|
هری پاتر و انجمن نظام سیاه
کتاب هفتم هری پاتر به نوشته سیاوش درخشان
|
|
|
بخش اول - فصل اول - قسمت 4.4 |
|
|||
|
بخش اول : تعتیلات تابستانی
فصل اول : پیرمرد خردمند قسمت 4.4 : سقوط کابینه -- پاتر بیدار شو . پاتر .... هری آرام چشم هایش را باز کرد . مطمئن بود که بیشتر از 2 ساعت نخوابیده است . به دنبال شخصی گشت که صدایش کرده بود ولی کسی در اتاق نبود . هری فکر کرد که شاید خواب دیده است که دوباره آن صدا را شنید . به سمت راستش نگاه کرد " فینیاس نایجلوس را دید که در قاب خودش ظاهر شده است . هری گفت : با من کار خاصی داشتی ؟ فینیاس نایجلوس گفت : -- پاتر از طرف پرفسور مک گونگال مدیره مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز برایت حامل پیغام هستم . فینیاس نایجلوس طوری صدایش را صاف کرد که انگار می خواهد نوشته ای را از رو بخواند . بعد ادامه داد : تا ساعت 6 صبح همین جا بمان . بعد اگر خواستی به سنت مانگو بیا . هری پرسید : حال رون و هرمیون و جینی چطور است ؟فینیاس نایجلوس با لحن بی تفاوتی گفت : -- نمی دونم .فینیاس بعد از این حرف از کنار تابلو خارج شد و رفت . هری که کاملا خواب از سرش پریده بود از تختخوابش بیرون آمد و به اتفاقات و رفتارها عجیبی که دیده بود فکر کرد . به ساعت روی دیوار اتاق نگاه کرد که عقربه هایش 3:40 نیمه شب را نشان می دادند . با این حال دیگر خوابش نمی آمد و بیشتر احساس گشنگی می کرد . به آشپزخانه رفت . بسیار دلش می خواست که کسی مقداری غذا بهش بدهد . ناگهان دود دایره ای شکلی پدید آمد و در یک متری صورت هری کریچر بر روی میز ظاهر شد . کریچر به هری تعظیم کرد و گفت : -- ارباب به کمک من احتیاج دارد ؟هری که جا خورده بود " گفت : نه برگرد به هاگوا .... صبر کن ببینم بلدی غذا درست کنی ؟ کریچر در حالی که انگار هری بهش توهین کرده است گفت : -- بله . هری به سرعت گفت : پس برای من مقداری غذا درست کن .کریچر تعظیم دیگری کرد و به سمت کمد ها برگشت و در همین حال با صدای آرامی گفت : -- یک جوری با کریچر حرف می زنه انگار ارباب اون است تازه .... هری باعصبانیت گفت : کریچر اگر یک بار دیگر زیر لب حرف بزنی مطمئن باش خودم می کشمت . فهمیدی ؟ دیگر حق نداری زیر لب حرف بزنی . کریچر گفت : -- هر چی که ارباب بگه اون درسته . بعد کریچر مشغول کار خودش شد و هری را در افکار خودش تنها گذاشت . {حمله مرگ خوارها و دیوانه سازها به خانه دورسلی ها . حمله بلاتریکس به خانه ویزلی ها . اسنیپ " جاسوس در محفل " طلسم فرمان و از همه عجیب تر اون مار که از درونم به وجود آمد . آن ابر چی بود که قبل از آپارات کردن در بالای خانه دورسلی ها به وجود آمد . چرا دوباره جای زخمم سوخت و احساسات ولدمورت را درک کردم . باید برای خانه سیریوس یک رازدار تعیین کنم . چرا فینیاس نایجلوس با من اینقدر مودبانه صحبت کرده بود . چرا دیوانه سازها روح خاله پتونیا را از بدنش جدا کرده بودند .} هری بسیار احساس عذاب وجدان و ناراحتی می کرد . { درسته که هری با خانواده دورسلی روابط صمیمانه ای نداشت ولی به هر حال آنها را خانواده خودش می دانست .} هری حس کرد حالش دارد بهم میخورد .{ دورسلی ها در هر حال از او نگهداری کرده بودند با اینکه می دانستند این کار ممکن است جان خودشان را به خطر بیاندازند . دیگر چیزی نمانده بود که هری از آنها جدا شود تولدش نزدیک بود . خاله پتونیا " سیریوس " سدریک " دامبلدور " مادر و پدرش و .... همه و همه به خاطر او کشته شده بودند و هر روز انسان های بیشتری کشته می شدند . جلوگیری از کشته شدن انسان ها و نابود کردن ولدمورت باری بود که به شدت بر روی شانه های هری سنگینی می کرد .} هری از جایش بلند شد و مشغول قدم زدن در آشپزخانه شد . دلش بسیار گرفته بود . {جاودانه سازها } این کلمه را بارها در ذهنش تکرار کرد . کاشکی دامبلدور نمرده بود " با هم مشورت می کردند و جاودانه سازها را یکی پس از دیگری نابود می کردند . آشپزخانه تاریک خانه را از نظر گذراند . نگاهش روی شومینه ثابت باقی ماند . این همون شمینه ای بود که هری و سیریوس در آن بارها با هم ملاقات کرده بودند . دیگر طاقتش تمام شده بود . احساس می کرد اشک ها آرام آرام از چشم هایش بر روی صورت و بعد از آن روی زمین می ریخت . - ***********هری حدود یک ساعت بعد در حالی که کاملا احساس سبکی می کرد " پشت میز طویل آشپزخانه نشسته بود و در حال خوردن سوپ و نانی بود که کریچر بهش داده بود . ناگهان جانور نقره ای رنگ عظیمی با هشت پای پر مو و هشت چشم بزرگ وارد آشپزخانه شد . هری از روی صندلی بر روی زمین افتاد . ولی جانور به جای حمله کردن به هری از حرکت باز ایستاد و با چشمان بزرگش به هری نگاه می کرد . هری طلسم بازداری را به سمت موجود فرستاد ولی طلسم از بدن نقره ای رنگ جانور گذشت و به دیوار پشت سرش برخورد کرد و باعث شد چند ماهیتابه که به دیوار میخ شده بودند با صدای بلندی بر روی زمین بیافتند . ولی جانور که بیشتر شبیه یک عنکبوت غول پیکر بود به آن کوچکترین توجهی نکرد . هری در یک آن همه چیز را فهمید . آن موجود یک پاترونوس بود که احتمالا حامل پیغام بود و اگر نه تا حالا از بین رفته بود . هری جلو رفت و گفت : پیغامت را به من بده ! ولی جانور هیچ توجهی نکرد . هری به فکر فرو رفت . برای فهمیدن پیغام یک پاترونوس باید رمزی می گفت و یا شاید باید یک ورد به خصوصی را به کار می برد . هری تمرکز کرد و در فکرش گفت : { من می خوام پیغامت را بفهمم } در همان لحظه نوری در هوا در خشید و یک پر طلایی در هوا ظاهر شد . هری به سرعت آن را قاپید . بسیار متعجب بود که چه راحت رمز باز کردن یک پاترونوس را فهمیده است . پر را بر روی سر جانور انداخت . در همان لحظه ای که پر به پاترونوس برخورد کرد صدایی در سرش پیچید : -- خطاب به اعضای محفل ققنوس . من جلوی قرارگاه قرار دارم لطفا در را برای من باز کنید . هری با تعجب به پاترونوس نگاه می کرد . پاترونوس که نگاه هری را دیده بود یک بار دیگر پیغام را پخش کرد . بعد از اینکه هری یک بار دیگر به پیغام گوش کرد " به سمت در حرکت کرد . پاترونوس هم بعد از رفتن هری از بین رفت . هری در باز کرد . شخصی به بزرگی یک خرس " پشت در ایستاده بود . هاگرید . هاگرید در حالی که خوشحالی در صورتش نمایان شده بود " گفت :-- هری . تو اینجا چیکار می کنی ؟ چرا اینقدر دیر در رو باز کردی . فکر کردم کسی اینجا نیست . و به درون خانه قدم گذاشت . هری در حالی که در را پشت سر هاگرید می بست " پرسید : هاگرید سپر مدافعت آکرومانتیولا است ؟
