی وزارت خانه در پیام امروز تمام مسائلی را که خواسته بودم بازگو کرد . لوپین دیگر حرفی برای گفتن نداشت . هری سری برای لوپین تکان داد و به راهش ادامه داد . چند دقیقه بعد در جلوی در قرارگاه ایستاده بود . با دقت به اطراف نگاه کرد . آمادگی داشت هر لحظه اسنیپ را ببیند . وقت کسی را در آن مه ندید " به سمت در حرکت کرد . در خود به خود باز شد و هری وارد شد . ناگهان خانم ویزلی جیغی زد . همزمان با جیغ خانم ویزلی خانم بلک و دیگر تابلو ها هم فریاد کشیدند و به فحش دادن مشغول شدند . هرمیون و جینی و ماریتا هم دیگر به سالن رسیده بودند .خانم بلک فریاد می زد : -- عوضی ها " گندزاده ها " کثافت ها . پسر خیانتکارم کجاست . فقط حقش مرگ است . به جای اینکه به ارتش سیاه ملحق شود به آشغال ها ملحق شده است . یاد سیریوس و حرف های خانم بلک داغ هری تازه کرد . بسیار عصبانی شده بود . جلوی تابلوی خانم بلک رفت و با تمام وجود فریاد زد : دو تا پسرت توسط خون اصیل ها و ارتش سیاه ولدمورت کشته شدند . ولدمورت و افرادش یک سره دارند مردم را می کشند و شکنجه می دهند . اون ها بزرگ ترین جادوگر قرن " آلبوس دامبلدور را کشتند . حالا شما باز هم به آنها وفادار هستید ؟ صدای هری در سالن پیچید . همه تابلو ساکت شده بودند و داشتند هری را نگاه می کردند . خانم بلک که رنگش پریده بود " با صدای لرزانی گفت : -- سیریوس را کشتند ؟ برای چی ؟ کی ؟ کجا ؟ چرا کسی به من نگفت ؟ هری با خشم گفت : مگه گذاشتی کسی بهت بگه ؟ تا از خواب بیدار می شدی " به تک تک حاضرین فحش می دادی و فریاد می کشیدی . خانم بلک آهسته آهسته داشت گریه می کرد . هری با غیض اضافه کرد : -- گریه برای چی می کنی ؟ پسرت که خیانتکار بود . حقش بود نه ؟ دلت خنک شد ؟ یکی از تابلو های دیگر گفت : -- اگر سیریوس مرده اینجا الان به بلاتریکس رسیده است . هری گفت : نه . سیریوس در وصیت نامه اش اینجا را به من داده است . من الان وارث بلک ها هستم . تابلوی دیگری گفت : -- این امکان نداره . کسی که وارث بلک ها می شود باید قدرتی از نظام سیاه داشته باشد . که تو اصلا بویی از جادوی سیاه نبردی . ناگهان فینیاس نایجلوس درون تابلوی پیرمرد اسلحه به دست ظاهر شد و گفت : -- اون می تواند وارث بلک ها شود . چون در وجودش نظام سیاه به صورت کامل وجود دارد . فکر نکنم حتی خودش این را بدوند . هری نگاهی به فینیاس نایجلوس کرد و گفت : رو چه حسابی این حرف را می زنی ؟ من از جادوی سیاه متنفرم . فینیاس نایجلوس " پوزخند زنان گفت : -- اوه خیلی جالب شد . یعنی دامبلدور بهت نگفته که تو وجودت از نظام سیاه سرشار شده است . بذار برایت چهار مثال بزنم . تو مار زبونی . این قدرت یکی از ارکان های نظام سیاه است . دوم . تو از وقتی خوردسال بودی با یکی از قدرتمند ترین طلسم های سیاه رو به رو شدی . درسته که طلسم درست اثر نکرد ولی اثر معکوس در بدن تو گذاشت . که این اثر معکوس کلی به قدرت های سیاهت اضافه کرد . تازه غیر از آن کلی از قدرت های لرد سیاه هم نیز به تو منتقل شد . سوم اگر یادم باشد دو سال پیش در وزارت خانه بر روی بلاتریکس طلسم شکنجه گر را اجرا کردی . درسته طلسم درست از آب در نیومد ولی بلاتریکس را بر روی زمین برت کرد و طلسم برای لحظه ای درد را برایش ایجاد کرد . هری می دونی که هر کدام از مرگ خوارها چند ماه تحت آموزش لرد سیاه قرار می گیرند تا می توانند این طلسم را بدین صورتی که تو اجرا کردی " اجرا کنند . آنها یک سال قبل از اینکه به طور رسمی مرگ خوار شوند تحت آموزش قرار می گیرند تا بتوانند به راحتی طلسم های سیاه را اجرا کنند ولی تو بدون آموزش تا حد زیادی پیشرفت داری . چهارم کلاه گروهبندی خیلی سعی داشت تو را در اسلایترین بیاندازد . فینیاس نایجلوس نگاهی به صورت رنگ پریده هری انداخت و ادامه داد : -- دامبلدور خیلی حرف ها داشت که باید بهت می زد ولی دیگر نیست که بهت بگویید . تو اصلا می دونی که سانتیکلوس هستی ؟ هری گفت : سانتیکلوس دیگر چه کوفتی هست ؟ ولی دیگر فینیاس نایجلوس از تابلوی پیرمرد اسلحه به دست خارج شده بود . هرمیون با صدای لرزانی گفت : -- هری ولش کن . ما باید به جای دیگری بریم . دیر می شود ها ! خانم ویزلی ناگهان گفت : -- پس چون تو وارث بلک ها هستی در خود به خود بدون گفتن رمز باز شد . اولش خیلی ترسیدم . هری به خانم ویزلی و هرمیون نگاهی انداخت و بعد بر خودش مسلط شد و رو به تابلو ها کرد و گفت : حالا که همه فهمیدین و مطمئن شدین که من وارث بلک ها هستم . می خواهم بدونید که من اصلا حوصله جیغ و فریاد های شما را ندارم . دلم هم نمی خواهد که خواب باشید . بیدار می مانید ولی اگر جیغ و داد کنید کاری می کنم که پشیمان بشوید . یکی از تابلوها با خنده گفت : -- هیچ کاری نمی توانی بکنی . چون ما انواع طلسم های محافظتی بر رویمان وجود دارد . هری هم خنده ای کرد و گفت : مگه همین الان نشنیدید من چه قدرت هایی دارم . ولی مطمئن باش آخرین راه حل نابود کردن کل خانه است و باور کن از این کار هیچ دریغ نمی کنم . تابلو ها کاملا ترسیده بودند . یکی از آنها با زبان بازی گفت : -- تابلو های دیگری از ما در جاهای دیگر نصب شده است . ما خیلی فایده ها داریم چون می توانیم نقاط زیادی را ببینم و ما طبق سوگند خود در خدمت وارثی هستیم که سرشار از نظام سیاه باشد . چشم از این به بعد حرف حرف شما است . و تعظیم کوتاهی به هری کرد . بعد از چند دقیقه همه تابلوها همین کار را کردند . در همین حین هری نفس گرمی که به پشت گردنش می خورد را احساس می کرد . برگشت دید هرمیون پشت سرش ایستاده است . هرمیون با لحن ترسان و بسیار آرمی در گوش هری گفت : -- اولین دستور را بهشون بده . بگو حق ندارند چیزی که از این جا " چه می شنوند و چه می بینند و چه حس می کنند را به بیرون انتقال دهند . هری هم همین کار را کرد . بعضی با نارحتی و بعضی دیگر با خوشحالی قبول کردند . بعدش به سمت تابلوی مردی برگشت که همه را مطیع هری کرده بود و پرسید : اسم شما چی هست ؟