|
|||||
|
|||||
|
|
نکته ها |
|
|||
|
با درود دوستان عزیز
من در وبلاگ http://h-p-7.blogfa.com فقط خود داستان را به ترتیب قرار دادم و مطالب اضافه در آن نمی نویسم . همچنین در سایت http://www.jadoogaran.org هم داستان را قرار دادم . با تشکر سیاوش درخشان |
|||||
|
|||||
|
|
بخش اول - فصل اول - قسمت 4.3 |
|
|||
|
بخش اول : تعتیلات تابستانی فصل اول : پیرمرد خردمند قسمت 4.3 : سقوط کابینه -- اری ... اری . هری در حال دویدن بود که این صدا او را در جا نگه داشت . برگشت و به پشت سرش نگاه کرد " فلور داشت با سرعت به طرفش می آمد و بعد در حال نفس نفس زدن گفت : -- اری صبر کن . کجا داری میری با این عجله ؟ هری گفت : فلور " تو اینجا چی کار می کنی ؟ فلور گفت : -- پیش بیل بودم . تو اینجا چی کار می کنی ؟ هری گفت : من وقت توضیح دادن ندارم . زخم روی پیشونیم ناراحته ... هری در حالی که فلور را فراموش کرده بود " ادامه داد : همش داره زق... زق می کنه . مدت ها بود که درد نداشتم . من دوباره احساسات آن شیطان را درک کردم . هری بدنش لرزش خفیفی کرد درست مانند 2 سال پیش " وقتی که دست آمبریج به دستش بر خورد کرد . اون بار هم لرزشی در بدنش به وجود آمد . هری نگاهش به نگاه فلور افتاد . فلور که احساس خطر کرده بود " گفت : -- اری تو حالت خوبه ؟ هری به سرعت گفت : آره خوبم . فلور برو به طبقه چهارم (آسیب های جادویی) - بخش 18 - اتاق شماره 4 در اونجا هرمیون و رون و جینی بستری شده اند . به خانم ویزلی و آقای ویزلی هم خبر بده . هری بعد از گفتن این جمله به سرعت برگشت و از آنجا دور شد . فلور از دور فریاد می کشید و او را صدا می زد ولی هری به آن توجهی نکرد . چند لحظه بعد به در خروج رسید و از بیمارستان خارج شد . کمی همان جا ایستاد و فکر کرد . آخرش تصمیمش را گرفت و خودش را غیب کرد و در میدان گریمولدر ظاهر شد . اصلا از این کار خوشش نمی آید مخصوصا به دلیل اینکه یاد آخرین آپاراتش می افتد که در آن دامبلدور را جا به جا کرده بود . آرام به سوی خانه شماره 12 حرکت کرد . اضطراب عجیبی داشت . این همان خانه ای بود که یک سال تمام حتی از فکر کردن به آن وحشت داشت . به جلوی در که رسید " در خود به خود باز شد . ولی ناگهان صدایی از پشت سرش شنید : -- اکسپلیارموس !!! چوبدستیش از دستش خارج شد . به پشت سرش که نگاه کرد با چهره پیروزمند اسنیپ رو به رو شد که داشت به هری لبخند می زد . هری باز هم همان انواج نفرتی که در مقابل بلاتریکس در بدنش ایجاد شده بود را احساس کرد ولی مثل اینکه با لبخند اسنیب این انواج قدرتمند تر از قبل شدند . به طوری که احساس می کرد این انواج را در اطراف خود می بیند . اسنیپ قهقه خنده را سرداد و گفت : -- فکر می کردم به اینجا بیایی . پاتر خیلی بچه ای " چون بعد از مرگ بلک یک رازدار برای خانه خودت انتخاب نکردی و مبینی که من هم هنوز آدرس اینجا از حافضه ام پاک نشده و آزادانه می توانم به اینجا رفت و آمد کنم . البته به خاطر خیانتم به محفل دیگر نمی توانم وارد خانه شوم و متاسفانه نه می توانم به کسی آدرس اینجا را بدهم و نه کسی را با خودم بیاورم . ولی می بینی که هنوز آزادانه به اینجا می آیم و تا حالا 2 نفر از اعضای محفل را با طلسم فرمان جادو کردم . البته من رقیب هایی هم دارم که جاسوسانی در محفل هستند . اما من برای لرد سیاه عزیزترین هستم . اسنیپ حالت قیافه اش تغییر کرد به طوری که انگار به خاطره خوشی فکر می کند . و این چنین ادامه داد : -- لرد سیاه بسیار علاقه داشت به جای تو بلاتریکس وارث شود . ولی بلک احمق ترجیح داد یک نیمه اصیل وارث اون شود . هری که هر لحظه خشمگین تر می شد " گفت : مثلا خود تو خیلی اصیل هستی ؟ فکر کنم شاهزاده آیلین با یک گندزاده ازدواج کرد . هری فقط برای توهین هر چه بیشتر و عصبانی کردن اسنیپ از واژه گندزاده استفاده کرد که البته اثرش همان لحظه در چهره اسنیپ مشخص شد . هری چند لحظه به چهره بیش از حد " رنگ پریده اسنیپ نگاه کرد . در عین حال هم احساس می کرد انواجی که در اطرافش هست کم کم دارد به رنگ آبی متمایل می شود و حالت جامد پیدا می کند . اسنیپ به زور لبخندی زد و گفت : -- پاتر تو پیش ازحد فضولی . نمی دانم چه طور از سر گذشت من با خبر شدی ولی کاری می کنم که دیگه از این کارها نکنی . -- کروشیو !!! قبل از اینکه هری بتواند جا خالی بدهد " طلسم بهش برخورد کرد . هری به زمین افتاد . دردی فراتر از تمام دردهایی که تاکنون تجربه کرده بود بهش هجوم آورده بود . احساس می کرد استخوانهایش در آتش می سوزد . ولی این بار در دل آرزو نکرد که بمیرد تا این درد تمام شود . بلکه سعی در تمرکز داشت . نمی دانست چطور ولی می خواست به اسنیپ که لحظه به لحظه تنفرش ازش بیشتر می شد حمله کند . در لحظه ای که دیگر مقاومتش داشت تمام می شد احساس کرد درد دارد فروکش می کند . چهره اسنیپ در برابر چشمانش واضح شد . اسنیپ با دودلی گفت : -- پاتر حالت خوبه ؟ هری فریاد کشید : مگر برای تو فرقی هم می کند ؟ اسنیپ با بیزاری گفت : -- معلومه که فرق می کند . من فقط دلم می خواهد تو زجر بکشی !!! اما اگر بکشمت لرد سیاه مرا هم می کشد . اسنیپ بدنش لرزش خفیفی کرد و ادامه داد : -- دیوانه سازها وظیفه داشتند تو را سالم پیش لرد سیاه ببرند . اما آنها نتوانستند و من حالا این کار را می کنم . فقط برایم یک لحظه عجیب بود چرا جیغ نمی کشی و بدنت از تکان خوردن ایستاد !!! فکر کنم به خاطر ضعیف بودنت .... ناگهان اسنیپ با ترس گفت : -- ریش اسلایترین " این دیگه چی هست ؟ هری گفت : پس اون ها نمی خواستن به من بوسه بزنن می خواستن مرا پیش ولدمورت .... هری جمله اش را خورد " نگاه هرسان اسنیپ را روی خود احساس کرد . به اطرافش که نگاه کرد نزدیک بود از ترس زهره ترک شود ماری بسیار غول پیکر و سیاه متمایل آبی در هوا معلق قرار داشت و بدنش در پهلو ها و پشت هری در گردش بود . مار با نگاه خشمگینی به اسنیپ نگاه می کرد و به طور تهدید آمیزی زبانش را از دهانش خارج می کرد . مار که متوجه هری شده بود " تعظیم بلند بالایی به هری کرد . هری که هنوز از فکر خود مطمئن نبود به زبان پاراسل ( همان زبان مارها است ) به مار گفت : تو از درون من به وجود آمدی ؟ مار سرش را به نشانه تایید تکان داد . اسنیپ مانند افرادی که شنواییشان را از دست دادند به هری و مار زل زده بود و نمی توانست متوجه شود چه حرف هایی بین هری و مار گفته شده است . هری به زبان پاراسل ادامه داد : آیا تو تحت فرمان من هستی ؟ مار باز هم سرش را تکان داد . هری لبخندی بر روی لبش نشست و به اسنیپ که قیافه هراسان و متعجبی داشت نگاه کرد . اسنیپ که کاملا نگاه هری را درک کرده بود سریع افسون بیهوشی را به سمتش فرستاد . ولی قبل از اینکه افسون به هری برخورد کند " مار افسون را بلعید . هری به مار گفت : بهش حمله کن . با اینکه هری این جمله را پاراسل نگفته بود " مار به سرعت مانند یک افسون ولی زیک زاکی شکل به سمت اسنیپ حمله کرد . اسنیپ یک سپر نارنجی رنگ بزرگ در جلویش ساخت ولی مار شروع به بلعیدن سپر کرد . اسنیپ چوبدستیش را بالا گرفت و فریاد زد : -- سون سوزیا !!! (seven souziya)مار بزرگی البته نه به بزرگی مار هری از چوبدستی اسنیپ خارج شد . اسنیپ چوبدستیش را به سمت مار هری حرکت داد . ولی مار اسنیپ مثل اینکه جرات جلو آمدن را هم نداشت . ناگهان فکری به مغز هری رسید سریع با زبان پاراسل به مار اسنیپ هم فرمان حمله را صادر کرد . بعد خودش هم رفت و چوبدستیش را از زمین برداشت . چوبدستیش را به سمت اسنیپ که داشت با هر دو مار می جنگید گرفت . سعی کرد غیر لفظی وردی را بخواند که اسنیپ متوجه آن نشود . در ذهنش گفت : سکتوم سمپرا !!! از چوبدستی هری نور قرمز رنگ قدرتمندی خارج شد ولی انگار که اسنیپ آماده این حرکت هری بود . چون سریع طلسم او را دفع کرد و خود را غیب کرد . با آپارات کردن اسنیپ مارش نیز دود شد و در هوا ناپدید شد . هری به مار خود که حالا به رنگ آبی در آمده بود نگاه کرد . مار تعظیم دیگری به هری کرد و کم کم مانند غبار هوا ناپدید شد . هری قدم زنان و در حالی که سخت در فکر فرو رفته بود به سمت خانه شماره 12 حرکت کرد . خوشبختانه مه ای که در هوا وجود داشت مانع از این می شد که مشنگها از پنجره های خانه هایشان از اتفاقاتی که در کوچه رخ داده بود مطلبی دستگیرشان شود . |
|||||
|
|||||
|
|
نکته ها |
|
|||
|
با درود فراوان
از همه دوستان که نظر می دهند متشکر هستم . در جواب های دوستان : ۱- دوستان عزیز من از نظر های هیچ کدامتان ناراحت نمی شوم بلکه خوشحال می شوم . ۲- در جواب دوستانی که می گویند هری کمی احساستش یخ شده است باید بگم که از قصد این کار را کردم در فصل های بعدی متوجه می شوید هری هنوز از مرگ دامبلدور و سیریوس شکه هستش و یک کمی گیج می زند . ۳- در کل باید بگویم که شقایق و هرمیون زیبا یک جورهایی دست مرا خوندن که چه برنامه ای در سر دارم . ۴- در جواب جناب لاوین مومنی : اسم کتاب را هری پاتر و انجمن نظام سیاه گذاشتم چون به افرادی به غیر از ولدمورت هم نقش به سزایی خواهم داد . ولی چون داستان لو می رود توضیح بیشتری نمی دهم . من اگر با کمبود وقت مواجه نشوم تصمیم به ادامه " یعنی بعد از کتاب ۷ دارم . اگر من از قسمت و بخش و فصل استفاده کرده ام به دلیل پارتیشن بندی بهتر است . ۵- در جواب (س.ع.ب) گل : اول می خواستم تشکر کنم که به این دقت داستان را مطالعه می کنی . در مورد خانواده ویزلی من چنین استنباطی نمی کنم . ولی می گویم بلاتریکس چطور از سد دام های ویزلی ها گذشت . ولدمورت یک نفر را فرستاد چون می دانست ۳ تا بچه هستند . من نگفتم بیل حالش خوب شده " نمی دانم این مورد را از کجا برداشت کردی . در مورد فلور هم اگر یک قسمت صبر کنی متوجه می شوی . ساعت ویزلی ها دست خانم ویزلی هست که مدتها است برای همه خطر مرگ را نشان می دهد و چون بلاتریکس آنها را در جا نمی کشد " متوجه نمی شود . هری نمی تواند طلسم مرگ را انجام دهد . ۲ سال قبل حتی نتوانست طلسم شکنجه گر را درست انجام دهد . در ضمن فکر نمی کرد بلاتریکس بدون چوبدستی بتواند خودش را غیب کند . بعدش هم هری طلسم کم قدرتی را استفاده نکرد . ایپرا ایواناسکا را قبول دارم من هم از فیلم کش رفتم ولی چون در کتاب انگلیسی تالار در آن لحظه اسنیپ از طلسم دیگری استفاده می کند من این را اینجا به کار بردم . در مورد عروسی بیل و فلور هم چون حال بیل هنوز مساعد نیست عروسی به تاخیر افتاد و هری به خانه دورسلی ها برگشت . در ضمن با اجازت من در خبرگزاری آپ دیت سایت در یاهو اددت کردم . ۶- خانم مهرگان هم نظرات جالبی را برای سایت ارسال کردند . و درضمن از این به بعد فصل های قبلی را به صورت پی دی اف در می آورم . با تشکر از همه " دفعه دیگه لیست تمام نظرات و اسم افرادی که محبت می کنند و نظر می دهند را به سایت اضافه می کنم . |
|||||
|
|||||
|
|
نکته ها |
|
|||
|
با درود .