مرد درون تابلو جواب داد : -- من آلفرد بلک هستم . دایی سیریوس . هری با صدای نسبتا بلندی گفت : اوه ... بله من شما را می شناسم . سیریوس شما را خیلی دوست داشت . آلفرد بلک تعظیم دیگری کرد . هری در همان لحظه چشمش بر روی ساعت روی دیوار افتاد و بلند گفت : هرمیون بدو بریم . ما باید پنج دقیقه پیش وزارت خانه می بودیم . هرمیون برای خانم ویزلی و جینی و ماریتا که هنوز داشتند این صحنه را نگاه می کردند " دست تکان داد و به سمت در حرکت کرد . هری هم به خانم ویزلی گفت که باید به وزارت خانه برود و بعد پشت سر هرمیون از در خارج شد . آستین ردایش را بالا زد و به هرمیون گفت : هرمیون محکم بازویم را بگیر . بعد دستش را بر روی علامت اسمش بر روی دستبند گذاشت . ناگهان نور طلایی آنها را احاطه کرد . صدای آوای ققنوس به گوش می رسید . در بین این صدا ها " صدایی گفت : -- به وزارت سحر و جادو خوش آمدین . اتاق آپارات سری . روز خوبی را برایتان آرزو می کنم . هری به اطراف نگاه کرد . از نور طلایی خبری نبود . آنها در اتاق شیکی بر روی یک صندلی اشرافی فرود آمده بودند . هرمیون از بغل هری بلند شد و گفت : -- اصلا متوجه نمی شوم . تو چه طوری به اینجا آمدی ! این دستبند چی هست ! و چرا در اموج طلایی صدای مار و آوای ققنوس با هم می آمد ؟ هری تازه متوجه شد که صدای خوش آمد گویی " صدای یک مار بوده است . به هرمیون نگاه کرد و بعد گفت : همه چیز را بعدا برایت توضیح می دهم . الان باید به اتاق وزیر برویم . هری از روی صندلی بلند شد . در همان لحظه در اتاق باز شد و اسکریم جیور وارد شد و گفت : -- هری آمدی . خوب بفرمایین به اتاق من . فقط هری مطمئن هستی که دلت می خواهد دوست زیبایت هم از حرف های ما با خبر شود ؟ هری به آرامی گفت : بله جناب وزیر . **************************** .... این برنامه های ما در این یک سال بود و این هم برنامه جدید . خوب هری حالا که دیدی زیاد وقتمان را تلف نکردیم . خواهش می کنم در مصاحبه با پیام امروز یک امیدواری به مردم بده . هری سری تکان داد . اسکریم جیور با خوشحالی گفت : -- خب حالا برویم اداره که درخواست کرده بودی را بهت نشان بدم . هری متوجه شد که هرمیون می خواهد چیزی بگویید . برای همین سریع ابروهایش را بالا برد و هرمیون را از حرف زدن منع کرد . بعدش هری و هرمیون به دنبال اسکریم جیور حرکت کردند . اسکریم جیور از جلوی اتاق آپارات سری عبور کرد و در جلوی مجسمه اژدها که یک شاخدم مجارستانی بود ایستاد و کاغذی از جیبش در آورد و به دست هری داد . هری تای کاغد را باز کرد و متن آن را خواند . رمز ورودی مجسمه اژدها " سانتیکلوس " است و به سازمان اسرار راه دارد .این کاغذ را سریع حفظ کن چون درعرض 10 ثانیه آتش می گیرد .
هری که از اسم رمز شکه شده بود . زمان از دستش رفت و کاغذ در دستش آتش گرفت . هری گفت : آخ .... سوختم . جناب وزیر این رمز یعنی ... اسکریم جیور سریع گفت : -- هری این رمز را نباید بر زبان بیاوری . باید مستقیم در چشمان اژدها نگاه کنی . بعد به رمز فکر کنی . این جوری نگاه کن . اسکریم جیور مستقیم به چشمان اژدها نگاه می کرد . ناگهان بدن اژدها شروع به حرکت کرد . اژدها داشت به دور خود می چرخید . وقتی اژدها پشتش به آنها شد " اسکریم جیور بر روی دم پهن اژدها ایستاد و به هری و هرمیون هم اشاره زد که سوار شوند . آن دو نیز اطاعت کردند . وقتی به آن طرف دیوار رسیدند " از روی اژدها پیاده شده بودند . این قسمت را هری به خوبی می شناخت . راهروی ساده و تیره ای که به در سیاه بزرگی متصل می شد و از آن طرف به دادگاه های وزارت خانه که در چند سال گذشته برای مرگ خواران استفاده می شد . اسکریم جیور به پشت سر هری اشاره کرد و گفت : -- این هم اداره شما . هری به پشت سرش نگاه کرد . مجسمه ای همانند در ورودی دفتر مدیر مدرسه هاگوارتز بود . اسکریم جیور گفت : -- فعلا به مجسمه بگی باز شو " باز می شود . چون من برایش رمز انتخاب نکردم . انتخاب رمز را به عهده خودت گذاشتم . حدود یک ساعت دیگر گزارشگر پیام امروز در دهلیز منتظرت است . بیا این هم اسناد اداره . من فعلا باید برم . تا هفته دیگر خداحافظ . اسکریم جیور جعبه سیاه بزرگی به هری داد و رفت . وقتی اسکریم جیور از منطقه دید آنها خارج شد " هری به مجسمه گفت : باز شو . دیوار بغل مجسمه به اندازه یک در بزرگ ناپدید شد . هری داخل شد و هرمیون هم پشت سرش آمد . سالن بسیار بزرگی بود که فقط یک میز و صندلی و دو تا مبل در آن قرار داشت . روی میز تابلویی قرار داشت که بر روی آن نوشته شده بود " رییس اداره ................... هری پاتر " . هری رفت و پشت میز نشست و جعبه را بر روی میز قرار داد . بعد به هرمیون اشاره کرد که بر روی مبل بنشیند . وقتی هرمیون روی مبل نشست " هری گفت : می خواهم تمام ماجرا را از اول برایت تعریف کنم . لطفا فقط بگذار حرف هایم تمام شود بعد هرچی خواستی بگو . دیروز غروب در خانه جلوی شومینه نشسته بودم که زنگ در صدا کرد . خاله پتونیا رفت در را باز کند ..... هری تمام اتفاقات را مو به مو برای هرمیو تعریف کرد . .... بعدش من آمدم زرنگی کنم . خواستم از وزیر در خواستی کنم که بی خیال من بشود . که دیگه بقیه اش را خودت فهمیدی چه شد . بعد از گفتن این جمله هری ساکت شد و به چهره متفکر هرمیون چشم دوخت . هرمیون پس از چند لحظه گفت : -- هیچ وقت فکر نمی کردم در یک روز این همه اتفاق بیافتد . پس گفتی مار از بدن تو بیرون آمده بود ؟ هری گفت : آره . هرمیون گفت : -- هری من دقیق نمی تونم بفهم چه اتفاق هایی افتاده است . ولی تحقیق می کنم . می توانیم از اسلاگهورن هم اطلاعات بگیریم . باید به مک گونگال هم بگی که دو تا از اعضای محفل تحت طلسم فرمان هستند و جاسوسان دیگری نیز وجود دارد . در مورد اینکه می خوای برای قرارگاه رازدار انتخاب کنی " من هم موافقم . فقط هری یک نکته جالب " تو خیلی راحت قدرتت را قبول کردی . یعنی مانند تام ریدل یادت هست خودت تعریف می کردی چه قدر راحت قبول کرد جادوگر است " تو هم کاملا آمادگی ذهنی برای قبول کردن این قدرتت را داشتی . من و رون کمی نگران شدیم . در آن لحظه که داشتیم پیمان دوستی می بستیم " خیلی تعجب کردیم که چرا تو وقتی پیمان بستی شعله ای از چوبدستی من خارج نشد و به جایش از درونت آن هم به شکل یک مار خارج شد . هری سری تکان داد و با تاسف گفت : خب آخه من سرشار از جادوی سیاه هستم . برای همین هم امواج درونیم به شکل مار در می آید . هرمیون گفت : -- خب هری من بیست صفحه دیگر بخوانم یک دنیا اطلاعات راجب به رازداری می دونم . بعد کتابش را در آورد و مشغول خواندن شد . هری هم جعبه سیاه را باز کرد . در آن جعبه سه گوی بزرگ قرار داشت به علاوه تعدادی کاغذ و دفترچه . هری اولین دفترچه را باز کرد . صفحه اول آن نوشته شده بود " تعیین اسم برای اداره " . هری مشغول خواندن کتاب شد . معلوم شد که گوی بزرگ قوت اداره است و تعیین اسم و خیلی از کار های دیگر مانند استخدام افراد و ... بر عهده این گوی است . هری گوی را از درون جعبه بیرون آورد . در زیر گوی چند برگه پیدا کرد . روی اولی نوشته شده بود " برگه ثبت اداره " و روی دومی نوشته شده بود " برگه سندیت اداره " و روی سومی نوشته شده بود " برگه تعحد نسبت به وزارت سحر و جادو " و آخرین برگه که یک کارت بود . هری طبق نوشته های کتاب " دستش را روی گوی قرار داد و گفت :من هری جیمز پاتر رئیس این اداره " اسم اداره را تعیین می کنم " مبارزه با نظام سیاه " در همان لحظه گوی روشن شد و پس از چند لحظه دوباره به شکل عادی در آمد . هری به برگه ها نگاه کرد . اسم اداره بر روی هر کدام ثبت شده بود . هری به کارت نگاه کرد . روی آن عکس هری زده شده بود . در کنار عکس نوشته شده بود . هری پاتر رئیس اداره مبارزه با نظام سیاه اداره با قدرت مرکزی و فوق محرمانه و در زیر نوشته ها مهر طلایی وزارت خانه هک شده بود . کارت را بر روی سینه اش زد و از هرمیون پرسید : -- هرمیون ساعت چند است ؟ هرمیون به ساعتش نگاه کرد و گفت : هنوز سه ربع وقت داریم . و دوباره مشغول مطالعه شد . هری درون جعبه را نگاهی انداخت . یک پلاک دید که رویش نوشته شده بود " دیوید لارنگ " . هری آن را برداشت و دستی بر روی اسم کشید . مانده بود این دیگه چی هست که ناگهان مرد خوش قیافه وارد سالن شد و گفت :-- آقای پاتر با من کاری داشتید . هری نگاهی به پلاک کرد و دوباره به مرد نگاه کرد و گفت : شما آقای لارنگ هستید ؟ مرد گفت : -- بله .
|
|||||
|
|||||
|
|
بخش اول - فصل اول - قسمت 4.8 |
|
|||
|
بخش اول : تعتیلات تابستانی فصل اول : پیرمرد خردمند قسمت 4.8 : سقوط کابینه آن روز هری به اتاق های بیل و عمو ورنون سر زد . عمو ورنون هنوز بی هوش بود . شفا دهندگان از یک قدرت عجیب دیوانه سازها صحبت می کردند که تا به حال نمونه آن دیده نشده است . بیل هم سر حال به نظر نمی رسید . شفادهندگان دلیل آن را کامل شدن ماه می دانستند " که در چند روز آینده صورت می گرفت . جینی هم نزدیکای ظهر از بیمارستان مرخص شد و همراه ماریتا به خانه بلک ها رفتند . هری هم بعد از یک بحث مفصل " خانم و آقای ویزلی را قانع کرد که پنگاه دیگر امنیت ندارد و باید به قرارگاه بیایند . در چند ساعت بعد پرفسور مک گونگال هم به بیمارستان آمد و بعد از ملاقات " هری را به یک قدم زدن دعوت کرد . -- پاتر لطفا به طور دقیق برای من بگو بعد از آپاراتت به پناهگاه چه اتفاقی افتاد . هری تمام اتفاقات را تعریف کرد . ولی اشاره ای به اسنیپ نکرد . بعدش من به قرارگاه رفتم و خوابیدم . فینیاس نایجلوس هم از طرف شما برایم پیغام آورد . پرفسور مک گونگال گفت : -- آره من خیلی نگران بودم که کجا رفتی ؟ ما بعد از مبارزه به پناهگاه رفتیم . آثار مبارزه در آنجا به وضوح دیده می شد . بعد به هاگوارتز رفتم . به آنجا هم نرفته بودی . بعدش تابلوی دامبلدور به من گفت : << احتمالا به قرارگاه رفته ای. >> بقیه ماجرا را هم خودت خوب می دانی . هری گفت : -- پرفسور می شود به من بگویید که بعد از آپارات من چه اتفاقی افتاد . پرفسور مک گونگال بعد از آه کوتاهی گفت : -- اسمشونبر در آنجا ظاهر شد . در عرض چند ثانیه یک حمام خون در پریوت درایو به وجود آمد . اعضای محفل در محل های مقرر شده بودند " آسیبی چندانی ندیدند . تانکس و ریموس و الستور هم به موقع از خطر گریختند . اسمشونبر به داخل خانه آمد . وقتی تو را در آنجا نیافت خانه را منفجر کرد و رفت . راستی هری ریموس می گفت : << از سرعت عمل بالایی برخوردار هستی " به طوری که خودش و تانکس و الستور در خانه مشنگ ها نتوانستند حریفت شوند . >> من هم آن صحنه را دیدم . اولش فکر کردم نخواستند جلویت را بگیرند . ولی بعدش فهمیدم که تو سریع تر از آنها عمل کردی . در ضمن یک تشکر بهت بدهکارم . اگه تو نبودی مطمئنا هاگوارتز تعطیل می شد . وزیر خیلی قبولت دارد . پرفسور مک گونگال در حالی که قدردانی در صدایش محسوس بود حرفش را به پایان رساند . هری گفت : -- اختیار دارید . وزیر خودش متقاعد شد که دقیقا هدف اسمشونبر "تعطیل شدن هاگوارتز است . پرفسور چند مطلب می خواستم بهتون بگم . اول اینکه من هم می خواهم عضو محفل شوم . در ضمن محل قرارگاه جدید را نیز به من بگویید . دوم من بعد از حمله به بلاتریکس این سه صندوق را از روی زمین برداشتم . فکر کنم موهای رون و هرمیون و جینی در آن ریخته شده است . چوبدستی بلاتریکس هم پیش من است . سوم می خواستم بدانم آن ابر که بر بالای خانه خاله من به وجود آمد چی بود ؟ پرفسور مک گونگال پس از تامل کوتاهی " متفکرانه گفت : -- عضویتت در محفل را نمی پذیرم . چون سنت یک سال کمتر از حد است . محل قرار گاه جدید را هم ندانی بهتر است . در مورد صندوق ها و چوبدستی هم ازت تشکر می کنم شاید ما را راهنمایی خاصی کند . اما در مورد ابر " من مطمئن نیستم . بهتره این سوال را از پرفسور اسلاگهورن بپرسی . در ضمن ایشان هم به عضویت محفل در آمدند .... قبل از اینکه پرفسور مک گونگال بتواند جمله اش را تمام کند " روفوس اسکریم جیور را دید که به سمت آنها می آید . قیافه اش به شدت خسته نشان می داد . رنگش پریده بود . صورتش بسیار لاغر شده بود و در کل اصلا وضعیت خوبی نداشت . پرفسور مک گونگال به اسکریم جیور گفت : -- جناب وزیر . واقعا متاسفم . خبر بسیار بدی بود . اسکریم جیور گفت : -- خیلی ممنون . پاتر می توانم چند لحظه باهات صحبت کنم ؟ هری به پرفسور مک گونگال که قیافه رنجیده به خود گرفته بود نگاه کرد و گفت : در خدمتم جناب وزیر . و با وزیر به سمت کریدور خالی حرکت کردند . اسکریم جیور گفت : -- هری وضعیت آشفته ای است . من ازت خواهش می کنم . این بار نه برای حفظ پست و مقام خودم بلکه برای کل جامعه جادو . تمام خواسته هایت را هم که بر آورده کردم . دیگر چه بهانه ای داری ؟ هری گفت : -- من از دست وزارت خانه خیلی ناراحت هستم . هنوز دلورس آمبریج در وزارت خانه هست . وازرت خانه هم نخواسته اشتباه خود را قبول کند . اسکریم جیور با سر سختی گفت : -- تو که اینقدر بزرگی ببخش . هری جامعه به تو احتیاج داره بفهم . هری نا امیدانه گفت : -- از من چه می خواهید ؟ اسکریم جیور که هیجان زده شده بود " گفت : -- هفته ای یک بار با من ملاقات کنی تا در مورد همه مسائل با هم صحبت کنیم . گاهی وقت ها هم به دفتر کارگاهان سر بزنی و با کارگاهان دوست باشی . اجازه بدی هفته یک بار پیام امروز با تو مصاحبه کند . در مصاحبه راجب تلاش وزارت خانه هم صحبت کنی و چند مسئله دیگه که بعدا به بهت می گویم . هری گفت : به دو شرط قبول می کنم . هری می خواست شرطی بگذارد که وزیر از پیشنهاد خودش پشیمان شود . اسکریم جیور با تردید گفت : -- شرط هایت چی هست ؟ هری با آرامش خاطر گفت : -- من قدرت می خواهم " اطلاعات می خواهم " نفوذ می خواهم و همچنین دلم نمی خواهد کسی با درخواستم مخالفت کند . شرط دوم اینکه یک اداره بسیار قدرتمند و فوق سری می خواهم که خودم بتوانم در آن افراد مورد نظرم را انتخاب کنم . در این اداره می خواهم با ولدمورت و افرادش مبارزه کنم . هری با لبخند نگاهی به اسکریم جیور کرد . از اینکه به راحتی توانسته بود دست وزیر را در پوست گردو بگذارد خوشحال بود . اسکریم جیور به فکر فرو رفته بود . قیافه اش طوری بود که انگار خیلی دلش می خواهد هری را همان جا طلسم کند و بعد بر خلاف صورت عصبانیش با صدای دوستانه و آرامی گفت : -- یک ساعت دیگر در وزارت خانه منتظرت هستم . در این مدت فکر کن ببین اگر چیز دیگری را هم می خواهی وقتی آمدی دفترم به من بگو . فقط قبلش بعد مشغول جست و جو در ردایش شد . ناگهان از جیبش یک دستبند خیلی شیک بیرون آورد . دسبند طلایی که شکل یک باسیلسک و ققنوس از آن بر آمده بود . این دو حیوان با جواهرات مختلف تزئین شده بود . دو حیوان در حالی که بغل به بغل همدیگر ایستاده بودند آماده حمله بودند . انگار که با هم متحد شده بودند . نوشته بسیار زیبایی در پشت حیوان ها حواس هری را به خود جمع کرد . در پشت دو حیوان با خط زیبایی نوشته شده بود ( هری پاتر ) . اسکریم جیور دستبند را به دست هری داد و ادامه داد : -- این دستبند را برای تو آمده کردم . هر گاه می خواستی به وزارت خانه بیایی " البته تنها در منطقه ای که امکان غیب و ظاهر شدن وجود دارد " انگشتت را بر روی اسمت قرار بده . مستقیما در دفتر آپاراتی سری من ظاهر می شوی . یک ساعت دیگر منتظرت هستم .بعد هری را با افکارش تنها گذاشت و رفت . در همان لحظه که هری با نگاهش وزیر را دنبال می کرد " هرمیون از پشت سر صدایش کرد . -- هری من هم همین الان مرخص شدم . ولی رون باید هنوز همین جا بماند . اوه ... این چیه ؟ چقدر قشنگه . فکر کنم که ... هری صحبت هرمیون را قطع کرد و گفت : هرمیون می توانی کمکم کنی ؟ هرمیون با شک گفت : -- آره . ولی چه کمکی می خواهی ؟ هری به سرعت گفت : -- از طلسم رازداری چی می دانی ؟ هرمیون گفت : -- اطلاعاتم جزیی است . ولی یک کتاب به اسم طلسم های محافظت از مناطق به تازگی خریدم که کامل ترین مرجع است . در رابطه با رازداری هم کامل توضیح داده است . ولی کتاب در چمدان وسایلم در پناهگاه است .هری گفت : چمدانت را از پناهگاه به قرارگاه انتقال داده اند . سریع به آنجا برو و هر چه مطلب راجب طلسم رازداری در کتاب هست مطاله کن . حتی در صورت لزوم جزوه برداری کن . من حدود 50 دقیقه دیگر دنبالت می آیم تا به وزارت خانه برویم . فعلا هم هیچ سوالی نکن . بعد که دیدمت همه چیز را برایت توضیح می دهم . هرمیون بر خلاف میل باطنیش در مقابل این تحکم هری هیچ حرفی نزد و فقط گفت : -- من چه طوری سریع به آنجا بروم ؟ شفا دهنگان تا یک هفته غیب و ظاهر شدن را برایم ممنوع کردند . هری به طور غیر منتظره ای گفت : فقط سریع دنبالم بیا . من می برمت . هرمیون در حالی که به دنبال هری می دوید گفت : -- هری ... تو هنوز مدرک آپارات نگرفتی . هری مختصر گفت : ولی دیگه ماهر شدم . به خارج از بیمارستان رفتند . وقتی به منطقه ای که مناسب برای آپارات کردن بود " رسیدند هری گفت : -- دست من را بگیر . هرمیون با دودلی دست هری را گرفت . هری دست هرمیون را محکم گرفت و به مقصد فکر کرد . تمرکز کرد و حرکت . بین تونلی از رنگها در پرواز بودند . احساس کرد صورتش به وسیله دو تا بالشت فشرده می شود و امکان نفس کشیدن را ازش سلب کرده است . در همان لحظه پاهایشان بر روی زمین قرار گرفت . باد خنکی به صورتشان خورد . مه همه جا را فرا گرفته بود . هرمیون نفس عمیقی کشید و بعد از خداحافظی از هری به سمت در خانه دوید . |
|||||
|
|||||
|
|
نکته ها |
|
|||
|
با درود .
از همه دوستانی که برایم نظر می دهند متشکر هستم . من در سایت جادوگران هم داستانم را می گذارم . دوستان من قسمت ۴ را ( ۸ و ۹ و پایانی ) اینگونه تمام می کنم . من تا یکشنبه سفر هستم . بعد از برگشتنم قسمت چهار را خیلی سریع تمام می کنم . لطفا اگر ایده ای در سر دارید برای من بنویسید تا از آن در داستانم استفاده کنم . قربان شما سیاوش |
|||||
|
|||||
|
|
بخش اول - فصل اول - قسمت 4.7 |
|
|||
|
بخش اول : تعتیلات تابستانی فصل اول : پیرمرد خردمند قسمت 4.7 : سقوط کابینه در چند ساعت بعد خانم و آقای ویزلی به همراه خانم و آقای گرنجر از آنجا رفتند . فلور هم به اتاق بیل رفت . فرد گفت : -- ما هم باید بریم . هری چند لحظه می توانیم خصوصی باهات صحبت کنیم . هری در حالی که سرش را به علامت تائید تکان می داد " از جایش بلند شد و پشت سر دو قلوهای ویزلی حرکت کرد . وقتی که از اتاق خارج شدند . جرج گفت : -- هری ... نمی دانم چه طوری باید بهت بگم . جرج مکثی کرد و ادامه داد : -- ما به کمی پول احتیاج داریم . آخه می دونی هری وزارت خونه تمام مغازه های شوخی را بسته است . زونکو هم قبل از این جریان بسته شده بود . وزارت خانه به ما گفته که باید شادی و خوشحالی را با اجناسمان به مردم برگردونیم . همچنین از ما تقاضای کمک کرده است . می خواهند با استفاده از وسایل شوخی ما از هاگوارتز محافظت کنند . البته این مسائل محرمانه است . بابا مسئول این پروژه شده است . فرد هم با خشرویی گفت : -- تو قبلا هم به ما کمک سخاوتمندانه ای کردی . من و جرج با هم صحبت کردیم و قرار شد به تو بگیم اگر دوست داری با ما شریک شوی . هری متفکرانه گفت : پس هاگوارتز را تعطیل نمی کنن . جرج گفت : -- تو باعث شدی تعطیلش نکنند . اگه تو با وزیر صحبت نمی کردی ... به هر حال وزیر معتقد است تا وقتی که وزارت خانه سقوط نکرده " هاگوارتز هم نباید تعطیل شود . هری گفت : باشه . قبول می کنم . فرد گفت : -- عالیه . پس ما فردا شب به دیدنت می آییم تا مفصل صحبت کنیم . فقط هری " تو قرارگاه هستی دیگه ؟ هری سرش را تکان داد و بعد از خداحافظی به داخل اتاق برگشت . رون کنجکاوانه نگاهش می کرد . هرمیون و ماریتا و جینی هم آهسته با هم صحبت می کردند . هری بر روی مبل بین تخت رون و هرمیون فرو رفت . بعد از مدتی هرمیون گفت : -- هری بلاتریکس چه طوری فرار کرد ؟ هری تند گفت : با کمک علامت شوم روی دستش . شانس آوردیم چون درست در یک لحظه " قبل از اینکه رمزتاز ما را به اینجا بیاورد " مرگخوارها به پناگاه حمله کردند . جینی آهسته از روی تختش برخاست و گفت : -- من به دیدن بیل می رم . کسی با من میاد ؟ هری گفت : ماریتا را با خودت ببر . جینی که متوجه شده بود هری می خواهد با رون و هرمیون تنها باشد " با محبت دست ماریتا را گرفت و با خود برد . وقتی در پشت سر آنها بسته شد " هری به رون و هرمیون نگاه کرد و گفت : نمی دونم بازم می توانم بهتون اعتماد کنم یا نه ؟ رون و هرمیون که از این حرف هری هم جا خورده بودند و هم دلخور شده بودند با هم جملات نامفهومی را می گفتند . هری با صدای نسبتا بلندی گفت : پارسال این همه بهتون گفتم مالفوی مرگخواره و داره برای ولدمورت کاری انجام می دهد . اون وقت شما به من چی می گفتین ؟ هرمیون و رون هر دو ساکت شدند . رون گفت : -- هری ... ببین ... ما ... خوب ... اشتباه کردیم ولی فکر نمی کنم یک اشتباه باعث از بین رفتن اعتماد شود . هرمیون در حالی اشک در چشمانش جمع شده بود گفت : -- هری باور کن ما قصد نداشتیم تو را ناراحت کنیم . رون گفت : -- رفیق . ما از صمیم قلب دوستت داریم . هری با فریاد گفت : ولی من دیگه دوستتون ندارم . ازتون متنفرم . دیگر حتی نمی خواهم قیافه هیچ کدام شما ها را ببینم . این هم آخرین دفعه ای بود که هم دیگر را دیدم . من که رفتم . هری از روی مبل نیم خیز شد تا بلند شود و برود . ولی در همان لحظه هرمیون مچ دست هری را گرفت . هرمیون با نگاهی غیر عادی و عجیب به هری خیره شده بود . هری هم ناخود آگاه به چشمان قهوه ای رنگ و درشت هرمیون چشم دوخت . چند لحظه بدون پلک زدن به یکدیگر خیره شدند . ناگهان چشمانش هری سیاهی رفت . بعد از چند ثانیه جسد هرمیون و رون در فکر هری شکل گرفت . هری سرش را محکم تکان داد . تصویر اتاق و هرمیون و رون که بر روی تخت خواب نشسته بودند " در برابر چشمانش دوباره پدیدار شد . هرمیون در حالی که چوبدستش را از زیر پتو در می آورد " زد زیر گریه . هری در حالی که بسیار متعجب بود " رو به هرمیون گفت : چه طوری این کار را کردی ؟رون هاج و واج به آن دو نگاه می کرد . هرمیون در حالی که گریه می کرد بلند شد و به سمت هری حرکت کرد . قبل از اینکه هری بتواند جلویش را بگیرد خود را در آغوش هری انداخت . هرمیون محکم دستشانش را دور گردن هری حلقه کرده بود . رون هم به کنار آنها آمد و با تعجب به هرمیون چشم دوخت . هرمیون با صدایی محبت آمیز گفت : -- رون " هری اصلا اعتمادش به ما خدشه دار نشده . خیلی هم من و تو را دوست داره . اون می ترسه اگه دوستیش را با ما حفظ کنه " ما کشته بشیم . رون چند لحظه به هرمیون نگاه کرد و بعد با لبخند دست هری را محکم گرفت و گفت : -- می دونستم مهربان تر از این حرف ها هستی . رفیق ما تا آخر باهات هستیم . اگه می ترسیدیم کشته بشیم از همان سال اول برای نجات سنگ جادو باهات نمی آمدیم . هرمیون هم از بغل هری بیرون آمد و بر روی دسته مبل هری نشست . اشک هایش را پاک کرد و همان دست هری را گرفت که رون هم گرفته بود . هر سه نفر دست یکدیگر را گرفته بودند . هرمیون چوبدستیش را به سمت دستهایشان گرفت و آهسته زمزمه کرد : -- من هرماینی گرنجر به این دوستی سوگند می خورم و وفادار خواهم ماند . ما لحظه ای از یکدیگر جدا نخواهیم شد . فقط مرگ این دوستی را از بین خواهد برد . شعله ای صورتی رنگ از چوبدستی هرمیون خارج شد و به دور دستان