دوستان عزیز لطفا افرادی که سوال و جواب و .... می پرسند " ایمیلشان را هم بگذارند تا من بتونم جوابشان را بدهم . آقای حمید من می خوان لینک تو لینک کنم ولی شما اسم سایتتان را غلط برای من گذاشتین . لطفا دوباره برایم بنویسش . آقای فرهاد اشکالی نمی بینم فقط لطف کن بگو کجا استفاده اش می کنی . با تشکر فراوان که بدون کم و کاستی من را از نظراتتان مطلع می کنید . |
|||||
|
|||||
|
|
بخش اول - فصل اول - قسمت 4.2 |
|
|||
|
بخش اول : تعتیلات تابستانی فصل اول : پیرمرد خردمند قسمت 4.2 : سقوط کابینه هرمیون با صورت خونی روی زمین افتاده بود . چیزی شبیه خزه دور تا دور رون را گرفته بود و جینی در مقابل هیکل شنل پوشی بر روی زمین قرار داشت . ناگهان صدای مرگخوار هری را به خود آورد . ناگهان آتشی در دلش به وجود آمد که مملوی از احساس نفرت و انتقام بود . بلاتریکس : -- خیلی دلم می خواهد همتون را بکشم ولی حیف که دستور دارم .... بلاتریکس چوبدستیش را تکان داد و به سمت سر جینی گرفت . دسته ای از موهای جینی از سرش کنده شد . جینی جیغ می کشید و بلاتریکس قهقه می زد . بلاتریکس موها را در صندوق چوبی کوچکی قرار داد و در آن را بست . سپس گفت : -- خوب دیگه با تو کاری ندارم فقط باید منتظر بمونم ببینم پاتر به اینجا می آید یا نه ؟ در همین حال چوبدستیش را به سمت جینی گرفت و گفت : -- ایپرا ایواناسکا !!! طلسم مستقیم به سینه جینی خورد . جینی در حالی که محکم به دیوار پشت سرش کوبیده شد در کنار رون و هرمیون بر روی زمین افتاد . هری شنل را از روی سرش برداشت . احساس می کرد بدنش موج هایی از نفرت را به محیط اطراف ارسال می کند . در همان زمان که بلاتریکس به سمت هری بر می گشت " هری نعره زد : سکتوم سمپرا !!! پرتو نوری مستقیم از چوبدستی هری به بلاتریکس بر خورد کرد . بلاتریکس در حالی که انگار فردی محکم با شمشیر بهش ضربه زده است لحظه ای در هوا معلق ماند و بعد به روی زمین افتاد . پهلو و سینه و صورتش زخم های عمیق و ممتد بلندی برداشته بود . خون به شدت از تمام زخم هایش بیرون می جهید . بلاتریکس عاجزانه سعی می کرد آستین بازویش را که علامت شوم روی آن قرار داشت را بالا بزند . هری که دیگر به بالای سر بلاتریکس رسیده بود " گفت : این همون طلسمی بود که از پارسال تصمیم داشتم وقتی دیدمت رویت اجرا کنم " البته قبل از تو خواهرزاده عزیزت هم یک بار از این طلسم بهره برد . بلاتریکس در حالی که موفق شده بود آستین ردایش را بالا بزند و علامت شوم قرمز رنگ بر روی آن کاملا مشخص شده بود با ضعف گفت : -- سزای این عملت را می بینی ! در حین گفتن این جمله دستش را بر روی علامت شوم روی بازویش گذاشت . پس از بر داشتن دستش علامت شوم به رنگ نیلی چشمک زن درآمد و بلاتریکس از آنجا ناپدید شد . هری چند لحظه به نقطه ای که همین چند ثانیه پیش بلاتریکس در آنجا قرار داشت و الان چیزی جز خون و سه صندوق چوبی کوچک و چهار عدد چوبدستی که بر روی زمین پخش شده بودند وجود نداشت نگاه کرد . ناگهان دل هری فرو ریخت . بیاد سه دوستش افتاد که به شدت مجروح شده بودند . به سرعت به سمت آنان رفت . نمی دانست باید چه کاری انجام دهد . باید اعضای محفل را خبر می کرد . به فکر سپر مدافع افتاد . ولی هری نه پیغام فرستادن با آن را بلد بود نه عضو محفل بود . در فکرش از دامبلدور کمک خواست . به نظر خنده دار می آمد ولی احساس می کرد الان دامبلدور به کمکش می آید . ولی هیچ اتفاقی نیافتاد . حدود پنج دقیقه تلاش بیهوده ای برای ارتباط با محفل انجام داد . وقتی به هیچ نتیجه ای نرسید تصمیم گرفت آنها را قبل از اینکه مرگخوارها سر برسند با خود ببرد . سریع چوبدستی ها و صندوق ها و شنل نامرئی را در جیبش گذاشت و به هر زحمتی بود آن سه را با خود به بیرون از خانه آورد . حالا باید چی کار می کرد . ناگهان صدای ضعیف جینی را شنید . سرش جلو برد و با نگرانی گفت : حالت خوبه ؟ جینی به زحمت و با صدای آهسته ای گفت : -- لنگه کفش تو باغچه ... جینی دیگر نتوانست ادامه دهد و ساکت شد . هری کمی حرف جینی را در مغزش تجزیه و تحلیل کرد و بعد سریع به سمت باغچه رفت . ولی هیچ چیزی در آن پیدا نکرد . باید یک کاری می کرد اگر بلاتریکس به حرف بیاید مرگخوارها به اینجا سرازیر می شوند . ناگهان روزنه امیدی در ذهنش پدیدار شد . از باغچه بیرون آمد و فریاد زد : اکسیو لنگه کفش !!! ناگهان از وسط باغچه در زیر خاک ها یک لنگه کفش کهنه پدیدار شد و به سمت هری آمد . هری حدس زد که این لنگه کفش رمزتاز باشد . پس سریع یک انگشت از دست رون و هرمیون و جینی گرفت و آماده گرفتن لنگه کفش شد که ناگهان صدای آپارات های متعددی را شنید . فقط در آخرین لحظه ای که لنگه کفش را در دستش گرفت . تعدادی جادوگر نقابدار را دید که به سمتش می دویدند . هری حس کرد قلاب نامرئی به دور کمرش بسته شده است . به اطرافش نگاه کرد . رون و هرمیون و جینی هم بدون مشکلی در حرکت بودند . چند لحظه ای طول کشید تا هری احساس کرد پاهایش بر روی زمین قرار گرفت . این بار هری سر پا ایستاد و به زمین نیافتاد ولی رون و هرمیون و جینی محکم به زمین خوردند . هری دور و اطراف را نگاه کرد . در جایی دایره ای شکل و تاریک بودند که یک آیینه قدی بلند و بسیار روشنی داشت . هری با دقت به آیینه نگاه کرد و متوجه شد تصویر خودشان در آن نیست بلکه مانند یک در جیوه ای آنطرف را نشان می دهد . هری به طرف در جیوه ای حرکت کرد و دقیق بیرون را نگاه کرد . مانند یک اتاق زباله بود که توسط در کثیفی به یک راهروی بزرگ و شیک و پر نور وصل می شد . هری آرام دستش را از در رد کرد و بعد آهسته خودش نیز کامل از در بیرون رفت . در اتاق زباله قرار گرفته بود . از آنجا بیرون رفت و به سالن باشکوه قدم گذاشت . درست بغل اتاق زباله یک مغازه تعطیل خراب و خاک گرفته وجود داشت . هری با کمی نگاه دقیق آن مغازه خراب را شناخت که در آن مانکن بسیار زشتی قرار داشت . بیمارستان سنت مانگو .
|
|||||
|
|||||
|
|
نکته ها |
|
|||
|
با درود فراوان .