در هم قفل شده آنها پیچید . هری احساس گرمای خاصی در بدنش کرد . گرمایی لذت بخش و دلگرم کننده که با شعله ای که به دور دستانشان پیچیده بود مرتبط بود . رون با صدایی قوی و محبت آمیز گفت : -- من رونالد ویزلی به این دوستی قسم می خورم . در هیچ کاری یکدیگر را تنها نمی گذاریم و با هم خواهیم ماند . یا هرسه تا با خطر رو به رو می شیم یا هیچ کدام . همون طوری که در این شش سال گذشته جان خود را فدای یکدیگر کردیم . برای دومین بار شعله نارنجی رنگ از چوبدستی هرمیون خارج شد و بر روی دستان آنها قرار گرفت . شعله صورتی و نارنجی با هم مانند زنجیر زیبایی دور دستان آنها حلقه زده بود . درون هری گرمای دلپذیری به وجود آمده بود . هری با صدای لرزان و متاثری گفت : من هری پاتر به شرف و محبت این دوستی سوگند می خورم . همیشه باید سعی کنیم قبل از به وجود آمدن کدورت و ناراحتی " فداکاری و گذشت را به یاد آوریم . تمام سعی خودم را می کنم که این دوستی جاودانه باقی بماند . به این دوستی پاک و مقدس سوگند می خورم انتقام آلبوس دامبلدور را که به ما درس عشق و زندگی داد را بگیرم . انتقام سیریوس بلک را که ما درس وفاداری داد را بگیرم . سوگند می خورم انتقام تمام درد ها " رنج ها و ناراحتی ها را بگیرم . سوگند می خورم انتقام تمام عزیزانی که از دست رفتند را بگیرم . سوگند می خورم تا بدی وجود دارد یک دقیقه آرام نشنیم . ما از این به بعد یک روح پر از عشق هستیم در سه بدن . عشقی که در بدن ما وجود دارد خود محافظت کننده ما خواهد بود . شعله ای آبی روشن به شکل مار به دور دستان آن سه پیچید . این شعله از چوبدستی هرمیون بیرون نیامده بود بلکه از درون هری " از قلب هری بیرون آمده بود . این سه شعله با هم ترکیب شدند و گنبدی به وجود آوردند که هری و رون و هرمیون در آن قرار گرفتند . صدای آوای ققنوس از درون قلبشان به گوش می رسید . وجود هر سه آنها از عشق پاک و قدرتمند لبریز شده بود . گنبد و شعله ها از بین رفتند . تنها چیزی که باقی ماند دست هایشان بود که هنوز در هم قفل بود . گرمای دل پذیری در هری به وجود آمد اما این بار به خاطر شعله ها نبود . -- واقعا به این دوستی حسودی می کنم . این صدای جینی بود که از فاصله نزدیک به گوش می رسید . هم زمان با صدای جینی صدای دست زدن در اتاق به گوش می رسید . هری به اتاق نگاهی انداخت . جینی و ماریتا در یک متری آنها ایستاده بودند . پشت سر آنها در کنار تخت خواب دختر جوان " خانواده ای که صبح هری دیده بود ایستاده بودند و دست می زدند . |
|||||
|
|||||
|
|
بخش اول - فصل اول - قسمت 4.6 |
|
|||
|
بخش اول : تعتیلات تابستانی فصل اول : پیرمرد خردمند قسمت 4.6 : سقوط کابینه هری و هاگرید در روزنه کوچکی که به خیابان اصلی وصل می شد ظاهر شدند . هری به آرامی وارد خیابان شد . خیابان نسبتا خلوت بود . مغازه دارها اکثرا بیرون مغازه " به دیوار تکیه داده بودند و پیپ می کشیدند . هری و هاگرید به سمت مغازه ای حرکت کردند که خرابه به نظر می رسید . هری رو به مانکن زشت داخل ویترین گفت : ما به دیدن دوستانمان آمدیم . آنها را دیروز به اینجا آوردم . چند لحظه طول کشید تا مانکن به حرکت افتاد . آروم به شیشه بغل دستش اشاره کرد و گفت : -- به بیمارستان سنت مانگو خوش آمدید . هری به هاگرید نگاهی انداخت و به سمت شیشه حرکت کرد . در لحظه بعد سالن بزرگ و با شکوهی در برار چشمانش ظاهر شد . به اطراف نگاه کرد . جو بسیار بدی در آنجا حاکم بود . در گوشه و کنار بیمارستان افرادی نشسته و گریه می کردند . هاگرید هم کنار هری آمد و گفت : -- فکر کنم این ها خانواده ی قربانیان دیروز باشند . بی رحم داره همین طور آدم می کشد اصلا .... هری دیگر صدای هاگرید را نمی شنید . در آن لحظه هواسش به دختری بود که آهسته آهسته گریه می کرد . آن دختر را خوب می شناخت . هری جلو رفت و با لحن سردی گفت : برای تو چه اتفاقی افتاده است ؟ ماریتا سرش را بلند کرد و با چشمان درشتش به هری خیره شد . جای طلسم هرمیون هنوز از روی صورتش به طور کامل پاک نشده بود . ماریتا با دیدن هری گریه اش بیشتر شد . هری که از بی انصافی خودش پشیمان بود " رفت کنارش نشست و گفت : چی شده ؟ ماریتا در حالی که اشک از چشمانش پایین می ریخت با صدای ضعیفی گفت : -- مرگخوارها مدت ها مادرم را تهدید می کردند که بهشون کمک کند ولی مادرم از کمک به آنها سر باز زد . چند روز پیش که داشتم از پیش چو برمی گشتم به خانه با منظره ترسناکی رو به رو شدم . علامت شوم بالای خانمان بود ... دوباره گریه ماریتا شدت گرفت . هری که دلش به شدت برای ماریتا سوخته بود گفت : پدرت کجاست ؟ ماریتا آهسته گفت : -- پدرم ساها پیش در مبارزه با خون آشامان کشته شد . فقط داداشم ... ماریتا دیگر داشت جیغ می کشید . -- اون فقط 5 سالشه ... هری --- هری خواهش می کنم کمکم کن من خیلی تنها هستم . هیچ کی را ندارم . ماریتا دست هری را گرفته بود و به شدت بدنش می لرزید به طوری که هری هم به لرزش افتاده بود . هری با لحن دلگرم کننده ای گفت : ماریتا آرام باش . داری خودت را از بین می بری . ماریتا با همان حالت وحشت زده گفت : -- من یک بار بهت خیانت کردم . منو ببخش اشتباه کردم . هری " من و چو خیلی تنها هستیم . به کمک احتیاج داریم . هری ماریتا را در آغوش گرفت و گفت : آرام باش . من کمکت می کنم . قول می دم . این جملات بر روی ماریتا تاثیر گذاشت . بدنش از لرزش افتاد . سرش را روی شانه هری گذاشت و بدون صدا اشک ریخت . وقتی که ماریتا کاملا آرام شد " هری پرسید : برادرت کجاست ؟ ماریتا جواب داد : پیش چو است . هری آهسته ماریتا را بلندش کرد و گفت : با من بیا . هری برگشت به اطرافش نگاه کرد . هاگرید مشغول صحبت با تابلوی یکی از مدیران هاگوارتز بود که دو سال پیش خبر رساندن آقای ویزلی زخمی به بیمارستان را به دامبلدور داده بود . هری دست ماریتا را گرفت و حرکت کرد . به طبقه چهارم " پخش 18 " اتاق شماره 4 رفتند . هری چند بار به در اتاق ضربه زد و بعد در را باز کرد . چهار تا تخت در اتاق قرار داشت . روی تخت اول دختر جوانی خوابیده بود . روی تخت دوم و سوم و چهارم به ترتیب جینی و هرمیون و رون خوابیده بودند . خانواده ویزلی و گرنجر و خانواده دیگری که هری آنها را نمی شناخت به همراه فلور در اتاق حضور داشتند . در این زمان همه هری را نگاه می کردند . رون و هرمیون ناباور و جینی حسودانه هری را نگاه می کرد . هری وارد اتاق شد و ماریتا را که حالا قدری مقاومت می کرد با خود کشید . هری قبل از اینکه کسی حرفی بزند " گفت : اگه از دیدن من ناراحت هستید " برم ؟ خانم ویزلی جلو دوید و هری را در آغوش گرفت و بوسیدش و گفت : -- این چه حرفی عزیزم . آقای ویزلی هم جلو آمد و با هری دست داد . آقا و خانم گرنجر هم به نوبت هری را در آغوش گرفتند . آقای گرنجر در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود " گفت : -- نمی دونم چه جوری ازت تشکر کنم . ما همین یک فرزند را داریم . هری که نمی دانست چی باید جواب دهد به سراغ رون رفت . رون محکم به پشت هری زد و گفت : -- کارت معرکه بود . دو تا طلبت " دو دفعه جون منو نجات دادی . هرمیون محکم هری را در آغوش گرفت و زد زیر گریه . بعد از هرمیون " هری آرام به سمت جینی رفت که با سردی او را نگاه می کرد . هری سریع در گوش جینی گفت : من هیچ رابطه ای با ماریتا ندارم . بعدا برات می گم جریان چی بوده است . جینی که چهره اش روشن شده بود " هری را در آغوش گرفت . هری روی مبل کنار تخت جینی نشست و در حالی که به سه دوستش نگاه می کرد " گفت : خوشحالم که حال همتون خوب شده است ... خانم ویزلی با صدای بلندی حرف هری را قطع کرد و گفت : -- اوه ... آرتور این دختر ... خانم ویزلی به سمت ماریتا رفت و در آغوشش گرفت و گفت : -- واقعا متاسفم . خانم ویزلی و ماریتا در آغوش هم چند لحظه ای گریه کردند و بعد خانم ویزلی دست ماریتا را گرفت و بر روی صندلی بغل خودش " نشوندش . آقای ویزلی گفت : -- هری تعریف کن ببینیم چه اتفاقی افتاده بود . هری بعد از مکث کوتاهی تمام اتفاقات روز را به غیر از اسنیپ و هاگرید تعریف کرد . وقتی هری ساکت شد " آقای ویزلی متفکرانه گفت : -- من در خونه را با طلسمی قوی جادو کردم که مطمئنم به این راحتی ها باز نمی شود . جینی گفت : -- چه طوری این همه کاراگاه حریف اسمشونبر نشدند . هری با ناراحتی گفت : چرا من دوباره وجود اون را احساس کردم . رون برای اینکه صحبت را عوض کند با خوشحالی گفت : هری چه بلایی سر بلاتریکس آوردی . پدر صبح می گفت : << تو خونه کلی خون ریخته بود >> هری با چهره ای که هیچ حالتی در آن مشخص نبود گفت : سکتوم سمپرا را روش اجرا کردم . هرمیون و رون هر دو نفسشان را در سینه حبس کردند . |
|||||
|
|||||
|
|
بخش اول - فصل اول - قسمت 4.5 |
|
|||
|
بخش اول : تعتیلات تابستانی فصل اول : پیرمرد خردمند قسمت 4.5 : سقوط کابینه
هاگرید با تعجب پرسید : -- مگه تو اونو دیدی ؟ هری با آرامش گفت : کسی غیر از من اینجا نبود که بخواد سپر مدافعت را ببیند . هاگرید پرسید : -- تو پیغام اونو هم گرفتی ؟ هری گفت : آره . هاگرید دیگر چیزی نگفت ولی هنوز با قیافه بهت زده او را نگاه می کرد . هری که از نگاه هاگرید کلافه شده بود بحث را عوض کرد و گفت : هاگرید " شما همیشه محفل را خالی می گذارید ؟ هاگرید در حالی که هنوز چشمش به هری بود " گفت : -- نه فقط در صورتی که ..... حالت چهره هاگرید عادی شد و با کلافگی ادامه داد : -- آه ... ریش مرلین . واقعا حافظه ام ضعیف شده " محل قرار گاه یک هفته ای است عوض شده است ولی من باز هم به اینجا آمدم . راستی هری خبر دار شدم اسمشونبر خودش را نشان داده است . تو خبر داری ؟ هری احساس کرد روده اش را فشار می دهند . با ترس از هاگرید پرسید : کجا ؟ هاگرید گفت : -- نمی دونم . هری به ساعت نگاه کرد " عقربه ها ساعت 5:05 بامداد را نشان می دادند . برای اینکه حواس خودش را پرت کند تا ساعت 6:00 شود به هاگرید گفت : هاگرید گشنه هستی ؟ کمی سوپ می خوری ؟هاگرید با خوشحالی گفت : -- با کمال میل . دیشب ماموریت سختی داشتم . خیلی گشنم شده . هری فریاد زد : کریچر برای هاگرید هم غذا آماده کن . هاگرید گفت : -- کریچر کی اینجا آمد ؟ یادمه در هاگوا..... هری با شعف حرف هاگرید را قطع کرد و گفت : هاگرید کی چوب جادو گرفتی ؟ اگر بفهمند که باید یک سری به آزکابان بزنی . هاگرید با لبخند جواب داد : -- اون روزی که تو پیش وزیر رفته بودی را یادت هست " بعد از تو منم پیش وزیر رفتم . اون به من گفت چون شما از سطح جادوگری بالایی برخوردار هستید و همین طور چون پرونده تالار اسرار از نامه اعمال شما پاک شده است اجازه استفاده از چوب جادوگری حق شما است . هری گفت : عالیه . **************** م جنجال در جامعه جادوگریبه گذارش خبرنگار پیام امروز دیروز نزدیکای غروب گروهی از مرگ خواران و اشباح نامرئی جنون به خانه هری پاتر در پریوت درایو حمله کردند . در این جنگ سخت خاله مشنگ هری پاتر " پتونیا اونز توسط یکی از اشباح نامرئی جنون کشته و شوهر خاله هری پاتر " ورنون دورسلی به شدت مسدوم شد . کاراگاهان وزارت خانه به سرعت خود را به آنجا رساندند ولی گروه سیاه همگی فرار را بر قرار ترجیح دادند . در لحظاتی بعد هری پاتر از آنجا آپارات می کند . ولی درست در وقتی که همه فکر می کردند خطر رفع شده است خود اسمشونبر در آنجا ظاهر شده است . جنگ سختی بین کاراگاهان وزارت خانه و اسمشونبر صورت می گیرد . با نهایت تاسف 42 نفر از افراد حاضر کشته و 22 نفر زخمی می شوند . در این میان فقط 9 نفر سالم باقی می مانند . خانه ای که هری پاتر در آن زندگی می کرده و متعلق به آقای ورنون دورسلی بوده است به کلی ویران می شود . مسئله که همه را نگران کرده " قدرت اسمشونبر