از نظرهای همه شما متشکر هستم . در جواب دوست عزیز س.ع.ب : ۱- والا همون طوری که قبلا گفتم هیچ اصراری ندارم که داستانم مانند خانم رولینگ شود . ۲- اگر شاهزاده دورگه فصل ۳ را با دقت نگاه کنید متوجه می شوید در زمانی که دامبلدور با دورسلی ها صحبت میکند می گوید تا تولدش پیش شما می ماند . ۳- در این حالت که به خانه دورسلی ها نرفت این ایده من بود که تا زمانی که عروسی برگزار نشده پیش آنها نرود . ( همان طور که خود خانم رولینگ هم گاهی وقتها از این کارها انجام می دهد ) در ضمن رون گفت باید بیای پیش ما و این دلیل نمی شود که هری هم قبول کرده باشد . ۴- چند مسئله جالب را شما برداشت کردید که من نمی توانم جواب شما را بدهم ( مانند حمله دیوانه سازها که چرا ولدمورت همچین کاری کرد ) . اگرکمی صبر کنید در فصل های بعدی به جوابش می رسید . و باز هم تشکر میکنم که اینقدر به داستان دقت داری . قربان همه شما سیاوش |
|||||
|
|||||
|
|
بخش اول - فصل اول - قسمت 4.1 |
|
|||
|
بخش اول : تعتیلات تابستانی فصل اول : پیرمرد خردمند قسمت 4.1 : سقوط کابینه آم ... پرفسور مودی .... می خواستم برای اتفاقی که افتاد از شما معذرت .... مودی حرف هری را قطع کرد و با محبت گفت : -- من درکت میکنم . لازم به عذرخواهی نیست . هری سرش را پایین انداخت . به شدت احساس عذاب وجدان می کرد . در همین حال مودی بسیار پدرانه دستش را روی شانه هری قرار داد و گفت : -- هری فقط این را بدون که فرق ما با جادوگران نظام سیاه در این است که هیچ وقت از روی عصبانیت به کسی حمله نمی کنیم . هری سرش را تکان داد و از مودی فاصله گرفت و به خانه نگاه کرد . احساس کرد چشمانش می سوزد . ولدمورت باز هم باعث نابودی یکی دیگر از اعضای خانواده اش شده بود . هری در همین جا با خود سوگند خورد تا وقتی زنده است انتقام خود و خانواده اش و ... را از ولدمورت و مرگخوارانش بگیرد . -- همه حاضر هستید ؟ پرفسور مک گونگال این سوال را پرسید . وقتی همه حضار اعلام آماده باش کردند . ادامه داد : -- خب من با وزیر صحبت کردم . فعلا با پاتر به خود محفل بر میگردیم . پرفسور مک گونگال رویش را به طرف هری برگرداند و پرسید : -- پاتر بلدی غیب و ظاهر شوی ؟ هری با مکث کوتاهی جواب مثبت را به پرفسور مک گونگال داد . آخرین باری که غیب و ظاهر شده بود دامبلدور مسموم را جابه جا کرده بود . ناگهان صدای تانکس هری را به خود آورد که می گفت : -- هری با من بیا باید حرکت کنیم . وسایلت را ریموس با خود می آورد . هری و تانکس با هم از خانه بیرون رفتند . هری داشت به افراد وزارت خانه نگاه می کرد که همگی داشتند با هم پچ پچ می کردند . ناگهان هری درد شدیدی در جای زخمش احساس کرد و بر روی زمین افتاد . درد به همان سرعتی که شروع شد از بین رفت . هری به سرعت به تانکس که هراسان نگاهش می کرد " گفت : سریع به همه بگو از اینجا دور شوند . ولدمورت بسیار عصبانی است . من وجودش را احساس می کنم که دارد نزدیک می شود . در همان لحظه ابر سیاهی بالای خانه به وجود آمد . اعضای محفل که صدای هری را شنیده بودند به هری و تانکس پیوسته بودند . پرفسور مک گونگال به چارلی ویزلی گفت : -- هری را سریع ببر به خانه خودتان . چارلی : -- هری غیب می شویم به پناهگاه . باشه ؟ هری : باشه . هری و چارلی هر دو به پناهگاه آپارات کردند . بیل به هری گفت : -- هری من باید برم . مادر ماموریت است و پدر سر کار . ولی هرمیون و رون و جینی در خانه هستند . برو پیششون . خواهش می کنم به محل بر نگرد . باشه ؟ هری جواب سرسری به چارلی داد . چارلی خودش را غیب کرد و رفت . هری قدم زنان به سمت پناهگاه حرکت کرد . ناگهان چشمش به رد پاهایی افتاد که به سمت پناهگاه رفته بود . این مسئله به نظرش مشکوک رسید . شنل نامرئی را از جیبش در آورد و بر سرش کشید . از پنجره آشپزخانه داخل منزل را نگاه کرد . چیزی توجهش را به خود جلب نکرد . پس به سمت در خانه راه افتاد . آرام در را هل داد و در کمال تعجبش در باز شد . مطمئن شد درخانه خبری است چون در خانه با طلسمی محافظت می شد . آرام به داخل خانه قدم گذاشت . از پیچ راهرو که گذشت باصحنه ای رو به رو شد که از آن می ترسید .
|
|||||
|
|||||
|
|
نکته ها |
|
|||
|
با دورد فراوان
دوستان عزیز من در مسافرت به سر می برم . ولی مشغول نوشتن داستان هستم . برایتان پشت سر هم آپ می کنم . از نظرا همه شما هم ممنونم . فقط احسان جان من متوجه نشدم منظورت از پست چی هست ؟ قربان همه شما سیاوش |
|||||
|
|||||
|
|
نکته ها |
|
|||
|
با درود دوستان عزیز
می خواستم بگم که باور کنید من قدرت خانم رولینگ را ندارم . پس من دارم ادامه داستان خانم رولینگ را به سبکی که دوست دارم می دم همانطوری که هرمیون http://www.hermion2004.blogfa.com و پوریا http://potter7.blogfa.com هم همین کار را انجام می دهند . شما باید صبر کنید " خانم رولینگ کتاب ۷ را اونجوری می نویسند . ولی من هم سعی می کنم بهتر بنویسم . از جناب آقای محسن فرهمند آزاد خیلی متشکر هستم . از داریوش و علیرضا و ماجرا جوی نوجوان و کیاوش و دراکو هم متشکرم . قربانتون سیاوش |
|||||
|
|||||
|
|
نکته ها |
|
|||
|
با درود .
چون زودتر از اونی که فکر می کردم قسمت سوم را تمام کردم گفتم بفرستمش بهتر است . در ضمن داریوش جان ۱) هری قرار است برای عروسی به خانه ویزلی ها برود نه ازهمان اول . ۲) اگر یادت باشد دامبلدور به دورسلی ها گفت هری تا روز تولدش پیش شما می ماند . ۳) ولی اینکه می گی هری به هیچکس از دوستانش در عصبانیت حمله نکرده است را قبول دارم ولی می خواستم یک تنوعی شود . قربان همه شما سیاوش |
|||||
|
|||||
|
|
بخش اول - فصل اول - قسمت سوم |
|
|||
|
بخش اول : تعتیلات تابستانی فصل اول : پیرمرد خردمند قسمت سوم : نابودی آخرین خون محافظ