است که یک نفری همه کاراگاهان ورزیده وزارت خانه را شکست داده است . داولیش ... یکی از کاراگاهان قدرتمند وزارت خانه که در حماسه دیروز با شجاعت جنگیده و سالم مانده است گفته است : -- هری پاتر از خانه بیرون آمده بود که ناگهان بر روی زمین افتاد و جای زخم معروف پیشونیش را گرفت . از درد به خودش می پیچید . وقتی که دردش تسکین یافت فریاد زد از اینجا بروید لرد ... همونی که خودتان می دونید عصبانی است و می خواهد به اینجا بیاید و خودش از آنجا آپرات کرد . در لحظه بعد ابری مشکی کوچکی در ارتفاع 25 متری زمین در بالای خانه ظاهر شد و در همان هنگام اسمشونبر در آنجا ظاهر شد و بعد از مبارزه به داخل خانه رفت . وقتی هری پاتر را در آنجا نیافت خانه را منفجر کرد و از آنجا رفت . ما هم .... ادامه در صفحه 5 به گذارش خبر نگار دیگری بلاتریکس لسترنج یکی از مرگخواران فراری و خطرناک به خانه آرتور ویزلی رئیس اداره شناسایی و مصادره ی جادوهای دفاعی و اسباب حفاظتی تغلبی حمله کرد . در خانه فقط سه نوجوان حضور داشتند . ( آقای رونالد ویزلی - دوشیزه جینی ویزلی - دوشیزه هرمیون گرنجر ) بلاتریکس لسترنج به آنها حمله می کند ولی جالب اینکه باز هم هری پاتر در صحنه نبرد حضور می یابد و دوستانش را از کام مرگ بیرون می کشد . جینی ویزلی به خبرنگار ما گفت :-- بلاتریکس به ما حمله کرد ولی هیچ کدام ما نتوانستیم در مقابلش ایستادگی کنیم . نفهمیدم چه جوری ولی ناگهان هری پاتر در آنجا ظاهر شد (با اینکه خانه طلسم ضد غیب و ظاهر شدن دارد ) و بلاتریکس لسترنج را شکست سختی داد . دیگر درست یادم نمی آید چه اتفاقی افتاد . فقط به یاد دارم که ما سه تا را به سنت مانگو رساند .دیروز خبرنگاران برای مصاحبه " هری پاتر را پیدا نکرده اند . ولی جالب اینکه در اتفاقات دیروز هری پاتر کاملا سالم مانده است و حتی یکی از بی رحم ترین مرگخواران را شکست سختی داده است . جالب تر اینکه خبرنگار ما متوجه شده است هری پاتر بدون هیچ مشکلی نام اسمشونبر را بر زبان می آورد . هری پاتر پسری که نزدیک پنج بار از دست اسمشونبر گریخته است " دارای ویژگی های خاص خودش است . او به زبان پاراسل یعنی همان زبان مارها تسلط کامل دارد . دارای سرعت عمل بالایی است . یکی از بهرین جستجوگر هایی است که تا حالا هاگواتز به خودش دیده است . در سال چهارم با دانش آموزان سال هفتم در مسابقات سه جادوگر شرکت کرد و پیروزی را از آن خود کرد . بدون شرکت در آزمون غیب و ظاهر شدن " آپارات می کند و ..... ادامه در صفحه 7 چند روز پیش هری پاتر با وزیر سحر و جادو ملاقات کرد . چون ملاقات محرمانه اعلام شد اطلاعی از جلسه نداریم . ولی خبر دار شدیم که وزیر به هری پاتر اجازه استفاده از جادو را قبل از تولد 17 سالگیش داده است و همچنین گروهی را برای محافظت از او تشکیل داده است . بعد از جلسه وزیر موضعش نسبت به خیلی از مسائل عوض شد و در جمع خبرنگاران اظهار داشت : -- با نهایت ادب اعلام می کنم روبیوس آلفرد هاگرید کلید دار هاگوارتز هیچ نقشی در جنایات مربوط به تالار اسرار نداشته است و از امروز اجازه استفاده از جادو را دارد . تالار اسرار به دست تام مارولو ریدل دانش آموز زیرک هاگوارتز باز شده بود که هم اکنون خبری از محل زندگیش نداریم . با نهایت تاثر اعلام می کنم سیریوس بلک جادوگر بی گناهی بود که به اشتباه به آزکابان فرستاده شد . ناچارم اشتباه وزارت خانه را در مورد سیریوس بلک اعلام کنم . پیتر پتی گرو زنده است و با صحنه سازی مرگ خود و انفجار خیابان " بلک را گناه کار جلوه داد . پتی گرو جانور نمای ثپت نشده ای که به شکل موش در می آید به لرد ... همونی که می دانید پیوست و باعث بازگشت اون به جامعه جادوگری شد . به گفته هری جیمز پاتر پتی گرو دست راست خود را که یک انگشت کم داشت به لرد ... همونی که می دانید تقدیم کرد و باعث تجدید فراش اربابش شد . لرد ... همونی که می دانید هم به عنوان پاداش دست نقره ای رنگ دیگری به او داد . سیریوس بلک هم تا آخر با ما همکاری کرد و در وقایع دو سال پیش وزارت خانه به دست بلاتریکس لسترنج کشته شد . ریموس لوپین گرگینه هم طرف ما است و هیچ خطری برای کسی به وجود نمی آورد . گراوپ غول " برادر ناتنی هاگرید هم بعد از تحقیقات زیاد بدون خطر اعلام شده است ولی مراقبت از آن به عهده روبیوس آلفرد هاگرید گذاشته شد . سدریک دیگوری پسر آموس دیگوری کارمند وزارت خانه که پارسال از وزارت خانه جدا شد به دست لرد ... همونی که می دانید و گروه برجسته اش در مسابقه سه جادوگر کشته شده است . استن پانپایک کمک راننده اتوبوس شوالیه هم بعد از تحقیقات فراوان بی گناه اعلام شد ... ادامه در صفحه 9 به گذارش یکی دیگر از خبرنگاران پیام امروز اجساد کرنلیوس فاج وزیر اسبق وزارت سحر و جادو و اسکافیگ جیور برادر اسکریم جیور و رئیس دفتر کاراگاهان در حالی که علامت شوم دور تا دور بدنشان هک شده بود پیدا شد . روی بدن اجساد نوشته شده بود یک هفته وقت دارین تا وزارت خانه را تسلیم کنید .ادامه در صفحه 11 ****************هری در حالی که روزنامه را به آن طرف پرت می کرد " گفت : هاگرید ساعت هفت شد بریم سنت مانگو . هاگرید در حالی که ناراحتی از چهره اش می بارید گفت : -- باشه بریم . تا وقتی که --- پرفسور --- دامبلدور --- بود جرات --- همچین کار هایی --- را نداشتن . هاگرید در حالی که گریه می کرد جمله اش را تمام کرد . هری از روی صندلی پا شد . جیب شنلش را چک کرد . چوبدستی ها و صندوقچه ها و شنل همگی سر جایشان بودند . هاگرید هم پا شد و با هم حرکت کردند . به در که رسیدند هری آهسته گفت : خیلی مواظب باش . کوچه کمی خطرناک است . هاگرید با تعجب به هری را نگاه کرد ولی چیزی نگفت و فقط کمی سرش را تکان داد . هری در باز کرد . غیر از مه چیزی وجود نداشت . آنها بیرون آمدند و با هم آپارات کردند به سنت مانگو . |
|||||
|
|||||