تتتت پرفسور مک گونگال در حالی که با خانم فیگ بر روی تخت هری نشسته بودند گفت :--پاتر امشب اتفاقاتی افتاده است که می خوام برایت تعریف کنم .قسمت دوم را زمانی اضافه کرد که دهان هری باز شده بود تا مطلبی را بگوید . پرفسور مک گونگال ادامه داد : --فقط ازت خواهش می کنم که خودتو کنترل کنی و در وسط حرف هایم حرف نزنی . باشه ؟ هری که کم کم داشت کلافه می شد به سرعت گفت : چشم پرفسور . پرفسور مک گونگال که اضطراب در چهره اش به وضوح دیده می شد گفت : --پاتر فکر می کنم حدود یک ساعت پیش بود که یک پیغام اضطراری از طرف خانم فیگ برایم آمد . در آن نوشته شده بود که یک موش حدود یک ربع است در نزدیکی خانه شما به این طرف و آن طرف می رود و تمام مشخصات پتی گرو را دارد . من هم سریع به ماندانگاس خبر دادم . ولی چون در نگهبانی از تو پرونده درخشانی نداشت به لوپین و تانکس هم که تازه از ماموریت برگشته بودند گفتم به خانه شما بیایند و دور را دور مواظب تو باشند . حدود نیم ساعت بعد لوپین چراغ قرمز را در محفل روشن کرد . من هم به همه افراد حاضر در محفل دستور دادم به سرعت به خانه شما بیایند . در حدود دو دقیقه بعد به محل رسیدیم و با حدود بیست و پنج مرگ خوار رو به رو شدیم . آنها بیرون خانه همراه با سه تا مشنگ ایستاده و منتظر بودند . در همان هنگام که آماده حمله شدیم دیوانه ساز ها را دیدیم که با سرعت از خانه شما بیرون آمدند و پشت سر آنها ریموس و نیمفادورا در حال ساختن سپر مدافع بیرون آمدند . ما هم تا این صحنه را دیدیم تامل نکردیم و حمله کردیم . ولی مرگ خوارها مبارزه نکردند بلکه همه خودشان را غیب کردند و یکی از مشنگ ها را با خود بردند و یکی را کشتند ولی مشنگ سومی را نجات دادیم و الان در اختیار ما است . ما ازش بازجویی کردیم و حالا نوبته متخصصین اصلاح حافظه است . پرفسور مک گونگال آه عمیقی کشید و ادامه داد : --ما بعد از بازجویی و تحقیقات نسبتا متوجه شدیم که این اتفاقات چه طوری به وقوع پیوست . اسمشونبر از اکثر طلسم هایی که دامبلدور بر روی خانه شما گذاشته بود با خبر بود و فهمیده بود که بعد از مرگش بعضی از طلسم ها از بین می روند و بعضی ضعیف می شوند و دیگر راز داری برای خانه شما وجود ندارد ولی از طرفی چون از قدرت دامبلدور هم با خبر بود حدس می زد طلسم راز داری نباید به سرعت از بین برود . فکر می کنم چون سوروس نتوانست محل مخفی گاه محفل را فاش کند به این نتیجه رسید . پس اون از روش دیگری استفاده کرد . سه تا مشنگ که با خانواده خاله شما در ارتباط بودند را ربود . مشنگ اول یکی از شرکای کاری شوهر خاله شما آقای ورنون دورسلی بود . مشنگ دوم از هم صحبت های خاله شما خانم پتونیا اونز بود و مشنگ سوم از دوست های پسر خاله شما دادلی دورسلی بود . اسم این مشنگا به ترتیب خانم کاترین مایا و خانم نیرجر سامور و آلبرت ریما بود . اسمشونبر آنها را با طلسم فرمان جادو و مجبور کرد خانه خاله شما را به مرگ خوران نشان دهد . آخه می دونی به دلیل طلسم ها و جادو های مختلف جادوگران قادر به دیدن خانه شما نیستند ولی این مسئله برای مشنگ ها مشکلی ایجاد نمی کند و آنها خانه را راحت و بدون کم و کاست می بینند . برای دور کردن مشنگ ها از طلسم های دیگری استفاده می شود . ولی چون خانواده دورسلی مشنگ هستن و با مشنگ ها در ارتباط هستند و خواهند بود آلبوس از این طلسم ها استفاده نکرده بود . اسمشونبر واقعا زیرک است که این موضوع را فهمید . اما باز با این حال آنها باید یک منبع قوی تری داشته باشند که هم اطلاعات دقیق محل زندگی تو را بدوند و هم انواع طلسم های به کار رفته بر روی خانه شما . که این موضوع هنوز مبهم باقی مانده است . پرفسور مک گونگال سکوت کرد و با دقت هری را نگاه کرد. هری که تحمل صبر کردن نداشت به سرعت گفت : منظور شما این است که ولدمورت با گفتن نام ولدمورت خانم فیگ جیغ کوتاهی کشید ولی پرفسور مک گونگال فقط کمی چشم هایش را ریز کرد . هری ادامه داد : جاسوسی از بین اعضای محفل دارد ؟ پرفسور مک گونگال گفت : --این طور به نظر میرسد . هری گفت : خب معلومه کار اسنیپ احمق است . پرفسور مک گونگال گفت : --پاتر درست صحبت کن . در ضمن دامبلدور هیچ وقت به اسنیپ آدرس خانه شما را نداد . پس من فکر می کنم باید کار شخص دیگری باشد . به هر حال مشنگ ها خانه شما را به آنها نشان دادند ولی مرگ خواران هنوز با مشکل طلسم ها مواجه بودند پس نمی شد برای ورود از جسم خود استفاده کنند آنها حتی قادر به دیدن خانه نبودند . پس اسمشونبر از وجود ده دیوانه ساز برای این کار استفاده کرد چون طلسم باستانی که دیوانه سازها را از خانه شما دور کند از بین رفته بود و اگر نه آنها اصلا نمی توانستند وارد خانه شوند . البته استفاده از دیوانه ساز ها دلیل دیگری هم داشت . خانم فیگ می شود از اینجا به بعد را شما ادامه دهید . خانم فیگ حالتی به خود گرفت که انگار کسی بهش توهین کرده ولی با لحنی ملایمی که ترس در آن نهفته بود گفت: --من آنها را دیدم که از آسمان به طرف مرگ خوارها می آیند . بعد یکی از مشنگ ها جلو رفت زنگ در خانه را زد و عقب رفت . در خانه را پتونیا باز کرد . دیوانه ساز ها که وجود شخصی را احساس کردند به داخل خانه حمله ور شدند و یکی از آنها پتونیا را گرفت و گرفت ... در اینجا خانم فیگ دیگر نتوانست ادامه دهد و بدنش لرزش خفیفی کرد . هری احساس کرد کسی با پتک سنگینی بر سرش زده است . آرام از روی صندلی لغزید و بر روی زمین نشست و سرش را در میان دست هایش گرفت و چند دقیقه در سکوت گذشت تا اینکه پرفسور مک گونگال گفت : --بعدش ریموس و نیمفادورا از در عقب وارد منزل شدند و دیوانه ساز ها را از توی خانه دور کردند . ولی قبل از اینکه مرگ خوارها خودشان را غیب کنند یکیشون علامت شوم را به هوا فرستاد و حدس می زنم که دستور داشتند مشنگ ها را با خود ببرند . ولی چون فقط موفق شدند یکی از آنها را با خود ببرند سعی کردند آن دوی دیگر را بکشند که چارلی ویزلی جلوی کشته شدن یکی از آنها را گرفت . بعد از آن ما سریع خاله و شوهر خاله شما را به سنت مانگو انتقال دادیم و من الان از آنجا می آیم متاسفانه برای خاله ات دیگر کاری نمی شود کرد ولی امیدواریم حال شوهر خاله ات خوب شود . در ضمن می خواستم بدونم پسرخاله ات امشب کجا بود و من باید بدونم وقتی آنها به خانه شما آمدند چه اتفاقی افتاد . فقط سریع تعریف کن که که خیلی کار داریم . هری آرام سرش را بلند کرد و تمام اتفاقات را تعریف کرد . هری گفت : .... و بعد من بیهوش شدم . دادلی هم به خانه عمه اش رفته است و تا هفته دیگر نمی آید . ذر ضمن پرفسور من چند تا سوال داشتم . اول اینکه می خواستم ببینم چرا ولدمورت خودش به سراغ من نیامد ؟ بعدش چرا من نتونستم سپر مدافع درست کنم ؟ و ناگهان احساس کرد " دلش فرو ریخت . با عجله پرسید : آن قوطی که دست من بود چی شد ؟ پرفسور مک گونگال جاودانه ساز تقلبی را از جیبش در آورد و مانند یک باز پرس گفت : --این قوطی را یکی از دیوانه سازها به مرگ خوارها داد ولی من از دست آنها بیرون کشیدم . این قوطی چی هست ؟ هری سریع قوطی را از دست پرفسور مک گونگال گرفت و گفت : هیچی !!! در ضمن جواب سوال های من را ندادین . پرفسور مک گونگال نگاه مرموزی به هری انداخت و گفت : --بله . اسمشونبر خودش به سراغ تو نیومد چون وجود خاله ات برای اون کاملا خطرناک بود . ولی حالا دیگر آخرین خون محافظ نابود شده و دیگر موجودی وجود ندارد که نتواند بهش نزدیک شود و اسمشونبر در حال حاضر " در اوج قدرت قرار دارد . چون خون تو هم در وجودش است . در مورد سپر مدافعت باید بگم که بسیار ضعیف شده ای . ما راجب این مسئله تو محفل صحبت کرده ایم . مرگ پرفسور مک گونگال یک لحظه حالت کسی را داشت که می خواهد گریه کند ولی خیلی سریع به خود مسلط شد و ادامه داد : --آلبوس و سیریوس خیلی بهت فشار آورده و ضعیفت کرده است . خاطراتی که هنگام رویارویی با دیوانه ساز ها در ذهنت به وجود آمد تصدیق کننده این موضوع است . فکر می کنم اسمشونبر هم این موضوع را از درون تو احساس کرده و احتمالا این همون دلیل دومش برای فرستادن دیوانه ساز ها بوده است . اسمشونبر از این ضعف تو استفاده کرد و دیوانه ساز ها را فرستاد که نتوانی مقاومت کنی . هرگاه دوباره توانستی یک سپر مدافع بی عیب و نقض درست کنی یعنی دوباره قوی شدی . پرفسور مک گونگال از جایش بلند شد و به خانم فیگ گفت : --خب شما هم می توانید بروید . خانم فیگ که قدردانی از چهره اش مشخص بود آهسته خداحافظی کرد و رفت . هری زیرکانه گفت : دلش نمی خواست به اینجا بیاید ؟ پرفسور مک گونگال گفت : --درسته . پرفسور مک گونگال ادامه داد : --پاتر وسایلت را جمع کن می رویم محفل . در آنجا نیمفادورا چند موضوع دیگر را بهت می گوید . در ضمن دلم می خواهد قبل از حرکت از الستور عذر خواهی کنی . باشد ؟ هری آمد بهانه بیاورد که پرفسور مک گونگال به تندی گفت : --همین که گفتم . و هری را تنها گذاشت و رفت . هری با اینکه کمی عذاب وجدان نسبت به مودی داشت اما برایش معذرت خواهی آن هم جلوی همه سخت بود . تق تق تق ... هری گفت : بفرمایین . در باز شد و تانکس آهسته وارد شد و گفت : --هری دلت می خواد در جمع کردن وسایلت کمکت کنم ؟ هری گفت : نیازی به کمک نیست چون امسال خودم می توانم از چوبدستی استفاده کنم . ولی اگر دوست داری می تونی پیشم بمونی . و دستش را به طرف تخت خوابش گرفت . تانکس هم لبخندی زد و بر روی تخت نشست و گفت : --هری این چه طلسمی بود که بر روی چشم باباقوری اجرا کردی ؟ هری گفت : به شرطی می گم که بگی این معجون سالیسیا چی هست ؟ تانکس با لحن سردی گفت : --این معجون قوی ترین معجون در برابر ضعف و فشار روحی و .... است و چون عصاره شکلات هم در آن وجود دارد در حملات دیوانه ساز ها هم استفاده می شود . راستش این معجون اختراع و ساخت سوروس اسنیپ بوده و فقط اعضای محفل از آن استفاده می کنند . هری با شنیدن نام اسنیپ نگاه تندی به تانکس کرد ولی ترجیح داد بر خلاف میلش فریاد نکشد . تانکس ادامه داد : --حالا نوبت تو است بگو این چه طلسمی بود ؟ هری که خشمش فروکش کرده بود و خنده اش گرفته بود گفت : راستش این یکی از طلسم های اختراعی اسنیپ بود که استفاده نکرده بودمش . یکی از دیگر طلسم هایش را در سال گذشته بر روی دراکو مالفوی امتحان کردم که نزدیک بود منجر به مرگش شود . تانکس با لبخند گفت : --خیلی ازش خوشمون می آید حالا معجون و طلسمش را هم استفاده می کنیم . تانکس و هری هر دو با هم زدند زیر خنده . تانکس گفت : --آهان ... حالا شدی هری خودمون . و بالش هری را از روی تختش برداشته و با قدرت تمام به طرف هری پرتاب کرد . هری جا خالی داد و رفت بر روی تخت بغل دست تانکس نشست و گفت : تو لوپین با هم ازدواج کردین ؟ تانکس با شیطنت جواب داد : --فعلا نامزدیم . هری در حالی که مشغول جمع کردن اتاقش شد گفت : امیدوارم خوشبخت شوید . |
|||||
|
|||||
|
|
نکته ها |
|
|||
|
با درود .
دوستان من واقعا ممنون که برای من پیغام می گذارید . با اجازه شما می خواهم جواب پیغام های شما را بدهم . ۱)من تعتیلات را با (ت) نوشتم چون (ط) عربی است و من از اعراب خوشم نمی آید . ۲) برای این از همان اول با اسم هری پاتر و بدون مجهول و مقدمه شروع کردم چون من دارم ادامه کتاب شش را می نویسم نه یک کتاب دیگر . مانند ارباب حلقه ها . ۳) در ضمن فرقی نمی کند شمینه برقی یا معمولی باشد . ورود دیوانه ساز آتش و نور را از بین می برد . ۴)دیوانه ساز ها نمی توانند وارد هیچ خانه شوند . وقتی در باز شد و آنها وجود پتونیا را احساس کردند و وارد شدند . ۵) از قاصدک هم یک سوال دارم کدام یک از کارهای هری غیر منتظره بود؟
نظرهای شما یاری دهنده بهتر شدن داستان است . در ضمن من سعی می کنم برای پنج شنبه قسمت ۳ و شنبه قسمت ۴ را بگذارم . قربانتون سیاوش |
|||||
|
|||||
|
|
بخش اول - فصل اول - قسمت دوم |
|
|||
|
بخش اول : تعتیلات تابستانی فصل اول : پیرمرد خردمند قسمت دوم : علامت شوم تتتت هری آهسته چشم هایش را باز کرد . ضعف شدیدی را احساس می کرد . جلوی چشمانش لوپین و تانکس نشسته بودند و بانگرانی به او خیره شده بودند . لوپین به آرامی گفت :هری حالت خوبه ؟ هری قدرت جواب دادن نداشت . برای همین که خیال آنها راحت شود با سر جواب مثبت داد . تانکس بسیار با محبت صورت هری را ناز کرد و به نرمی دهانش را باز کرد و جامی را در دهان هری سرازیر ساخت . بعد از چند دقیقه هری نیروی جدیدی در وجودش احساس کرد . احساسی مانند گرم شدن . نشست و دور و بر خود را نظاره کرد . شمینه خاموش شده بود و از کنده های نیم سوزش دود بلند شده بود . میز تلفن وارونه شده بود . لوپین و تانکس جلویش بر روی زمین نشسته بودند . لوپین خسته تر ولی قوی تر از قبل به نظر می رسید و تانکس هم بسیار خوش قیافه با موهای آبنباتی رنگ با لبخند قشنگی به هری نگاه می کرد . هری بدون مقدمه پرسید : این چی بود به من دادی ؟ تانکس : فکر نکنم بد بوده باشه ؟ هری : نه بد نبود ولی می خوام بدونم چی بود ؟ لوپین : معجون سالیسیا . هری که احساس می کرد آنها از جواب دادن به این سوال تفره می روند دیگر چیزی راجب آن نپرسید . ولی مثل اینکه تازه یادش افتاد که قبل از بیهوش شدنش چه اتفاقاتی افتاده بود . هری با اضطراب سعی کرد از جایش بلند شود و بسیار سریع پرسید : اینجا دیگه چرا ؟ آخه چطوری ؟ دیوانه ساز ها داشتن منو می بوسیدن . کجا رفتن ؟ چی شد ؟ من بیهوش شدم . چطور وارد اینجا شدن ؟ شما اینجا چی کار می کنید ؟ خاله پتونیا و عمو ورنون کجان ؟ یادم می آید به آنها هم حمله کردند .... لوپین : هری آرام باش تا چند دقیقه دیگر پرفسور مک گونگال می آید اینجا و همه چیز را برات توضیح می دهد . هری : چرا پرفسور مک گونگال می آید ؟ چرا خود .... هری دیگر نتوانست جمله اش را تمام کند . بغض گلویش را فشار می داد . سرش را پایین انداخت و دیگر حرفی نزد . چند دقیقه به همین منوال گذشت تا در خانه به شدت باز شد و مودی وارد خانه شد و رو به هری گفت : اوه .... پاتر به هوش آمدی ؟ و بعد بدون اینکه به هری فرصت جواب دادن بدهد و در حالی که داشت به سمت لوپین برگشت گفت : خوشحالم که حالت خوبه . ریموس افراد همه در جای خود مستقر شدند و آماده هر اتفاقی هستند . ولی جز ما مامورین وزارت خانه هم آمدن که به روش نامطلوبی خانه را محاصره کردند تا به قول خودشون از هری مواظبت کنند ولی من می دونم قصد آنها چیه !! سعی دارند تا قبل از آمدن وزیر اجازه انتقال هری را ندهند . که بعدش وزیر در پیام امروز بگوید : هری پاتر مشهور به علت ذکاوت افراد وزارت خانه از دست مرگ خواران نجات داده شد . ولی خاله هری را .... لوپین خیلی سریع صحبت مودی را که بسیار عصبانی بود قطع کرد و گفت : ممنون الستور دیگه باید منتظر مینروا ... هری وسط حرف لوپین پرید : بازم محافظین ؟ و قبل از اینکه تانکس بتواند جلویش را بگیرد از خانه خارج شد . هری از دیدن منظره هایی که در جلوی چشمانش قرار داشت نزدیک بود شاخ در بیاورد . حدود چهل پنجاه نفر جادوگر و ساحره دور خانه جمع شده بودند . تانکس دست هری را گرفت و سعی کرد او را به داخل خانه بکشاند . ولی نگاه هری به نقطه دیگری قفل شده بود . چیزی که از دیدنش وحشت داشت . هری فریاد زد : علامت شوم ... علامت شوم ... نه ... نه ... برای چی ؟ مگه کی مرده ؟ تانکس ملتسمانه در حالی که هری را می کشید گفت : هری خواهش می کنم خودتو کنترل کن و فریاد نزن فقط بیا تو . همه چی را برایت توضیح می دیم . و در همان هنگام لوپین و مودی به کمکش رسیدند و به سختی سه نفری هری را به داخل منزل بردند و روی مبل نشاندند . مودی با لحن تهدید آمیزی گفت : پاتر خودت را کنترل کن . هری با شنیدن این حرف مودی آنچنان خشمگین شد که چوبدستیش را در آورد و قبل از این که مودی بتواند از خود دفاع کند طلسم شوم و قدرتمندی به سویش روانه ساخت که مستقیم به سینه مودی اثابت کرد . مودی از درد ناله کشید و به زمین افتاد . هری قبل از اینکه لوپین و تانکس هم بتوانند کاری انجام دهند چوبدستی هایشان را از دستشان بیرون کشید و فریاد کشید : منو تهدید می کنی ؟ چطور جرات می کنی ؟ اگه من نبودم الان تو توی کمدت مرده بودی !!! اگه ... چوبدستی هری از دستش خارج شد . فورا به سمت در برگشت و پرفسور مک گونگال را در آستانه در دید که با چوبدستیش هری را هدف قرار داده بود و پشت سرش کسی نبود جز خانم فیگ . پرفسور مک گونگال در حالی که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است رو به لوپین گفت : ریموس نیمفادورا الستور لطفا تا من با هری صحبت می کنم مواظب باشید کسی مزاحم ما نشود . تانکس سرش را تکان داد و لوپین تعظیم کوتاهی کرد و مودی هم نگاهی پر از کینه به هری انداخت . بعد پرفسور مک گونگال رو به هری کرد و گفت : پاتر لطفا ما را به اتاقت ببر !!! |
|||||
|
|||||
|
|
نکته |
|
|||
|
با درود دوستان عزیز
من در داستانم بجای ویرگول از ( " ) استفاده می کنم. با تشکر سیاوش |
|||||
|
|||||
|
|
بخش اول - فصل اول - قسمت اول |
|
|||
|
بخش اول : تعتیلات تابستانی فصل اول : پیرمرد خردمند قسمت اول : دیوانه سازها تتتت هوا گرگ و میش بود . مه همه دور و اطراف را احاطه کرده بود . در این میان هری پاتر جلوی شومینه نشسته بود و به فکر فرو رفته بود . در دستانش جاودانه ساز تقلبی قرار داشت . ناگهان صدای زنگ در توجه او را به خود جلب کرد کی می توانست باشد؟ااااااااا در زیر ربدشامبر کهنه اش دستش را بر روی چوبدستیش فشار داد . گوشش را تیز کرد . صدای پای خاله پتونیا را می شنوید که به طرف در حرکت می کرد . هری با شنیدن صدای خاله پتونیا که نفسش را در سینه حبس کرده با سرعت تمام برگشت و چوبدستیش را بالا گرفت و آماده حمله شد . ناگهان در جلوی چشمش چندین دیوانه ساز وارد سالن شدند . برایش باور کردنی نبود دیوانه ساز ها در خانه دورسلی ها ؟ همین که چوبدستیش را بالا برد که حمله کند عمو ورنون از همه جا بی خبر وارد سالن شد و قبل از این که هری بتواند از خود دفاع کند با مشت به صورت هری ضربه زد و سر هری که بر روی زمین افتاده بود فریاد کشید :--می خواستی به زن من حمله حمل حم .... عمو ورنون دیگر صدایش در نمی آمد فقط بر روی زمین افتاده بود و دست هایش را بر روی سرش گذاشته بود . هری با حس کردن هوای سرد و ضعف در بدنش سریع چوبدستیش را از روی زمین برداشت و افسون سپر مدافع را اجرا کرد ولی به جای گوزن نقره ای " هاله ای نقره ای فام از چوبدستیش بیرون آمد که فقط با عث شد چند دیوانه ساز نزدیک تر کمی عقب بروند و طولی نکشید که توانستند در جلوی سپر بیشتر مقاومت کنند و دو مرتبه به سمت هری حرکت کردند . چراغ ها همه خاموش شده بودند و تنها منبع نور در اتاق سپر مدافع ناقصش بود . چشم های هری دیگر جایی را نمی دید . زانو هایش دیگر تحمل وزن بدنش را نداشت . در سرش صدایی عجیبی می پیچید که آرام آرام واضح شد : --سوروس .... سوروس ....خواهش می کنم .... صدای دیگری که نفرت در آن کاملا مشخص بود نعره زد : --آواداکداورا !!! هری فریاد می کشید و سرش را محکم تکان می داد تا شاید صدا ها و یاد آن خاطره عذاب آور از بین بروند . کم کم صدای جدیدی در ذهنش جان گرفت که با خنده پارس مانندی می گفت : --زود باش دیگه " تو بهتر از این می تونی مبارزه کنی ! صدای آرام بلاتریکس را شنید که وردی را می خواند . نه ....این صدای هری بود که از شدت خشم از دهانش خاج شده بود . ناگهان فضای حال در برابر چشمانش ظاهر شد . دیوانه ساز ها داشتند نزدیک می شدند . چوبدستیش را بالا برد و دوباره سپر مدافع را پیش فرستاد این بار نیز همانند دفعه قبل فقط یک هاله از چوبدستیش خارج شد . باز هم صدایی در درونش بیدار شد . صدایی بی روح و بسیار سرد که می گفت : --اون یکی رو بکش ! بعدش صدای جیر جیر مانندی فریاد زد : --آواداکداورا !!! صدای به زمین خوردن جسم سنگینی را شنید . جسمی که طلسمی به آن بر خورد کرده باشد . جسمی که در طول مسابقه سه جادوگر با هری رقابت و رفاقت کرده بودند . هری سعی کرد تمرکز کند و به خاطره خوشی فکر کند ولی وقتی دستهای سرد دیوانه ساز دو طرف بدنش را گرفت تمرکزش بهم خورد . کاملا وحشت کرده بود . حالا دیگر نفس های سرد دیوانه ساز را بر روی صورتش احساس می کرد . صدایی در ذهنش جان گرفت . دیگر امیدش را از دست داده بود تا لحظه دیگر دیوانه ساز بوسه خود را نثارش می کرد . صدایی سرد و بی روح در حالی که قهقه میزد گفت : --اون را به من بده با تو کاری ندارم در غیر این صورت تو رو هم می کشم ... صدایی مادرانه با فریاد گفت : --نه... نه... نه... خواهش می کنم ... منو به جایش بکش ... صداهای نا مفهومی شنیده می شد اما نه داخل مغز هری که دیگر از شدت فشار از حال رفت . |
|||||
|
|||||
|
|
شروع |
|
|||
|
با درود فراوان .
من در این سایت به نوشتن کتاب هفتم هری پاتر را به اسم : ( هری پاتر و انجمن نظام سیاه ) می پردازم . این کتاب به نوشته خودم سیاوش درخشان است . از نظرا شما هم استقبال می کنم . قربانتون سیاوش |
|||||
|
|||||